پيش چشمم طرح دنياي بزرگ
در رگم آهنگ جوشان گريز
در سرم شوق تماشا همچو موج
با درنگم صخره آسا در ستيز
رفتم و با جاده ها آميختم
چشم ها را شوكت صد چشم بود
راه از زير ركابم مي گريخت
دشت با پرواز من پر مي گشود
بوته تنها غبار تن بريخت
سنگ ره خنديد در نقش غبار
جاده گردآلود بود و مي شكفت
در گل كوهي شكوه انتظار
ريخت در كهسار از مرغان مست
آبشار خامش پروازها
با كبود رود زاريهاي آب
رفت تا اعماق گنگ رازها
نغمه گنگ گريز آبها
بر ستيغ سنگ از هم مي گسيخت
روي يال موجها گلهاي كف
مي نشست و رقص رقصان مي گريخت
در نشيب دره پرچم هاي خار
بست در گهواره باد اهتزاز
در نگاهم باغ هاي خاطره
با علف هاي عبث روييد باز
باغ ها اي با طكوفه هاي بطلان سبز
باغها اي عبث سرشار
لحظه اي در من درنگ آريد
تاشكوه مسيت نيسان بارتان در روح من دامن گشايد
لذت رنگينتان را با گريز رنجهاي رفته پيوند است
اي مرا با لمحه تان تا بي نهايت سير
بر شما تا دوردست رفته هايم پويه ام برق براق
در نگاهم لحظه اي اطراق
اي تجلاي همه بيهودگي ها نقطه پايان اي بطلان
من كه در پوچي كمال آورده ام
كاش سرمستي ابهام بس استنباط را
قطره قطره مي چلاندم زير پاتان
باغ ها ! اي خاطره ها پوچ ها
باز در من خوش جوشان گريز
باز درمن سيل مست التهاب
رفتم و در سنگلاخ كوه ها
پر زدم درتيغههاي آفتاب
در گذار ابر گلبن هاي سرخ
با طلايي لكه ها گرم درود
خارهاي خشك هجران سوخته
در شناي عطر ها مست سرود
كاروان قاطران بردبار
لاي لاي زنگ ها را مي شكفت
لاله تبدار از شوق وصال
در خود از روياي چيدن مي شكفت
لاوش اقيانوس رام رنگها
در شب سبز علف ها خواب بود
بين سيم ها و تن گلسنگ ها
ماجراي بوسه هاي ناب بود
آسمان درياچه هاي آبنوس
ساخته تا آنسوي بي مرزها
در خيال من نهايت رنگ باخت
گم شدم در آبي بي انتها
چه سبكبالي نوشين
چه فراموشي رنگين
من ميان بي مكانها بي زمان گشتم
اي نسيم پيكرم در بوي خالي ها جاويدان شناور
اي وزش هاي سبك اي پچ پچ تاريك نجواي خداها
در شما پرواز دارم اينك اين من اين من ره يافته در قلعه جادو
كاش آنسو هاي من را معبري بود
تاهنوز آنسوتر از معراج مي رفتم
من كه سرگردان عطر ناپديديهاي دور
در مسيرم با جهت ها قصه ششگانه درهم ريختم
در شراب تلخ آبي هاي بي ته لول لول
خوشه چيدم از طلايي هاي نيزاران نور
روي بال لحظه ها تا دوردست
پرفشاندم موجدار و دورخيز
باز در من طرح دنياي بزرگ
باز در من خون جوشان گريز
روح من را مست رويا مي ربود
لاي لاي مهربان زنگ ها
مي شدم تكرار و در من مي گريخت
لكه ها و نقش ها و رنگ ها
بر سكون آفتاب سنگ ها
گله هاي باد از هم مي رمند
سايه ها سر برده در گلبوته ها
عطر گرم برگ ها را مي مكند
رفتم و قوي تنم با من گريخت
زير پايم خسته فرسخ ها شدند
بسكه ره باريكه هاي مارپيچ
سر به هم بردند و از هم واشدند
روي دامان اوزاكو ي بلند
تپه ها چون فيل هاي خفته بود
قله سرسبز اوجا ابر را
در اشارت هاي پيغام و درود
موج مي زد اوز چو اقيانوس رنگ
در نشيب دره خاموش نور
وز دهان دره مي افشاند مست
خنده هاي سبز تا افلاك دور
تن لميده چون عروس نيم لخت
روي بازوي نوازشبار كوه
سينه سرشار از نفس هاي سبك
دل تپش بار از تپش هاي شكوه
صبحگاهان بر علف ها مي فشاند
آسمان ميناي بي زنگار را
آفتاب آهسته از هم مي گشود
گيسوي شب باف گندم زار را
شب درختان قبرهاي بي تكان
دره ها چون معبد متروك مات
تپه ها محراب هاي ريخته
بي نيايش مانده حيران حيات
سايه آوازخوان برگ ها
مي ربودم جسم و رويا مي شدم
در جوانه ها طنين نبض من
مي زد و با شاخه نجوا مي شدم
هان ؟ كجا هستي ؟
شهري لول خيابان گرد
اي بريده دل ز شوق ميز و ميخانه
سينه خالي كرده از غوغا
چشم بسيته از غبار و دود و حركت ها
اي پياده روي شب هاي عبوس شهر
راه بر بيراهه جسته
خلوت ما را به خويش آلوده
جمع ما را در خلود خويشمان بگذار
ز آنكه با زهر نفسهاي پليد شهريان
جان ما نازك تنان مي پژمرد
هان ؟
كيست در من مي كند نجوا
طعن يا هذيان ؟
هان ؟
مي گشايم چشم و زير پلك من
مرز دور خواب ويران مي شود
چون كه تعبيري نمي بينم ز خواب
اشتياقم دست افشان مي شود
دست ها بر گوش مي گيرم ز شوق
تا دگر در من نرويد آن صدا
چشم مي بندم كه نشناسم وليك
باز از عمق درونم اين ندا
هاي شهري
شهري لول خيابان گرد
اي پياده روي شب هاي عبوس شهر
جمع ما را در خلود خويشمان بگذار
پيش چشمم جاده ها تكرار شد
بازگشتم در سپيده غرق نور
در دلم آرام شد طغيان ميل
در تنم توفيد غرقاب غرور
چون تكان دستمال از روي دست
هر پرنده از سر شاخي پريد
رشته هاي گوسفند از شيب كوه
همچو اشك از گونه جاري شد چكيد
گام ها بر سنگ ها افسانه گوي
كوله ام بر پشت و ره در پيش بود
جاده خالي بدرقه ي من رود سبز
در نگاه كوهها درد و درود
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد