من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

چشم روشني صبح

۳۲ بازديد

 

در منزل خجسته ي اسفند

همسايه ي سراچه ي فروردين

با شاخه هاي ترد بلوغ جوانه ها

باران به چشم روشني صبح آمده ست

زشت است اگر كه من

يار قديم و همدم همساغر سحر

در كوچه هاي خامش و خلوت نجوميش

يا

با جام شعر خويش

خوش آمد نگويمش


در چار راه رنگ بازي ها

۳۶ بازديد

 

زيباترين رنگ ها سبز است

باغ بهاران صبح بيداران

آرامش و شرم سكوت شسته ي صحرا

انديشه ي معصوم گل ها

در بهاران در شب باران

زيباترين رنگ ها سبز است

وقتي كه من سوي تو مي آيم

از ارتفاع لحظه هاي شوق

يا ژرفناي تلخ و تار صبر

در پيچ و خم هاي خيابانهاي

غرق ازدحام آهن و پولاد

زيباترين رنگ ها سبز است

در چار راه رنگ بازي ها

وقتي كه من سوي تو مي آيم

زيباترين رنگ ها سبزاست

پيغمبر ديدار

با وحي و الهام سعادت يار

بخت بلند و طالع بيدار


شب در كدام سوي سيه تر

۳۲ بازديد

 

شب هاي اندلس

شب هاي قرطبه

شبهاي شاعران اسارت

شبهاي نيل چهر

شبهاي تيره اي كه نمي دانم

پستانك كدام ستاره

تاريكي شما را

اين گونه شير مي دهد از مهر

اي راويان وحشت و ظلمت

در مادريد زيبا

در مادريد روشن

آيا

آفاق آسمان شمايان

امروز، تنگ تر

يا آسمان من؟

در بسته پاي خسته سحرگاه بي كليد

در توس در نشابور

در ري

شب تيره تر نمايد

يا در فضاي قرطبه

در خواب مادريد؟


از دور ، در آيينه

۳۴ بازديد

 

ابري كه بر آن دره ها

خاموش مي بارد

سيلاب تندش

خواب شهر خفتگان را نيز

آشفته خواهد كرد

هر دور در آيينه نزديك است

وقتي تو

گلهاي زمستان خواب گلدان را

در لحظه اي كه عمر را بر آب مي ديدند

بردي كنار پنجره

بر سفره ي اسفند

صبحانه

با نور و نسيم كوچه

مهمان سحر كردي

آن ساقه هاي سرد افسرده

پشت حصير ساكت پرده

هرگز

اعجاز دستان تو را

در خواب مي ديدند؟


راستي آيا

۳۳ بازديد

 

بايد از رود گذشت

بايد از رود

اگر چند گل آلود

گذشت

بال افشاني آن جفت كبوتر را

در افق مي بيني

كه چنان بالابال

دشت ها را با ابر

آشتي دادند؟

راستي آيا

مي توان رفت و نماند

راستي آيا

مي توان شعري در مدح

شقايق ها خواند؟


گل هاي زندان

۳۴ بازديد

 

گيرم كه ابر بامدادان بهشت اينجا

باريد و خوش باريد

وان روشني آسماني را

نثار اين حصار بي طراوت كرد

از ساحل درياچه ي اسفند

با بي كراني آيينه اش تابيد و خوش تابيد

اما

مرغان صحرا خوب مي دانند

گلهاي زندان را صفايي نيست

اينجا قناري ها ي محبوس قفس پيوند

اين بستگان آهن و خو كرده با ديوار

بر چوب بست حس معصوم سعادت هاي مصنوعي

با دانه اي فنجان آبي چهچه ي آوازشان خرسند

هرگز نمي دانند

كاين تنگناشان پرده ي شور و نوايي نيست


كوچ بنفشه ها

۳۳ بازديد

 

در روزهاي آخر اسفند

كوچ بنفشه هاي مهاجر

زيباست

در نيم روز روشن اسفند

وقتي بنفشه ها را از سايه هاي سرد

در اطلس شميم بهاران

با خاك و ريشه

ميهن سيارشان

در جعبه هاي كوچك چوبي

در گوشه ي خيابان مي آورند

جوي هزار زمزمه در من

مي جوشد

اي كاش

اي كاش آدمي وطنش را

مثل بنفشه ها

در جعبه هاي خاك

يك روز مي توانست

همراه خويشتن ببرد هر كجا كه خواست

در روشناي باران

در آفتاب پاك


با آب

۳۸ بازديد

 

۱

شب

رودخانه

با كلماتي كه گاه گاه

آموخت از مكالمه ي ابر و دره ها

آهنگ روستايي و سيال آب را

پرداخت در ستايش گل هاي شرم تو

وينك

هر جويكي

كه مي گذرد از كنار من

آن نغمه ي نواخته ي عاشقانه را

تكرار مي كند

2

شعر روان جوي

صميمي شد آنچنانك

در گوش من

به زمزمه

تكرار مي شود

همچون ترانه هاي خراساني لطيف

در كوچه هاي كودكي من

چندان زلال و ژرف و برهنه ست

كاينك به حيرتم

كاين شعر عاشقانه ي پر شور و جذبه را

باران سروده است

يا من سروده ام؟

3

من چون درخت معجز زردشت

چون سرو كاشمر

با شاخ و برگ سبز بهاران

قد مي كشم به روشني صبح

از سايه هاي رودكناران

من آن نيم كه بودم

اين لحظه ديگرم

در خويش مي سرايم دريا و صبح را

تا رودخانه ي سخن نرمساز تو

اين گونه شاد

مي گذرد از برابرم

4

باران

چندان زلال شعر تو امشب

آيينه تصور و تصوير من شده ست

كاينك

به هر چه عشق و ترانه ست

ديوان خويش رابه تو تقديم مي كنم


سفرنامه باران

۳۵ بازديد

 

آخرين برگ سفرنامه ي باران

اين است

كه زمين چركين است


زخمي

۳۵ بازديد

 

هر كوي و برزني را

مي جويند

هر مرد و هر زني را

مي بويند

بشنو

اين زوزه ي سگان شكاري ست

در جست و جويش اكنون

و خاك

خاك تشنه

و قطره هاي خون

آن گرگ تير خورده ي آزاد

در شهر شهرها

امشب كجا پناهي خواهد يافت

يا در خروش خشم گلوله

كي سوي بيشه راهي خواهد يافت