من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش 1

۳۵ بازديد

 

پدر خواهد ببرّد زلفكان چون كمندش را  

پسر حيران كه چون سازد گرفتاران بندش را

 

كند كوتاه دست از زلف و از لعل شكر خندش

نداند كاين دو هندو پاسبانانند قندش را

 

سپندش خال و دودش زلف و آتش پرتو رويش

عبث بي دود مي خواهي بر اين آتش سپندش را

 

نكرده هيچ ابرو خم به قطع زلف مي ماند

كمانداري كه داد از دست ارپيچان كمندش را

 

صبوحي آن قدر نگذاشت آن زلف دو تا بر جا

كه گيري يك شب و بوسي دو لعل نوشخندش را


بخش 5

۳۳ بازديد

 

نيست او را سر مويي سر سودايي ما  

كار شد سخت ، مگر بخت كند ياري ما

 

تا به آهوي ختن نسبت چشمت دادند

شهره گرديد بهر شهر خطاكاري ما

 

گر بداديم بهاي دهنت نقد روان

سود برديم كه شد هيچ خريداري ما

 

همه شب تا به سحر از غم رويت شاديم

به اميدي كه بيايي تو به غمخواري ما

 

چند آزار دل ما دهي اي راحت جان

راحت جان مگرت هست دل آزاري ما ؟

 

تو كه چون سرو ز آسيب خزان آزادي

چه غمي باشدت از حال گرفتاري ما؟

 

چشم فتان تو را دوش بديدم در خواب

اي بسا فتنه كه برخواست ز بيداري ما


بخش 3

۳۶ بازديد

 

اگر روزي بدست آرم سر زلف نگارم را

شمارم مو به مو شرح غم شب هاي تارم را

 

براي جان سپردن كوي جانان آرزو دارم

كه شايد باد و سيل او برد خاك مزارم را

 

ندارم حاجت فصل بهاران با گل و گلشن

به باغ حسن اگر بينم نگار گلعذارم را

 

به گرد عارضش چون سبز شد خط من به دل گفتم:

سيه بين روزگارم را ، خزان بنگر بهارم را

 

تمنا داشتم عين وصالش در شب هجران

صبا بوئي از آن آورد و برد از دل قرارم را

 

بدان اميد از احسان كه در پايش فشانم جان

كه از شفقت بدست آرد دل اميدوارم را

 

مريض عشق را نبود دوائي غير جان دادن

مگر وصل تو چاره سازد چاره درد انتظارم را

 

چو يارم ساخت با اغيار و من جان دادم از حسرت

بگويد اي برادر آن بت ناسازگارم را

 

صبوحي را سگ دربان خود خواند آن پري از مهر

ميان عاشقان افزود قدر و اعتبارم را !


بخش 4

۳۵ بازديد

 

ايا صياد رحمي كن ، مرنجان نيم جانم را  

بكن بال و پرم اما مسوزان استخوانم را

 

اگر قصد شكارم داشتي اينك اسيرم من

دگر از باغ بيرون شو ، مسوزان آشيانم را

 

به گردن بسته اي چون رشتة بر پاي زنجيرم

 مروت كن اجازت ده كه بگشايم زبانم را

 

به پيرامون گل از بس خليده خار در پايم

شده خونين بهر جاي چمن بيني نشانم را

 

در اين كنج قفس دور از گلستان سوختم، مُردم

خبر كن اي صبا از حال زارم باغبانم را

 

ز تنهايي ، دلم خون شد خدا را محرم رازي

كه بنويسم بسوي دوستانم داستانم را

 

من بيچاره آن روزي به قتل خود يقين كردم

كه ديدم تازه با گرگ الفتي باشد شبانم را

 

اسيرم ساخت در دست قضا و پنجه ي دشمن

دچار خواب غفلت كرد از اول ، پاسبانم را


بخش 7

۳۵ بازديد

 

صبر و قرارم دگر بيك نظر امشب

از تن و جانم ربود شوخ شكر لب

 

كاكل مشكين بدوش اوست نه بالله

هشته به سر آن نگار عنبراشهب

 

موي پريشش به عين طرفه كمنديست

يا كه ز مه واژگون شده است دو عقرب

 

بر جهد از گوي عاج صفه سيمش

زان صنم گلذار سينه و غبغب

 

دوش بُدم من غريق بحر تفكر

خواب مرا در  ربود در وسط شب

 

ديدمش آن يار بيوفا و ترش خو

آمد و بنشست و تكيه داد به معضب

 

گفت ز حجران من تو چند بسوزي؟

بحر شود بعد از اين ز وصل معذب

 

گفتمش آخر دو بوسه اي تو عطا كن

زخم دلم را بنه دواي مجرب

 

شوق جمال بتان به جهد صبوحي

گر بنمايد دو صد كتاب بمكتب


بخش 8

۳۵ بازديد

 

تا چند پيش ناز تو بايد نياز كرد؟

بر ناز خود بناز كه نازت كشيدني است !

 

چشمت نظر ز لطف به عاشق نمي كند

چون آهوي خطائي كارش رميدني است

 

از شربت زلال دلت كام دل برآر

سرچمه ي حيات زلالت چشيدني است

 

خوشدل مرا نماي به دشنامت اي حبيب

چون حرف تلخ از لب شيرين شنيدني است

 

بر نقد جان دو  بوسه ز لعل تو خواستم

گرچه گرانبهاست وليكن خريدني است

 

مانع مشو ز لعل لبت بوسه خواستم

هر شكّرين لبي نمكين شد چشيدني است

 

جز من هر آنكه دست صبوحي به تو فكند

قطعش نما ز دوش  كه دستش بريدني است !


بخش 6

۳۷ بازديد

 

چه خونبها به از اين كشتگان كوي تو را  

كه بنگرند به محشر دوباره روي تو را

 

تمام گمشدگان ره تو ايم و كنيم ؛

بهر طريق كه باشيم جستجوي تو را

 

دم مسيح كه گويند روح پرور بود

يقينم آنكه به لب داشت گفتگوي تو را

 

ز غصه چون پر كاهي شود ز قصه ي من

اگر به كوه دهم شرح آرزوي تو را

 

سبو كشان محبت كشند دوش به دوش

اگر گناه دو عالم بود سبوي تو را

 

بخود مناز و مخند اينقدر به گريه ي من

كه آب چشم من افزوده آبروي تو را

 

ز آب ديده صبوحي وضو مساز كه خون

مضاف باشد و باطل كند وضوي تو را


اشعار هوشنگ ابتهاج

۳۷ بازديد

هوشنگ ابتهاج

لينك ورود به اشعار هوشنگ ابتهاج

هوشنگ - ابتهاج - اشعار هوشنگ - اشعارهوشنگ - اشعار ابتهاج - اشعارابتهاج - اشعار هوشنگ ابتهاج - اشعارهوشنگ ابتهاج - اشعار كامل هوشنگ ابتهاج - اشعاركامل هوشنگ ابتهاج - زندگي نامه هوشنگ ابتهاج - عكس هوشنگ ابتهاج - وبلاگ هوشنگ ابتهاج - وبلاگ اشعار هوشنگ ابتهاج - وبلاگ اشعار كامل شاعران - وبلاگ شعر - وب سايت اشعار كامل شاعران - وبسايت اشعار كامل شاعران - محمد مرفه - محمدمرفه - وب سايت محمد مرفه - وبلاگ محمد مرفه - محمد - مرفه - وبلاگ مرفه

لينك ورود به اشعار هوشنگ ابتهاج


بخش 9

۳۴ بازديد

 

ديگر توانم از كف ، رفته است و ناتوانم

گفتي: تو مي تواني ! گفتم: نمي توانم !

 

گاهي كرخت و لمسم ، گه گاه بي بلوغم


سرد است چاي صبحم ، يخ كرده استكانم


 

رازي است در نگاهت شرمنده و صميمي


هي خشك شد دهانم ، هي لال شد زبانم


 

با احتياط و خوانا ، با اشتياق و وسواس

هي نامه مي نويسم ، اما نمي رسانم !


 

بي فايده است خورشيد از دورها و حالا


سرما نفوذ كرده است تا مغز استخوانم


 

سي سال رفته از آن رفتار ناگهانت


سي سال رفته اما ، من سخت نوجوانم !


سماع سوختن

۳۳ بازديد
 

عشق شادي ست ، عشق آزادي ست
عشق آغاز آدمي زادي ست
عشق آتش به سينه داشتن است
دم همت بر او گماشتن است
عشق شوري زخود فزاينده ست
زايش كهكشان زاينده ست
تپش نبض باغ در دانه ست
در شب پيله رقص پروانه ست
جنبشي در نهفت پرده ي جان
در بن جان زندگي پنهان
زندگي چيست ؟ عشق ورزيدن
زندگي را به عشق بخشيدن
زنده است آن كه عشق مي ورزد
دل و جانش به عشق مي ارزد
آدمي زاده را چراغي گير
روشنايي پرست شعله پذير
خويشتن سوزي انجمن فروز
شب نشيني هم آشيانه ي روز
آتش اين چراغ سحر آميز
عشق آتش نشين آتش خيز
آدمي بي زلال اين آتش
مشت خاكي ست پر كدورت و غش
تنگ و تاري اسير آب و گل است
صنمي سنگ چشم و سنگ دل است
صنما گر بدي و گر نيكي
تو شبي ، بي چراغ تاريكي
آتشي در تو مي زند خورشيد
كنده ات باز شعله اي نكشيد ؟
چون درخت آمدي ، زغال مرو
ميوه اي ، پخته باش ، كال مرو
ميوه چون پخته گشت و آتشگون
مي زند شهد پختگي بيرون
سيب و به نيست ميوه ي اين دار
ميوه اش آتش است آخر كار
خشك و تر هر چه در جهان باشد
مايه ي سوختن در آن باشد
سوختن در خواي نور شدن
سبك از حبس خويش دور شدن
كوه هم آتش گداخته بود
بر فراز و فرود تاخته بود
آتشي بود آسمان آهنگ
دم سرد كه كرد او را سنگ ؟
ثقل و سردي سرشت خارا نيست
نور در جسم خويش زنداني ست
سنگ ازين سرگذشت دل تنگ است
فكر پرواز در دل سنگ است
مگرش كوره در گذار آرد
آن روان روانه باز آرد
سنگ بر سنگ چون بسايي تنگ
به جهد آتش از ميان دو سنگ
برق چشمي است در شب ديدار
خنده اي جسته از لبان دو يار
خنده نور است كز رخ شاداب
مي تراود چو ماهتاب از آب
نور خود چيست ؟ خنده ي هستي
خنده اي از نشاط سرمستي
هستي از ذوق خويش سرمست است
رقص مستانه اش ازين دست است
نور در هفت پرده پيچيده ست
تا درين آبگينه گرديده ست
رنگ پيراهن است سرخ و سپيد
جان نور برهنه نتوان ديد
بر درختي نشسته ساري چند
چند سار است بر درخت بلند ؟
زان سياهي كه مختصر گيرند
آٍمان پر شود چو پر گيرند
ذره انباشتي و تن كردي
خويشتن را جدا ز من كردي
تن كه بر تن هميشه مشتاق است
جفت جويي ز جفت خود طاق است
رود بودي روان به سير و سفر
از چه دريا شدي درنگ آور ؟
ذره انباشي چو توده ي دود
ورنه هر ذره آفتابي بود
تخته بند تني ، چه جاي شكيب ؟
بدر آي از سراچه ي تركيب
مشرق و مغرب است هر گوشت
آسمان و زمين در آغوشت
گل سوري كه خون جوشيده ست
شيرهي آفتاب نوشيده ست
آن كه از گل و گلاب مي گيرد
شيره ي آفتاب مي گيرد
جان خورشيد بسته در شيشه ست
شيشه از نازكي در انديشه ست
پري جان اوست بوي گلاب
مي پرد از گلابدان به شتاب
لاله ها پيك باغ خورشيدند
كه نصيبي به خاك بخشيدند
چون پيامي كه بود ، آوردند
هم به خورشيد باز مي گردند
برگ ، چندان كه نور مي گيرد
باز پس مي دهد چو مي ميرد
وامدار است شاخ آتش جو
وام خورشيد مي گزارد او
شاخه در كار خرقه دوختن است
در خيالش سماع سوختن است
دل دل دانه بزم ياران است
چون شب قدر نور باران است
عطر و رنگ و نگار گرد همند
تا سپيده دمان ز گل بدمند
چهره پرداز گل ز رنگ و نگار
نقش خورشيد مي برد در كار
گل جواب سلام خورشيدست
دوست در روي دست خنديدست
نرم و نازك از آن نفس كه گياه
سر بر آرد ز خاك سرد و سياه
چشم سبزش به سوي خورشيدست
پيش از آتش به خواب مي ديدست
دم آهي كه در دلش خفته ست
يال خورشيد را بر آشفته ست
دل خورشيد نيز مايل اوست
زان كه اين دانه پاره ي دل اوست
دانه از آن زمان كه در خاك است
با دلش آفتاب ادراك است
سرگذشت درخت مي داند
رقم سرنوشته مي خواند
گرچه با رقص و ناز در چمن است
سرنوشت درخت سوختن است
آن درخت كهن منم كه زمان
بر سرم راند بس بهار و خزان
دست و دامن تهي و پا در بند
سر كشيدم به آسمان بلند
شبم از بي ستارگي ، شب گور
در دلم گرمي ستاره ي دور
آذرخشم گهي نشانه گرفت
كه تگرگم به تازيانه گرفت
بر سرم آشيانه بست كلاغ
آسمان تيره گشت چون پر زاغ
مرغ شب خوان كه با دلم مي خواند
رفت و اين آشيانه خالي ماند
آهوان گم شدند در شب دشت
آه از آن رفتگان بي برگشت
گر نه گل دادم و بر آوردم
بر سري چند سايه گستردم
دست هيزم شكن فرود آمد
در دل هيمه بوي دود آمد
كنده ي پر آتش انديشم
آرزومند آتش خويشم