در اشاره ها نگاهم آشنا
رنگ جستجو گرفت و غوطه خورد
چون پرنده از دلم تپش گريخت
نقش قوه هام به دوردست برد
در ديار دور سايهاي غريب
بر قفاي رفته دوخته نگاه
حيرتش چو هول گله ها بهدشت
مات همچو چشم سنگ ها به راه
رود سبز چشم ها و پلك ها
بي تكان و بي طنين و بي گذار
زرد روي و شعله مرده بي فروغ
مي كشد چراغ چهره احتظار
جاده ها برهنه تشنه عبور
خالي از سوارو خالي از غبار
شاخه هاي لاغر تهي ز برگ
باغ هاي مرده را غم بهار
يادها اسير و گام ها اسير
كوچه ها غمين و فصل ها غمين
عقده سكون و حسرت سفر
بر جبين پير صخره داد چين
در نگاه ابر پاره شوق باد
مي طپد به ياد خطه هاي دور
آفتاب خسته را غم غروب
مي دهد ز روي بام ها عبور
طاقه هاي آبنوس گل نشان
ساخته حباب ها بر آبها
وز درخت پر شكوفه سپهر
مي پرد كبوتر شهاب ها
سرنوشت من جدا ز من برد
ره ز كهكشان به كهكشان دور
از ستاره تا ستاره اي دگر
پر زند ميان باغ هاي نور
عقل خسته از تلاش ودر گريز
مي برد حديث خود به زير خاك
ديگرم زمين نه جاي زيستن
ديده بي فروغ ماند و دل مغاك
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد