چشم هاي تو دريچه هاي دريا را
پلك چون باز ز هم كنند بگشايند
سبزگون مزرع بيكرانه رويا را
صف مژگان چو به هم زنند بزدايند
بي تو گاهمم به پياده روي شب تنها
بي نفس هاي تو عطر شب فراموشم
سايه ام تشنه سايه بان اندامت
به تن راه كشد حريم آغوشم
بي من آنجا نگهت به سوي كه راند
پيك خاموش همه ملال خاطر را ؟
واژه ها از لب تو سوي كه پر گيرند ؟
اي نسيم نفست نوازش رويا
ترك آرام تو با تو توسن نارام
لحظه ها را چو مذاب سرب در من بست
جاده در حلقه مات اشك من لرزيد
در نگاهت نگهم چو شاخ تر بشكست
چشم جوشان تو با كبود خود مي ريخت
از طلايي دل تو فسانه صد راز
مانده در سينه چو سرزمين نامسكون
دست ناخورده پر از ذخيره ناباز
رفتي و نام تو را برهنه پوشيده ست
همه شب ذهن من از گريز تو بي تاب
بيم عرياني اش آرزوي ديداراست
پيش يادت غم من ستايش محراب
باز خواهم كه سحر به بالشم ريزد
كاكل كوچك تو طلاي آشفته
بوي خواب شب و عطر صبح بيداري
سر كند در دل ما سرود ناگفته
باز گرد از ره باز تا ز سر گيريم
قصه كهنه كوچه ها و شب ها را
پلك بگشاي به روي من كه بگشايند
چشمهاي تو دريچه هاي دريا را
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد