من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

در كجاي فصل ؟

۳۲ بازديد

 

با صنوبري كه روي قله ايستاده بود

گونه روي گونه ي سپيده دم نهاده بود

موج گيسوان به دوش بادها گشاده بود

از نشيب يخ گرفت دره گفتم

اين نه ساخت شكفتگي ست

در كجاي فصل ايستاده اي

مگر نديده اي

سبزه ها كبود و بيشه سوگوار

فصل فصل خامش نهفتگي ست

آن صنوبر بلند

با اشاره اي نه سوي دوردست

گفت

قد كوته تو راه را به ديده ي تو بست

گامي از درون سرد خود برآي

پاي بر گريوه اي گذار و درنگر

رود آفتاب و آب در شتاب

كاروان درد و سرد

در گزير و ناگزير

آنك آن هجوم سبز مرز ناپذير

در كجاي فصل ايستاده ام؟

در كرانه اي

كه پيش چشم من

بهار شعله هاي سبز و

سيره و سرود

در نگاه تو كبود و دود


سلام و تسليت

۳۲ بازديد

 

خبر رسيد

خبر رسيد

صفاي وقت تو باد اي قلندر تجريد

سلام، اي تو گذرگاه خون صاعقه ها

سلام و تسليت روشايي مشرق

سلام و تسليت ابرها و دريا ها

سلام و تسليت هر چه ساكن و جاري

سلام و تسليت

اما نه

تهنيت آري

تو پاكبازترين عاشقي

درين آفاق

چه جاي آن كه

درين راه

تسليت شنوي

قماربازي عاشق

كه باخت هر چه كه داشت

و جز هواي قماري دگر

نماندش هيچ

بزرگوارا

اينكگ بهار جان و جماد

شقايقان پريشيده در سموم تو را

هزار باغ

و هزاران هزار بيشه كند

چه بيشه هاي برومند سرخ رويان روي

كه روزگار نيارد ستردش از آفاق

اگرچه طوفان

صدها هزار صاعقه را

پي درودن اين سرخ بيشه

تيشه كند


مزمور بهار

۳۸ بازديد

 

بزرگا گيتي آرا نقش بند روزگارا

اي بهار ژرف

به ديگر روز وديگر سال

تو مي آيي و

باران در ركابت

مژده ي ديدار و بيداري

تو مي آيي و همراهت

شميم و شرم شبگيران

و لبخند جوانه ها

كه مي رويند از تنواره ي پيران

تو مي آيي و در باران رگباران

صداي گام نرمانرم تو بر خاك

سپيداران عريان را

به اسفندارمذ تبريك خواهد گفت

تو مي خندي و

در شرم شميمت شب

بخور مجمري خواهد شدن

در مقدم خورشيد

نثاران رهت از باغ بيداران

شقايق ها و عاشق ها

چه غم كاين ارغوان تشنه را

در رهگذر خود

نخواهي ديد


دير است و دور نيست

۳۴ بازديد

 

جشن هزاره ي خواب

جشن بزرگ مرداب

غوكان لوش خوار لجن زي

آن سوي اين هميشه هنوزان

مردابك حقير شما را

خواهد خشكاند

خورشيد آن حقيقت سوزان

اين سان كه در سراسر اين ساحت و سپهر

تنها طنين تار و ترانه

غوغاي بويناك شماهاست

جشن هزار ساله ي مرداب

جشن بزرگ خواب

ارزاني شما باد

هر چند

كاين هاي هوي بيهده تان نيز

در ديده ي حقيقت

سوگ است و سور نيست

پاد افره شما را

روزان آفتابي

دير است و دور نيست


سرود ستاره

۳۹ بازديد

 

ستاره مي گويد

دلم نمي خواهد غريبه اي باشم

ميان آبي ها

ستاره مي گويد

دلم نمي خواهد صدا كنم اما هجاي آوازم

به شب در آميزد كنار تنهايي

و بي خطابي ها

ستاره مي گويد

تنم درين آبي

دگر نمي گنجد كجاست آلاله

كه لحظه اي امشب رداي سرخش را به عاريت گيرم

رها كنم خود را

ازين سحابي ها

ستاره مي گويد

دلم ازين بالا گرفته مي خواهم بيايم آن پايين

كزين كبودينه ملول و دلگيرم خوشا سرودن ها و آفتابي ها


اعتراف

۳۴ بازديد

 

بي اعتماد زيستن

اين سان به آفتاب

بي اعتماد زيستن

اين سان به خاك و آب

بي اعتماد زيستن

اين سان به هر چه هست

از آن همه شقايق بالند در سحر

تا اين همه درخت گل كاغذين

كه رنگ

بر گونه شان دويده و

بگرفته جاي شرم

بي اعتماد زيستن

اين سان به چشم و دست

در كوچه اي كه پاكي ياران راه را

تنها

در لحظه ي گلوله ي سربي

در اوج خشم

تصديق مي توان كرد

آن هم

با قطره هاي اشكي در گوشه هاي چشم


معراج نامه

۳۵ بازديد

 

۱

آنگاه از ستاره فراتر شدم

و از نسيم و نور رهاتر شدم

ويراف وار ديده گشودم

وان مرغ ارغواني آمد

چون دانه اي مرا خورد

و پر گشود و برد

در روشناي اوج رهايش

بر موج هاي نور و گشايش

مي رفت و باز مي شد هر دم

در چينه دان سبزش

صد رنگ كهكشان

آنگه مرا رها كرد

در ساحت غياب خود و خويش

آن سوي حرف و صوت

در آن سوي بي نشان

2

آنگاه واژه اي به من آموختند

سبز

فهرست مايشاء و ماشاء

تا

بالاتر از فروغ تجلي

پروازها كنم

با ميوه هاي حوري با جوي هاي شير

ديدم بهشتيان را محصور كار خويش

فريادهاي دوزخيان را

با چشم هاي خويش نيوشيدم

نور سياه ابليس

مي تافت آنچنان كه فروغ فرشتگان

بي رنگ مي شد آنجا در هفت آسمان

3

ناگه دلم هواي زمين كرد

وان ورد را مكرر كردم

نام بزرگ را

ديدم زمين آدميان را

نزديك شد به من

زير مجره ها و سحابي ها

نزديك تر شدم

آنگاه

ديدم

قلب شكنجه گاه هاي شياطين را

در صبح ارغواني مشرق

كه با طنين روشن آواز عاشقان

پيوسته مي تپيد

4

نزديك تر شدم

ديدم عصا و تخت سليمان را

كه موريانه ها

از پايه خورده بودند اما هنوز او

با هيبت و مهابت خود ايستاده بود

زيرا كه مردمان

باور نداشتند كه مرده ست

و پيكر و سريرش

در انتظار جنبش بادي ست

5

آنگاه

نزديك تر شدم

ديدم كنار صبح اساطير

روييده بوته هاي فصيحي

كه ميوه شان

سرهاي آدمي ست اگر چند

سرها بريده بود

و سخن مي گفت

6

آنگاه

نزديك تر شدم

تنديس گرگ پيري ديدم

فانوس دود خورده به كف داشت

كاينك دميده صبح قيامت

ديدم كه واژگانش

مثل گوزن و كرگدن و گاو

گويي كه شاخ دارند

پرسيدم از سروش دل خويش

آواز باز داد كه اين خود

آن

آخرين

شيطان مشرق است

با گونه گونه گونه دروغش

و آن

فانوس بي فروغش

7

آنگاه

نزديك تر شدم

ديدم فراخناي زمين را

در زير پاي روسپيان تنگ

ديدم كه مسخ مي شد انسان

و آنگه به جاي او

مي رست خوك و خرچنگ

8

آنگاه

نزديك تر شدم

ديدم

تن هاي بي سري كه گذر مي كرد

در كوچه هاي ساكن و برزن ها

و گاه گاه زمزمه اي داشت

من من تمام من ها

پرسيدم از سروش دل خويش

كاين بي سران چه قوم كيان اند؟

آواز باز داد كه اينان

انبوه شاعران و اديبان

فرزانگان مشرقيان اند

گفتم

فرزانگان مشرق اينان اند؟

گفت

آري

بر مرده ريگ مزدك و خيام

فرزانگان مشرق

اينان اند

اينان كه مي شناسي و ميبيني

اين

مسكينان اند

و آنگاه اين سرود فرو خواند

جز لحظه هاي مستي

مستي و راستي

كه شورش شهامت آن آب آتشين

مرداب وار خون شما را

با صد هزار وسوسه تهييج مي كند

و گرمي نوازش آن تلخ وار خوش

در جنگل ملايم و

مرجاني رگانتان

تا انتهاي هر چه گياهي ست

سرخينه مي دواند

و نعره مي زنيد

كه با شحنه ها طرف هستيد

و لحظه اي كه ستميد

هرگز

برگ سكوت كوچه ي بن بستي را

حتي

با شيوني شبانه به هشياري

شيرازه بسته ايد؟

حتي

يك بار هم براي تماشا

دل تان نخواسته

در ازدحام كوچه ي بن بستي

از دور يك ستاره ي كوچك را

با دستتان نشانه بگيريد

ويك صدا بگوييد

آنك طلوع ذوذنب از شرق

شايد سري ز پنجره اي بيرون آيد

و با شما بخواند

آواز دسته جمعي زندانياني را

كه نقل هاي مجلس شان دانه هاي زنجير است

شايد گروهي

از پس ديوارهاي كوچه ي ديگر

بيرون كنند سر و بگويند

آري طلوع ذوذنب از شرق

9

آنگاه

در لحظه اي كه ساعت ها

از كار اوفتادند

و سيره ها به روي سپيدارها

گفتند

تاريخ ميخ كوب شد اينجا

ديدم كه در صفير گلوله ها

مردي سپيده دم را

بر دوش مي كشيد

پيشاني اش شكسته و خونش

پاشيده در فلق


فتح نامه

۳۳ بازديد

 

ابر بزرگ آمد و ديشب

بر كوهبيشه هاي شمالي

باران تند حادثه باريد

ديشب

باران تند حادثه

از دور و دوردست

دل بر هجوم تازه گماريد

در كدام نقطه ي ديدار

يا در كدام لحظه ي بيدار

سيلابه ي عتابش

خيزاب پيچ و تابش

پويند اضطرابش

ديوارهاي تاج محل را

همرنگ سايه در گذر نور

ويران كند سراسر و حيران كند

ديشب دوباره باز

باران تند حادثه باريد

باران تند حادثه ديشب

دل بر هجوم تازه گماريد


آواره يمگان

۳۵ بازديد

بيداري ملولش را

در قهوه خانه هاي

پر دود بندري دور

از سرزمين قومي

بيگانه با خدا

تقسيم مي كند

و خوابهاي دايره وارش را

در كوچه هاي كودكي صبح

هر روز صبح و عصر

بر بوي بازگشت

چشمش به روي صفحه پراكنده مي شود

در روزنامه هم خبري نيست

گويا زمان ز جنبش باز ايستاده است

آنجا شكنج زندان

شايد اعدام

وينجا بلاي كژدم غربت

پيري و انتظار

آن سبزه زار مخمل روحش را

فرسوده نخ نما كرده ست

در كوچه هاي كودكي صبح

آن شهسوار رندان

مي آيد

از نورتاب رشته ي ابريشم شفق

بر قامت بلندش

افكنده سرخ گونه ردايي

مي آيد از جنوب

مي پويد از شمال

او معني تمام جهت هاست

او نبض هر سكون و صدايي

اما

بيداري ملولش خالي ست

چشمش

به روي صفحه

پراكنده ميشود

در روزنامه هم خبري نيست


با مرزهاي جاري

۳۴ بازديد

 

هر شب هجوم صاعقه

هر شب هجوم برق

هر شب هجوم پويش و رويش

بر نقشه هاي ساكن جغرافياي شرق

بر نقشه هاي كوچك ديوار خانه ام

در لحظه هاي ماندن و راندن

هر شب هزار سيلاب خط هاي مرز را

با خويش مي سرايد و در خويش مي برد

نزديكم و چه دور

دورم ولي چه نزديك

در آن چكامه ها

مي بينم آن حماسه ي جاري را

در روزنامه ها

هر شب هجوم صاعقه هر شب هجوم برق

هر شب هجوم پويش و رويش

بر نقشه هاي ساكن جغرافياي شرق

سازندگان اطلس تاريخ

آن رودهاي پويان

جغرافياي ماندن را

در آبرفت راندن شويان

مرزهاي جاري

جا پاي عاشقان

اي مرزها كه فردا

هر سو

شقايقان

بر جاي سيمهاي خاردار شما

خواهد رست

خون در كدام سوي شمايان

امشب نوار عرف و طبيعت را

با هم

خواهد دوباره شست؟