من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

آن عاشقان شرزه

۳۴ بازديد

 

آن عاشقان شرزه كه با شب نزيستند

رفتند و شهر خفته ندانست كيستند

فريادشان تموج شط حيات بود

چون آذرخش در سخن خويش زيستند

مرغان پر گشوده ي طوفان كه روز مرگ

دريا و موج و صخره بر ايشان گريستند

مي گفتي اي عزيز! سترون شده ست خاك

اينك ببين برابر چشم تو چيستند

هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز

باز آخرين شقايق اين باغ نيستند


ديباچه

۳۴ بازديد

 

خنياگر غرناطه را

باري بگوييد

با من هماوازي كند

از آن دياران

كاينجا دلم

در اين شبان شوكراني

بر خويش مي لرزد

چو برگ از باد و باران

اينجا و آنجا

لجه اي از يك شب است آه

نيلينه اي

تلخابه ي زهر سياهي ست

با من هماوازي كن از آنجا

كه آواز

در تيره ي تنها تاري شب

جان پناهي ست

در كودكي

وقتي كه شب از كوچه تنها

بهر خريد نان و سبزي مي گذشتم

آواز مي خواندم

كه يعني نيست باكم

از هر چه آيد پيش و باشد سرنوشتم

امروز هم

در اين شبان شوكراني

وقتي شرنگ شب گزندش مي گزايد

تنها پناهم چيست؟

آوازم

كه آن هم

در ژرفناي شب

به خاموشي گرايد

خنياگر غرطانه را امشب بگوييد

با من هماوازي كند از آن دياران

كاينجا دلم

در اين شبان شوكراني

بر خويش مي لرزد

چو برگ از باد و باران


زندگينامه يدالله رويايي

۴۰ بازديد

"براي جستجو در اشعار يدالله رويايي كليك كنيد"

يدالله رويايي

يدالله رويايي در هفده ارديبهشت سال ۱۳۱۱ در دامغان به دنيا آمد . آموزش‌هاي دبستاني و دبيرستاني خود را ابتدا در زادگاهش ، و از آن پس در تهران در دانشسراي شبانه‌روزي تربيت معلم به پايان رساند و سالي چند به كار تدريس و سرپرستي امور اوقاف دامغان اشتغال داشت . نوجواني و جواني او به تمايلات ماركسيستي و مبارزه در حزب توده‌ي ايران گذشت . در سال ۱۳۳۲ به دنبال كودتاي ۲۸ مرداد و فرار از دامغان چندي به زندگي مخفي و ترك و گريز گذرانيد و سرانجام در اسفندماه همان سال دستگير و به زندان افتاد

زندان هاي او : زندان باغشاه ، زندان زيرطاقي (زيرزمين مخوف پليس تهران) ، زندان موقت ، و يك بار ديگر در سال ۱۳۳۶، زندان لشگر ۲ زرهي سلطنت‌آباد
رويائي پس از خروج از زندان اولين شعرهاي خود را در۲۲ سالگي نوشت و در مجلات آن زمان با نام مستعار «رويا» منتشر كرد و همزمان به تحصيلات خود در رشته‌ي حقوق سياسي تا اخذ درجه‌ي دكتراي حقوق بين‌الملل عمومي ادامه داد و از آن پس در وزارت دارايي به استخدام درآمد و به عنوان ذيحساب و سرپرست امور مالي در ادارات و مراكز ديگر دولتي از جمله وزارت آب و برق ، سازمان تلويزيون ملي ايران و... به كار پرداخت
كنفرانس‌ها و مصاحبه‌ها هميشه از فعاليت‌هاي ديگر اودر كنار امر نويسندگيش بوده است . يدالله رويائي سال‌ها در «آنوِرونويل» ، ده كوچكي در مزارع نورماندي ، به سر مي‌برد . او هم‌اكنون در پاريس كار و زندگي مي كند.

  مجموعه بر جاده هاي تهي ( صبح - پايان )

  مجموعه من از دوستت دارم ( در آفتاب سبز نگاه او - من از دوستت دارم )

  مجموعه دلتنگي ها ( 25 بخش )


اشعار يدالله رويايي

۳۸ بازديد

يدالله رويايي

لينك ورود به اشعار يدالله رويايي

يدالله - رويايي - يدالله رويايي - اشعار يدالله - اشعاريدالله - اشعار رويايي - اشعاررويايي - اشعار يدالله رويايي - اشعاريدالله رويايي - اشعار كامل يدالله رويايي - اشعار دلتنگي ها اثر يدالله وريايي - مجموعه دلتنگي ها اثر يدالله رويايي - اشعار من از دوستت دارم اثر يدالله رويايي - مجموعه من از دوستت دارم اثر يدالله رويايي - اشعار بر جاده هاي تهي اثر يدالله رويايي - مجموعه بر جاده هاي تهي اثر يدالله رويايي - وبلاگ يدالله رويايي - وبلاگ اشعار يدالله رويايي - وبلاگ شعر - وبلاگ محمد شعر - وبلاگ شعر

لينك ورود به اشعار يدالله رويايي


غروب

۳۳ بازديد

 

آن زمان كز لب درياي غروب
 آب نوشد به فراغت خورشيد
 در طربخانه بزم ملكوت
 دامن عشوه ببافد ناهيد
روز پا در گل شب مبهم ومات
 روز نه شب نه نه آن است و نه اين
 بهت و حيرت ز نهانگاه فلك
چنگ يازيده به سيماي زمين
دشت خود باخته از هيبت شام
 بر سر كوه نشسته اندوه
 ابر ها چون گل آتش رخشان
 آسمان را همه دل بار ستوه
خفته هر چيزي بيدار نگاه
 مانده هر چشمي بيمار فروغ
 دود برخاسته تا خيمه ابر
 هول ها بر شده با شكل دروغ
سبزه زاران غروب افسرده
 اختري در تپش روييدن
 باغ پاييز افق بي لبخند
علفي در عطش جوشيدن
عاشقي سوخته با رنج مدام
چشمه ياد بياورده به جوش
 خط هر نقش بر او خيره شده
 گيرد از هر گل تصوير سروش
 كه مرا اين هستي بي درد چه سود ؟
كس نچيدي بر و باري كه نكاشت
تا نبردم رد پا در ره دوست
 دوستم هيچكس از قلب نداشت
آنكه انسانش نام است دريغ
 نيست جز رانده نفرين نجات
 هوس خلقت و روياي دروغ
 دمل كوري بر جسم حيات


صبح

۳۷ بازديد

 

جرس از همهمه افتاد كه باز
كاروان افتد در راه درنگ
 ناي آوازگر پيك خروس
به هر آن دور طنين داد چو زنگ
شب سپيدي زد و چون مار گريخت
روز ماري گشت آغوش گشود
قطره قطره همه دنياي وجود
 ريخت در دامن اين مار كبود
ريخت بر خاك همه اختركان
خاك رخساره دگر بگرفت
سايه هاي دشت از هم واشد
دشت خميازه ز پيكر بگرفت
 لحظه اي در آن هر چه مشكوك
 لحظه در آن همه چيز از هم دور
لحظه اي در آن هر چيز رفيق
 لحظه در آن هر چه مبهم و كور
آسمان آشتي دشمن و دوست
گرگ و ميش از يك جوي آب خورند
روي باروي ويران افق
نيزه زاران طلا تاب خورند
طاق تا بربندد در ره نور
رنگ ها مي جنبند از همه جا
شاخه ها ساخته گهواره صوت
سايه ها رانده ز هم چون گله ها
روي هر نقش تولد بنشست
زندگي لذت تكرار گرفت
فوج رنگين صداها رمه وار
 دشنه از دست شب تار گرفت
روي پيشاني گلدسته شهر
 صبح بنشسته و ره رويا زد
 خوابها بشكست از جنبش نور
 نبض حركت در ژرفاها زد


شب

۳۴ بازديد

 

شب نمي جنبد از جا كه مباد
 آب ها آغوش آشفته كنند
با تن برهنه ماه در آب
موج ها قصه ناگفته كنند
ليك در جلوه خاموشي ها
صوت ها زندگي آغاز كنند
تا صداهاي دگر برخيزند
 بي صدايي را جادو شكنند
باد شوخ از دل صحرا ها مست
 نرم مي آيد با ناز و غرور
 بر كف دريا اندازد موج
بشكند بر تن مه تنگ بلور
قلعه ويران تنها و در آن
 هر چه نجواست در انديشه خواب
 نه طنين بسته در او شيهه اسب
 نه در او ريخته پرواز ركاب
سالها رفته نه پيدا با او
 نه خروش و نه خطاب و نه نفير
مي پزد در شب تاريك به دل
جلوه دور سواران اسير
شب نمي جنبد از جا كه مگر
 خواب اختر ها سرريز شود
 جيرجيرك ز صدا افتد باز
 خامشي بانگ شب آويز شود
 آنزمان از پي نان طايفه اي
 در نشيب دره ها كوچ كند
مرده بر پشت زني كودك و زن
بي خبر در ره شب گام زند
باز لالايي دلها بيدار
 بر لب مشتاقان ملتهب است
 باز نجواي دهانها تنها
آب باريك ته جوي شب است


شبگرد

۳۵ بازديد
 

اشك شب نشسته به خاكستر
 چشم اختران سحر مبهوت
 لحظه ها چو جاده بي عابر
 جاده ها چو مرده بي تابوت
سايه در سكون سكوت آرام
منتظر نشسته كه روز آيد
 شاخه در ستوه ز بي برگي
 مات رفتن شب را پايد
پهنه دلم همه ناهموار
 دوستي و دشمني از هم دور
 هر كه پا نهاده در اين ويران
 هر كه دل سپرده بر اين رنجور
زان ميان اگر كه گلي بشكفت
ديدمش كه خنده خاري بود
 در سرشك من زده راه خون
بر سپند من شده رقص دود
خسته ام ز گشت و گذار شب
 از گذار من شده شب ولگرد
 هر چه در من است چو من در تب
هر چه در شب است چو شب دلسرد
نه شكفت روشن آغوشي
 كه نياز خويش بيارايم
 نه نويد پاسخ خاموشي
كه نداي بسته گشايم
 روز اگر به خار نگاه من
گلرخي به مهر نتابد رخ
شب به جستجوي دو چشمم نيز
 برق چشمم پنجره ها پاسخ
با رگم گرفته خيابان مهر
 هر دو خامش و تهي از خونند
گه در اين دوانده سگي آواز
كه در آن گرفته غمي پيوند
 بر درخت خشك همه رفته
خشك مانده شيوه لبخندم
 برگي از دريغ نمي افتد
 تا نسيم فكر بر آن بندم
 گر نوازشم ز خيالي نيست
 باديه نشين شده پندارم
 گر مرا نياز به رنگ و بوست
اينك او بهار طرب زارم


از پنجره

۳۴ بازديد
 

بر بلند سبز چنار از دور
آفتاب بسته طلايي ها
سايه ها به زمزمه اي خاموش
 در نشيب تند جدايي ها
 در فضاي خسته غمي بيدار
مرده در نگاه كلاغ آواز
پيش ديده ميله ناهنجار
 پشت پنجره گذر سرباز
 چه غروب بي نفس تنگي
 مژده در غريو كلاغش نيست
 جغد هم گريخته پروازي
در سكوت مرده باغش نيست
جاده خالي از قدم قاصد
دل تپيده منتظر پيغام
 همه خستگي همه سنگيني
آسمان روي چنار آرام


ظهر

۳۳ بازديد

 

آن زمان كز عطش ظهر زمين
بانگ خاموش به افلاك كشد
 روي بارويي كهنه به شتاب
سوسماري تن بر خاك كشد
از لهيب نفس تابستان
 دشت تف كرده و تب خيز و گران
 سگي آواره دود بر لب جوي
له له از تشنگي آرد به زبان
سايه اي تنها در راه كوير
 شيفته جلوه خاموش سراب
 پيش رو موج نمكزار سپيد
 پشت سر دوزخ خورشيد مذاب
پاي پر آبله بردارد گام
مي گشياد عرق از چهره پير
 در سرش نقش يكي كومه تار
 همه رويايش در آن كومه اسير
جاده ها جادوي بي طعمه دشت
مانده تا دور بيابانها مات
مي برد زير نگاه خورشيد
خاك گرمازده را خواب قنات
 برج متروك كه در سر مي پخت
بغبغوهاي كبوترها را
 اينكش يار همه خلوت كور
 اينك آواش همه مرگ صدا
 برج لالي همه تن شعله گرم
كاروان گير زمان هاي كهن
اينك همه دل آهن سرد
مانده روياگر چاووش و چمن
همه جا چشمه بيدار سكوت
در رگ هر چه كه پنهان جوشان
 همه جا خيمه خاموش صدا
 در تن هر چه كه پيدا ويران