من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

در آفتاب سبز نگاه او

۳۵ بازديد
 

از چشم من طنين تماشا برخاست
 در چشم او طنين تماشا بنشست
موجي ز بيگناهي من پر زد
با عمق بي گناهي او پيوست
 در آفتاب سبز نگاه او
 تكرار نور بود و گريز رنگ
 سوداي جان و همهمه ي دل بود
پرواز دور زورق صد آهنگ
آن بيكرانه ظهر زمستان
سرشار از حرارت دلخواه
با جلوه هاي عاطفه و در تغيير
هر لحظه از درخشش ناگه
 موجي در آن ديار نمي آِفت
 آن بيگناهي ساكت را
در ماوراهاي نهان ليك
روييده بود رقص علامت ها
 تا در من انتظاري را
 ويران كنند
و انتظار ديگر را
 عريان
اينك گريز بي خبر دل را
زنگ كدام كوچ دميده ست ؟
سوي كدام جاده نياز نور
راهم به اشتياق بريده ست ؟
در نقش بي قرار دو چشم من
 تنهايي غريب شكسته ست
 در خلوت بزرگ دو چشم او
تصوير اعتماد نشسته ست
در تنگه هاي كوچك و دورش
هر لحظه روشني هايي
 تكرار مي شود
 در دور دست ها
 از تابش اشعه ي نمناك
گودال بي نهايت
هموار مي شود
تا من نگاه مي كنم
 زان بيكرانه مزرع سبز
 رنگي بريده مي شود
تا او نگاه مي كند
 بر روي قلب من ابديت
 گويي شنيده مي شود


درخت تنهايي را مي داند

۳۷ بازديد
 

درخت تنهاي را مي داند
و صداها را به نام مي خواند
 جنگل جامعه اي اسير است
 و درخت حافظه اي مغشوش
حافظه اي اسير
 در جامعه اي مغشوش
 چه كند گر زنجيرش را نستايد
 گر خاك را نشناسد ؟


طبيعت ساكن

۳۴ بازديد

 

مي رفتم و طبيعت ساكن را
 با سرعت نود مي دويدم
 با سرعت نود طبيعت ساكن
بي بهره از مشاهده مي ماند
با آنكه كوه خالي از انديشه نيست
انديشه رانصيبي از صخره ها نبود
در خاطر اشتياق تماشا بود
 اما
ماشين كه اشتياق تماشا نداشت
 حيف
 در نميه راه دهكده اي ناگاه
از سرعت ايستادم و ماندم
 استارت گاز
استارت گاز
سودي نداشت
 از دوردست اسب سواري
بگشاد عنان و از بغلم چو غبار رفت
از زهر خند نيم نگاهش دلم گرفت
آيينه ام دوچرخه سواري را
از آن سوي بيابان مي آورد
 استار گاز
 استارت گاز
 نزديك گشت و زنگ زنان رفت
وز پشت سر به خنده نگاهم كرد
 وز پيش رو به طعنه نگاهش كردم
 استارت گاز
استارت باز باز
 سودي نداشت كار
من مانده بودم آنشب و ناچار
مهمان ده حبيب خدا بودم
در صبح نيم روشن فردا
در نيمه راه دهكده ديدم
يك كودك دهاتي ولگرد
بر لاستيك هاش
نعل الاغ كوبيده است
و بر دهانه سپرش
 افسار بسته است


پاييز سبز

۳۳ بازديد

 

زمين فصاحت برگ چنار را
 به باد خسته ي پاييز مي سپرد
 هوا ترنم سودايي شكفتن را
 ز نبض بي تپش خاك مي گرفت
غروب حرف خودش را
 به گوش جنگل خاموش گفته بود
و شيرواني لال
 ميان دوده ي افشان شب شبح مي شد
ميان درهم هذيان من دو شعله ي سبز
نشست
 به روي شيشه ي تار
 ملال پرده شكست
 و از حقيقت اشيا بوي شك برخاست
 و با حقيقت اشيا بوي او پيوست
تمام پنجره ي من
 خيال او شده بود
تمام پوستم از عطر آشتي بيمار
تمام ذهن من از نور و نسترن سرشار
من از رطوبت سبز نگاه او ديدم
 كه در نهايت چشمش كبوتر دل من
قلمرويي ز برهنه ترين هواها داشت
 و اشتياق تب آلود بامهاي بلند
 در آفتاب ز پرواز دور او مي سوخت
 ز روي پنجره ي من
 خيال او پر زد
و شب ادامه گرفت
و من ادامه گرفتم


ميوه هاي ملال

۳۴ بازديد

 

تو مي گريزي و من در غبار روياها
 هزار پنجره را بي شكوه مي بندم
 به باغ سبز نويد تو مي سپارم خويش
 هزار وسوسه را در ستوه مي بندم
 تو مي گريزي و پيوند روزهاي دراز
مرا چو قافله ي سنگ و سرب مي گذرد
درنگ لحظه ي سنگين انتظار چو كوه
 به چشم خسته ي من پاي درد مي فشرد
تو مي گريزي چونان كه آب از سر سنگ
ز سنگ لال نخيزد نه شكوه نه فرياد
 تو مي گريزي چونان كه از درخت نسيم
 درخت بسته نداند گريختن با باد
 تو مي گريزي و با من نمي گريزي ليك
 غم گريز تو بال شكيب مي شكند
چو از نيامدنت بيم مي كنم با مكن
 نگاه سبز تو نقش فريب مي شكند
بيا كه جلوه ي بيدار هر چه تنهايي ست
 به نوشخند گواراي مهر خواب كنيم
 به روي تشنگي بي گناه لبهامان
هزار بوسه ي نشكفته را خراب كنيم
تو مي گريزي اما دريغ ! مي ماند
 خيال خسته ي شبها و ميوه هاي ملال
 اگر درست بگويم نمي توانم باز
 به دست حوصله بسپارم آرزوي وصال


پيوند

۳۳ بازديد
 

و دستهاي او
 نيروي نور بود
 نيروي نور با رمق دستهاي من
 بيدار شد حرارت شد
 خورشيد شد سخاوت شد


دختر تصوير 1

۳۳ بازديد
 

تا رها سازم سرودم را
عشق را آيينه كردم
 در دل آيينه تصويري ندانم از كجا
روييد
 جان شكفت از شوق ديدار و سرودم را
 در شكوه سبز آينه رهاتر كرد
اي نگاه تو نسيم نور
انتظار ساقه را پيغام روييدن
 اي تماشا !‌ اي طنين دور
ديده را در راه تاريك عطش ها
 صبح نوشيدن
خسته از ديدار خويش ام باز كن
 در تنم جوبار گرم خواب را
 شايدم بيراهه ي رويا دهد
جلوه هاي روشن محراب را
 شايد از شوق نيايش دست ها
 از تنم پرواز گيرد سوي تو
 شايد آن قنديل هاي سز تاب
شعله در من ريزد از جادوي تو
 باز كن پيوند مژگان ها كه رود
 در دل نيزار ها جاري شود
 مردم چشم مرا بنواز تا
 نقطه ي پايان بيزاري شود
در شكوه سبز آينه رهاتر شد
 تا سرود من
 جنبشي افتاد بر تصوير
فاصله اي باز كرد
 از من جداتر شد


خاك سياهي ست

۳۴ بازديد
 

خاك سياهي ست
و ساقه پيغامي سبز براي نور
 سايه پيغام را هواي گريز است
سايه پيغام اسير سياهي است
 و نور منتظر
قدم قاصد را ميشمارد


دختر تصوير 2

۳۴ بازديد
 

نشست پرتو حيرت
 به دستهاي نيايشگرم
 خميده سقه ي ترديد
 به روي شچمه ي جوشان باورم
ميان آينه و من
شكست شوق تماشا
 ز چشم دختر تصوير
پريد جلوه ي رويا
درنگ عاطفه از گامم اشتياق گرفت
به خواب آينه آوار شد حماسه دور
صداي روشن اشكي كه گرم بود هنوز
به اهتزاز نگاهم شكست راز بلور
كه سايه اي سرشار آمد از غم
 درون بيدارم
كه خسته خواند ملالي غريب را
 كدام مرد ؟
 ندانم
 كدام لب در من
 ميان فاصله ي لحظه ها نشست و سرود ؟
كدام حاجت در من
 دريچه هاي حرفم به سرگذشت گشود ؟
 تو آن نسيم سبكبال نرم پروازي
 كه بر شدي چو غباري ز دور دست تنم
 من از كرانه ي دور ديار تنهاييم
 چو موج خسته دريدم ز شوق پيرهنم
چو آمدي به تن آشفته گشتم از ديدار
چو رفتي از غم تو سر به سنگ كوبيدم
دوباره باز به راه تو بازگشتم تا
 گريز عطر تو از راه دور بوييدم
هوس بهسينه ام آشفت تا تو دور شدي
نفس دريغ ! دگر با تلاش يار نماند
چو آمدم كه غريوت دهم : ز ره برگرد
وجودم آب شد از من دگر غبار نماند
طلاي ساحل مژگان بي تكان
 بريد جاده ي درياي دور را
دوباره پلك چ بگشود باز هم بر هم ريخت
 ستيز سايه و سوداي نور را


دختر تصوير 3

۳۳ بازديد
 

ماوراي روشن آينه را
سايه اي آشفته كرد از دور دست
پر زد از اقصاي آن دشت زلال
دختر تصوير را درهم شكست
شكوه اي بيدار شد در پوستم
 اندهي لغزيد روي دستهام
 آه ! اگر باز آشنا مي آمدم
 آن خيال خالي روياي خام
روزني خنديد و آوار صدا
 آستان نور را لبريز كرد
 يك دهان باز در متن غبار
طعنه اي را خواند
اي آزرده مرد
 مانده اي بس در خم بيراهه مشتاق نگاه مهربان سنگ
 در اشاره هاي گرم آفتاب و رنگ
در زبان بوته و تصوير مانده
خط هر سودا !‌ خطا خوانده
با كدامين مژده رويا گرم مي داري ؟
 خشكسار اشتياقت را نهال وعده مي كاري ؟
رو سرودت را به مهر آب ها بسپار
 اينجا همزباني نيست
قصه ي پاك نوازش را به دست خواب ها بسپار
 اينجا مهرباني نيست
با وزش هاي دراز آه من
 آينه ام چون غروبي تار شد
دست بردم تاغبارش بسترم
طعنه اي باز ن ميان بيدار شد
اي به جان خاموش
اي به تن خسته
 ديرگاهي چشم بر نقش سحر بسته
 دور را پاييده چون گوش خروس صبح
خوانده ناهنگام با هر بانگ كز دور آشنا ايد
هي به خود بسپار بسيار گفته : شب نمي يايد
 آرزو گم كرده اي بس مانده حيران : از چه جويي
با كه پويي راه
با سر سودايي خود در كلاف ديگران گم
 روزگاري تاج خونين كرده از منقار دوست
با كوبيده به بام روشن همسايه : كان گم كرده اوست
 اينك از اين آينه در اين خليج ساكن و آرام
 با كدامين دختر تصوير رويا گرم مي داري ؟
 خشكسار اشتياقت را نهال وعده مي كاري ؟
با تپش هاي دل تو هيچ دل را گرمي پرواز نيست
 هيچ كس با ديگري دمساز نيست
 يكدم از چشمم قطار روزها
چون تبي تابيد و چون دودي گذشت
در تنم هر چه زمان بود ايستاد
 چهره ام سيراب سال و ماه گشت
پير گشتم چون زمين دير سال
 پيري صد ريشه در من مي دميد
لحظه اي با هر چه ماندم ناشناس
نبض من در قرن ديگر مي تپيد