چه بگويم كه دل افسردگي ات
از ميان برخيزد؟
نفس گرم گوزن كوهي
چه تواند كردن؟
سردي برف شبانگاهان را
كه پر افشانده به دشت و دامن؟
چه بگويم كه دل افسردگي ات
از ميان برخيزد؟
نفس گرم گوزن كوهي
چه تواند كردن؟
سردي برف شبانگاهان را
كه پر افشانده به دشت و دامن؟
باران
! سرود ديگري سر كنمن نيز مي دانم كه در اين سوك
ياران را
ياراي خاموشي گزيدن نيست
اما تو مي داني كه در اين شب
ديوارهاي خسته را
تاب شنيدن نيست
من نيز مي دانم كه ياران شقايق را
دستي به نفرين
از ستاك صبح پرپر كرد
من نيز مي دانم كه شب افسانه ي خود ر ا
در گوش بيداران مكرر كرد
اما نمي گويم
ديگر نخواهد رست در اين باغ
خونبرگ آتشبوته اي
چون قامت ياد شهيدانش
يا گل نخواهد داد
پيوند دست نااميدانش
باران
! سرود ديگري سر كنشعر تو با اين واژگان شسته
غمگين است
ترجيع محزون تو
امشب نيز
چون ترجيع دوشين است
شعري به هنجاري دگر بسراي
آواي خود را پرده ديگر كن
باران
! سرود ديگري سر كن
من عاقبت از اينجا خواهم رفت
پروانه اي كه با شب مي رفت
اين غال را براي دلم ديد
ديري ست
مثل ستاره ها چمدانم را
از شوق ماهيان و تنهايي خودم
پر كرده ام ولي
مهلت نمي دهند كه مثل كبوتري
در شرم صبح پر بگشايم
با يك سبد ترانه ولبخند
خود را به كاروان برسانم
اما
من عاقبت از اينجا خواهم رفت
پروانه اي كه با شب مي رفت
اين فال را براي دلم ديد
در خلوت بامدادي باران
بيداري روشن خروس صبح
خواب خوش قريه را سلامي داد
در جنگل بي كرانه مرغي خواند
با نغمه ي خرد روشني
پرشور
تنهايي ارغوان چه شيرين است
بر يال گريوه هاي دشت دور
اي چشم نيلگونه ي دريا
تركيب روشنايي شبگير رستخيز
با ظلمت شبان پس از مرگ
آيينه نگاه غزالان و آهوان
بي رحمي سكوت تو
امشب
در پاسخ ترنم اين شور و اشتياق
خاموشي گلوله ي سربي ست
در خون گرم سينه ي قرقاول جوان
ديگر كدام روزنه ديگر كدام صبح
خواب بلند و تيره ي دريا را
آشفته و عبوس
تعبير مي كند؟
من مي شنيدم از لب برگ
اين زبان سبز
در خواب نيم شب كه سرودش را
در آب جويبار
بدين گونه شسته بود
در سكوت اي درخت تناور
اي آيت خجسته ي در خويش زيستن
ما را
حتي امان گريه ندادند
من اولين سپيده بيدار باغ را
آميخته به خون طراوت
در خواب برگ هاي تو ديدم
من اولين ترنم مرغان صبح را
بيدار روشنايي رويان رودبار
در گل افشاني تو شنيدم
ديدند بادها
كان شاخ و برگ هاي مقدس
اين سال و ساليان
كه شبي مرگواره بود
در سايه ي حصار تو پوسيد
ديوار
ديوار بي كراني تنهايي تو
يا
ديوار باستاني ترديدهاي من
نگذاشت شاخه هاي تو ديگر
در خنده ي سپيده ببالند
حتي
نگذاشت قمريان پريشان
اينان كه مرگ يك گل نرگس را
يك ماه پيش تر
آن سان گريستند
در سكوت ساكت تو بنالند
گيرم
بيرون ازين حصار كسي نيست
گيرم دران كرانه نگويند
كاين موج روشنايي مشرق
بر نخل هاي تشنه ي صحرا
بمن عدن
يا آبهاي ساحلي نيل
از بخشش كدام سپيده ست
اما
من از نگاه آينه
هر چند تيره، تار
شرمنده ام كه
: آهدر سكوت اي درخت تناور
اي آيت خجسته ي در خويش زيستن
باليدن و شكفتن
در خويش بارور شدن از خويش
در خاك خويش ريشه دواندن
ما را
حتي امان گريه ندادند
اين چرخ چاه كهنه ي كاريز
با ريسمان پر گره خويش
اين يادگارهاي صد قهر و آشتي
يادآور شفاعت دستان روستايي
اين خشك دشت را سيراب مي كند؟
در هر گرخه نشان اميدي ست
وان سوي هر اميدي يأسي
در جمع اين گره ها
پيوند آشنايي ديرينه استوار
آن سو درخت تشنه لبي
برگ هاش را
از تشنگي فشرده به هم كرده گوش ها
تا بشنود ترانه ي جويي كه خشك شد
اما دريغ زمزمه اي نيست
وان سوي تر شيار افزار
با تخته پاره هاي شكسته
در هرم نيم روز
خيل هزارگان ملخ ها
اين مركبان تند رو قحط و خشك سال
از دور و دور دست فراخاي دشت را
محدود مي كنند
اي باد
! اي صبورترين سالك طريقاي خضر ناشناس
كه گاهي به شاخ بيد
گاهي به موج بركه و
گاهي به خواب گرد
ديدار مينمايي و پرهيز مي كني
ايام تشنه كامي ما را
از ياس هاي ساحل درياچه ها مپرس
آنجا كه از شكوفه شكر ريز مي كني
زلال روشن چشمانش
آبشار كبود
كه آيتي ست
به تصوير بيم و شرم و شكوه
نگاه ترد گوزني ست
كز بلند ستيغ
در آب مي نگرد
عبور سايه ي صياد را
ز دامن كوه
تو درخت روشنايي گل مهر برگ و بارت
تو شميم آشنايي همه شوق ها نثارت
تو سرود ابر و باران و طراوت بهاران
همه دشت انتظارت
هله، اي نسيم اشراق كرانه هاي قدسي
بگشا به روي من پنجره اي ز باغ فردا
كه شنيدم از لب شب
نفس ستاره ها را
دلم آشيان دريا شد و نغمه ي صبوحم
گل و نگهت ستاره
همه لحظه هام محراب نيايش محبت
تو بمان كه جمله هستي به صفاي تو بماند
شب اگر سياه و خاموش چه غم كه صبح ما را
نفس نسيم به چراغ لاله آذين
به سحر كه مي سرايد ملكوت دشت ها را
اگر اين كبود خاموش سراچه ي شياطين
تن زهرگين به گلبرگ ستارگانش آراست
و گرم نسيم اين شب
به درنگ نيلگون خواند
به نگاه آهوان
بر لب چشمه سار سوگند
كه نشنوم حديثي
چه سپيده هاي رويان
كه در آٍيين فرداست
بهل اي شكوه دريا كه ز جو كنار ايام
ننهد به باغ ما گام سرود جويباران
چو نگاه روشنت هست چه غم كه برگ ها را
به سحرگهان نشويند به روشنان باران
به ستاره برگ ناهيد
نوشتم اين غزل را
كه برين رواق خاموش
به يادگار ماند
ز زبان سرخ آلاله شنيدم اين ترانه
كه اگر جهان بر آب است
ترنم تو بادا و
شكوه جاودانه
در دور دست آمدن روز
شعر بلند و روشن بيداري
تضميني از ترانه ي شيرين جويبار
ترجيع يك درخت صنوبر
با واژه هاي سيره و سارش
همواره در ترنم
با صخره هاي قافيه اي استوار
آفاق مي سرايد
شعري براي تو
شعري براي من
و يك هجاي روشن خونرنگ
گاه گاه
در شعر او
به شادي
تكرار مي شود
اينك تمام شعر
در ذهن آب و آبي مشرق
صبح آمده ست و
هستي بيدار مي شود