با كاروان من
تحرك متروك
صحرا مجال صحبت بود
و كاروان كه فرصت انديشه را
از صحنه ي نمكزار
بر مي گرفت
پيمانه هاي سرخ عطش را
با خواب باستاني كاريز
پر مي كرد
ما از ميان استراحت شرقي مي رفتيم
پستان هاي بي شير مادران
با دكمه هايي از شير
شب را به جاده هاي شيري مي دادند
و چشم هاي خسته ي مردان
بر كهكشان
شروع شن ها
جاري بود
بر گرد اي تحرك متروك
اينجا نه ابر ، نه گذر باد
ديريست تا معاش نبات را
پيغامي از سواحل تبخير نيست
و سرنوشت آب
در سفره هاي زير زميني
تقطير آسمان را از ياد برده است
ديار من همه ي طول راه بود
و طول بودم من
و راه بودم
و طول راه ، كه قرباني ديارم بود
و ياد آشنايي او
باد را
نگاه كن
اينك
عبوذ مي دهد از روز ميز من
و سرگذشت صحرا كه آفتاب و نمك را
حضور مي دهد
نمي توانم ، آه
كوير را در پاكت كنم
و باز گردانم
براي آن همه طول
شب ، در گريز اسب سياه
يك صف درخت باقي مي ماند
در چهار كهكشان نعل
يك صف درخت
بي شيهه مي گذشت
رگ بريده ، دهان باز كرده و ريخت
افق دراز
دراز
دراز لخته لخته ، دراز مذاب
زني در اصطكاك تاريكي
به شكل تازه اي از شب رسيد
ستاره اي رسيده ، در ته خود چكه كرد
صدايي ، از سرعت پرسيد
كجا ؟
كجا ؟
اما جواب ،
گذشتن بود
و در گريز اسب سياه
سرعت پياده مي رفت
سرعت ، صف درخت بود
كه مي ماند
زيرا در آسمان
شيرازه ي سفرنامه ام را
از آفتاب دوختم
در كوچه هاي بي بازو
درگاه هاي بي زن
با آفتاب سوختم
تصوير اين شكستگي اما سنگين است
تصوير اين شكستگي ، اي مهربان
اي مهربان ترين
تعادل رواني آيينه را به هم خواهد ريخت
مرا به باغ كودكي ام مهمان كن
زيرا من از بلندي هاي مناجات
افتاده ام
وقتي كه صبح ، فاصله ي دست و پلك بود
صحرا پر از سپيده دم مي شد
با حرف هاي مشروط
با مكث هاي لحظه به لحظه
با دست هاي من
كه شكل هاي مشكوك را
پرچين و توطئه را
از روي صبح بر ميچيد
اينك تمام آبي هاي آسمان
در دستمال مرطوبم جاري ست
وز جاده هاي بدبخت
گنجشك ها غروب را به خانه ام آورده اند
گنجشك هاي بيكار
گنجشك هاي روز تعطيلي
زخم ظريف عقربه در من بود
وقتي كه دايره كامل شد
معماري بيابان
همراه با روايت عقربه تكرار شد
من با خيال و عقربه مخلوط بودم
و عقربه
بر روي يك بيابان
بيابان ديگري مي ساخت
وقتي كه باد مي آمد
آواز شن
درهاي بسته را درباني مي كرد
در پشت بسته ي درها ،شن
پهلو گرفت
و ما
از نان و روزنامه سخن كرديم
تنهايي قديمي دنيا
در حركت ريه هامان
در سينه ها تنفس مي شد
زندانيان شن
وقتي كه باد مي آمد
از نان و روزنامه سخن كردند
چه تابناك بود طعام ما
"براي جستجو در اشعار شاطر عباس صبوحي كليك كنيد"

ولادت وي به سال 1275 و درگذشتش به سال 1315 ه.ق دانسته اند . كه عمر شريف وي 40 سال بوده است
ظاهرا معروفيت او بيشتر بدان سبب است كه چنانكه گفته اند از خواندن و نوشتن بي بهره بوده و با اين حال طبعي موزون داشته و اشعاري عاشقانه مي سروده است
نام پدر او را كربلايي محمد علي و نام جدش را مشهدي مراد نوشته اند و زادگاهش را شهر قم و اقامتگاهش را شهر تهران دانسته اند و حرفه اش چنانكه از لفظ شاطر پيداست «نان پزي » و « نانوايي » بوده است.
از دوردست عمر
تا سرزمين ميلادم
صدها هزار فرسخ بود
با اسب هاي خسته كه راه دراز را
توفان ضربه هاي سم آرند از ارمغان
با بوي خيس يال
و طبل هاي بي قرار نفس ها
پرواز تازيانه ي خود را فراز راه
افرشاتم
انبوه لال فاصله ها را
اين خيل خيره گي ها را زير پاي خويش
انباشتم
ديدم كه شوق آمدن من
يكباره ازدحام عظيم سكوت شد
ديدم تولدم به ديارش غريب بود
و سايه اي كه سوخته ز آواره گي ، هنوز
در آفتاب ها
دنبال لانه ي تن من
مي گردد
تنهايي زمين من ، آنجا
با صد شكاف بيهوده ، روياي سيل را
خنديده است
پيشاني شكسته ي بارو ها
راز جهان برهنگي را به چشم دهر
اوج مناره ها
كز هول تند صاعقه سرباختند
در بي زباني اش همه سرشار سنگ
خامش مانده ، وسعت شن هاي دور را
انديشه مي كند
شايد گريز سايه ي بالي ؟
شايد طنين بانگ اذاني
آن برج هاي كهنه ، كه ماندند
بي بغبغوي گرم كبوترها
پرهاي سرد و ريخته را ديريست
با بادهاي تنها ، بيدار مي كنند
و ريگزار ها كه نشاني ز رود و دشت
گويي درخت ها و صداها را
تكرار مي كنند
انصاف ماهتاب
در خواب جانورها
و خار بوته ها
شب هاي شب تقدس مي ريزد
و از بلند ريخته بر خاك
از يادگار قلعه ي مفقود
سوداي اوج و همهمه مي خيزد
و بام ها به ريزش هر باران
غربال مي شوند
با خاك هايشان كه زمان گرسنه را
در آفتاب هاش به زنجير ديده اند
اندام هاي نور ، به سوداي سايه ها
پامال مي شوند
با فوجشان كه ظلمت تسليم را
بيگاه در خشونت تقدير ديده اند
اي يادگار هاي ويران
تركيبي از غلاف تهي از مار
آن مار ، آن خزنده ي معصوم
من بود كز ميان شما بگريخت
و جلد گوهرين سر ويرانه ها نهاد
تا روزگار اين بسيار
بگذشت
من از هراس عرياني
بر خويش جامه كردم نامم را
اينك كدام نام ، مرا خوانده ست ؟
اي يادها ، فراواني ها
اينك كدام نيش ؟
آه ... اي من ! اي برادر پنهانم
زخم گران مرابنواز
من باز گشت ، بي تو نتوانم
در پيش چشم خسته ي من ، باز شد
بار دگر ادامه ي مأنوس جاده ها
توفان ضربه هاي سم و بوي خيس يال
ابعاد خيره ،فاصله هاي عبوس و لال
من با تولدم
در دور دست عمر
تبعيد مي شدم
همراه بي گناهي هايم
در آن سوي زمانه كه دور از من
با سرنوشت هاي موعود جلوه داشت
جاويد مي شدم

لينك ورود به اشعار شاطر عباس صبوحي
شاطر عباس صبوحي - شاطر عباس - شاطرعباس - شاطرعباس صبوحي - اشعار شاطر عباس صبوحي - اشعار شاطرعباس صبوحي - ديوان اشعار شاطر عباس صبوحي - اشعار صبوحي - وبلاگ شاطر عباس صبوحي - وبلاگ اشعار شاعران معاصر - وبلاگ اشعار شاعران كهن - اشعار شاطر
لينك ورود به اشعار شاطر عباس صبوحي
تا بقيد غمش آورد خدا داد مرا
آنچه مي خواستم از بخت خدا داد مرا
رفع مخموري از آن چشم سيه دارد چشم
چشم دارم كه خرابي كند آباد مرا
نتوانم ز خدا داد بگيرم دادم
كاش گيرد ز خداداد خدا ، داد مرا
گر دلش سخت تر از سنگ بود نرم شود
بشنود گر شبي او ناله و فرياد مرا
من كه تا صبح دعا گوي تو هستم همه شب
چه شود گر تو به دشنام كني ياد ، مرا
غم ندارم كه به بند تو گرفتار شدم
غمم آنست كه ترسم كني آزاد مرا !
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد