تا نسوزم در حريق خون خود
باز شد در گوشتم سيلاب خواب
خواستم عريان شوم از خويش باز
بامگي از آيينه مي دادم خطاب
هاي خواب آلود عابر زينهار
بي خبر بر پله هاي خواب پا مگذار
كه ديار وحشي رنگ است آنجا
كه به چشم كس نجوشد انتظار تو
كه تپيدن هاي دل ها زمزمه ي سنگ است آنجا
قصر ها آوار گشته
فصل ها بيدار گشته
زينهار
شهر رويا دير گاهي شهر خاموشي است
آشنايي هاش آغاز فراموشي است
در من اين فريادها از چيست باز ؟
چيست مي پيچد به ساق نرم خواب؟
در سكون پرده هايم اضطراب ؟
ناخني هشيار افسون مي كند
شط تاريك ستون پشت من
يا فشار گرم دستي مي برد
خواب هذيان برده انگشت من
باز گرد اي دير مانده بر سر اوهام
ريگ باران ديده و پا خورده ي آن بركه گوهر نيست
وهم را پيش از تو اي بسيار كاويدند
جستجوها را به غير از جستجو پايان ديگر نيست
گر سراغ عشق مي خواهي
بالشي سنگي است در ويرانه هاي گم
رهروان خسته را مژده دروغ يكدم آسودن
آه بيوده ست
مهر ورزيدن
با كسي بودن
رنج بردن را به رنج ديگر آلودن
راستي را چيست عشق آموختن
حيله اي بر حيله هاي زندگي اندوختن
سوختن
از تو سخن از به آرامي
از تو سخن از به تو گفتن
از تو سخن از به آزادي
وقتي سخن از تو مي گويم
از عاشق از عارفانه مي گويم
از دوستت دارم
از خواهم داشت
از فكر عبور در به تنهايي
من با گذر از دل تو مي كردم
من با سفر سياه چشم تو زيباست
خواهم زيست
من با به تمناي تو خواهم ماند
من با سخن از تو
خواهم خواند
ما خاطره از شبانه مي گيريم
ما خاطره از گريختن در ياد
از لذت ارمغان در پنهان
ما خاطره ايم از به نجواها
من دوست دارم از تو بگويم را
اي جلوه ي از به آرامي
من دوست دارم از تو شنيدن را
تو لذت نادر شنيدن باش
تو از به شباهت از به زيبايي
بر ديده تشنه ام تو ديدن باش
زيرا خلاصه ي تن تو در انگشت هاي كپسولي است
كه من خلاصه مي شوم
وقت جنون پوستي ارتباط
هربار
كه اين كليد بار گشودن دارد
و در كنار اين عصب مستعار
صد شيرخواره رشد طبيعي شان را
با ياد زانوان و از ياد مي برند
در زانوي تو
چهره ي يك شيرخواره تا ابد
بي رشد مانده است
وقت جنون پوستي ارتباط
باغ مثلث تو
منظومه ي سياه كلاغان را
از قله ي سپيدار
پر مي دهد
منظومه ي سياه تو
پرواز هوشيار كلاغان است
وقتي خلاصه مي شوم
از ترس بودم
از شرم بودم
از سايه ي كنار تو بودم
دست من از سكوت پهلوهايت بود
و آن مايع تپنده ي محبوس
از پله هاي مردانه بالا مي رفت
وقتي كه در فضاي عظيم ترس
در لثه ي كبود تو دندان هاي ديوانه ام را
كشف كردم
چون برج كاه سوختم
و لثه ي تو احتضاري حيواني داشت
ماه برهنه حاشيه ي شن گريست
و مايع حيات ، مرا برد
از ترس بودم
از شرم بودم
از فرصت تمام شدن
از حيف ، از نفس بودم
وقتي كه پر
در ناف نور گذر مي كرد
گفتي تمام منظره هايت را
پرت كن
اما من
باغي در آستان زمستان بودم
تمام فاجعه از چشم مي رود
و چشم
ميان نام تو
تالار برگ
فضاي فاجعه است
فضا فضا هايش را باريد
و برگ ها كه فضا ها را تقسيم مي كردند
سقوط كردند
و در تمام طول عصب هايم
فقط صداي گنگي از آن برگ باستاني
پيچيد
ميان نام تو بوي گياهي صدف تو
به آبياري كاكتوس
حساس شد
و پوستم
سريع شد
و پوستم
از آب هاي شكسته سريع شد
در ارتباط هاي ميان توان و تن
پرنده اي متراكم مي شد
در ارتباط بلند خطاب هاي دو تن از ميان پستي روح
پرنده اي كه با من مي رفت
تمام فريادش در چشمش بود
و چشم ، آه
تمام فاجعه از چشم مي رود
اي ناتمام
وقتي براي بافتن وقت نيست
وقتي براي دانستن خوردن
وقتي براي خوردن دانستن
شب را به صحبتي
من
در سطح كوچكي
خلوت كردم
سطحي عزيز و پهناور را
وقتي
به صحبت تو نشستم
لحن تو تخت آسايش شد
صبح دهان تو
اين حجره ي فراغت من
انسان ساليا را تا كوچه هاي تاول برد
ديدم صداي تو
ظهر همه صداهاست
انسان رفته ي رؤيا را
چندانكه ساليا
از كوچه هاي تاول باز آورد
گفتم صداي آدمي
ظهر همه صداهاست
و ظهر زحمت
زوبين ظهر
از طول دره ها
گلوي بادها
گريخت
در كوچه هاي افسانه
اينك
پلكي به خواب مي رود
پايي برهنه ، تاول را
سرشار عطر
مي كشند
طفلي كه پرورش بود
آنجا در آن عزيز پهناور
طفلي كه ناگهاني بود
از اسكناس عيدي كشتي
مي سازد
كه بارش از اعداد است
از سطح كوچك تو
از اندكي كه مردمك توست
از تنگه هاي دور
مي آيم
از بادبان هاي بي باد
كز پلك تو
ترحم بند را
فرياد كرده اند
من از مسافت رنگ
من از بلاغت نور
مي آيم
در كوچه هاي شن بي ديوار
با نام كوچه هاي بسيار
بسيار مي دويدم
فريادم از تأني تا مي شد
در تاي مهربان دفتر ها
و راهم از عروسك هاي نور
جشن درختكاري بود
كز شعله هاي گردن هاشان
از گردن هاي شعله اي
دست و پرنده جاري بود
همواره بود راهم اما من
همواره شيب مي جستم
با ما پرنده هاي پر از پژواك
با ما پرنده هاي پريدن در خاك
مثل كبوتر شخم
وقت عبور بركت از خاك
وقتي كه گام گل ميعان مي گيرد
اينك كه دست هاي ما را به روي فرياد
بسته اند
در لحظه ي ميان گودال
بساير مانده ايم و صدايي
حتي صداي پر
ديگر
نمي كنيم
و شكل راه رفتن تو
معناي مثنوي است
در حالت عميق عزيمت
كه منظره ي راه
بازوي صحرايي مرا به تكان مي آرد
در حالت عميق عزيمت شتاب هاي موازي
در گردي مچ تو به هم مي رسند و
باد
صفات باد
شكل عزيز زانو را
كه قدرت و اطاعت را با هم دارد
تصوير مي كند
تا قيصر از كف پاي تو
قوس بلند طاق نصرت را
برگيرد
در حالت عميق عزيمت كه سمت نيمرخ تو برابر نگهم ماند
پرواز طوطيان
جغرافياي صورت من را در هم ريخت
و آسمان
كه باير از درخشش هاي آبي مي شد
ناگاه
نام تو از تمام جهت ها
مي آمد
وقتي كه باز مي آيي
نام تو را
تمام جهت ها
رسم مي كنند
و در گذار دامن تو دانه هاي شن
بر ريشه هاي پيدا
پيراهن عبور شعاع
مي پوشد
پيشاني تو وسعت شيشه است
وقتي كه باز مي آيي
و هر درخت ، بوسه است
وقتي كه مفصل تو ملاقاتي است
بين صفات باد و تكبير توفان
و در هواي دهكده پيشاني تو وسعت اطراف هجر را
محدود مي كند
تو باز مي آيي با موجي از خليج احمر
و گامي از عصاي موسي
و شكل راه رفتن تو
معناي مثنوي است
و روح مولوي است اينك
كز ساق تو حكايت ني را
بر مي دارد
در حاشيه ي مرگ
چشمان ستاره هاي نوسال
مي رفتند
در گوشت ماه
خون مثل برج هايي از چرم
پرچم شده بود
مثل شكل چهار
يارن جلوتر همه ترسيده بودند ، ولي با ما
از ترس سخن نمي كردند
در هرم روان ريگ
با عشق به ريگ
با حالت دسته هاي گندم مي رفتيم
و ساعت همواره
فردا و سه دقيقه بود
در حاشيه ي مرگ
شلاق گونه هاي خورشيد
و ماه
تنها شده بود
و بين آسمان و صبحانه
آوار بيزاري ست
وقتي كه بيزاري
در خستگي كاغذ
ناسازي اعداد
آوار شود
و خستگي كاغذ بيمار رقم
با دست قدم روي صدايي بگذارم
كه طول مديد خون اسبي را
وقتي كه جوان بودم
در كوچه هاي تنگ شيهه مي كرد
قلبي كه جنگل مؤنث ضربان است
اينك
با طول مديد خون من
رفتاري مردانه دارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد