بر ساحل

مشاور شركت بيمه پارسيان

بر ساحل

۳۴ بازديد
 

در پيش چشم تشنه من بر گشود
 دريا كتاب سبز خيال
بيگانه ماند بر سر امواج
 افسانه زوال
 آشفته از سكون گران زير پاي من
لرزيده صخره در غم شط ها و رودها
 آزرده از فريب زمين گم شدم ز خويش
 در من شكفت شوق وصال كبودها
اي مژده اطاعت دستان و زانوان
 اي انتظارهاي دراز غريزه ها
با زيور رضايت آرايشم دهيد
 اي بركشيده در تن من التهاب ها
 با كام دختران كف آرامشم دهيد
اي جام هاي پر گل و مست جزيره ها
 آن دورها چه مي گذرد
در ذهن روشن كف ها ؟
كف ها به عشوه مي نگرند اما
 در تيره عمق ها تب رنگين آب را
 رقصان به روي شانه هر موج
در بر كشيده كودك مست حباب را
خورشيد ريخت بر سر دريا
 نيش هزار دسته زنبور
 و آنگاه در فضا
 پر زد هزار زورق موسيقي
افشاند زلف پيكر دريا به روي نور
 در جشن آب ها
شعر سپيد كف ها رقصيد
 بي اعتنا به ساحل
 وز ساحل
اي روشنان كف
 اي جذبه تان چو واژه نازاي بخت
كش نام درگشود بهشت فريب را
 كش جلوه جان ز شوق تب آلود مي كند
لب تشنه مي كشاندم از جاده هاي خشك
آواره ام ز چشمه مقصود مي كند
 اي دلرباي پيكركان سپيد تن
من با شما نشسته به رويا
 سوداي خاك زين پس بر من دريغ باد
 سرشار باد خاطرم از نازهاي آب
 چون ذهن من ز عقده نا باز
تن خسته ز التهاب روان ها زمين
 تنها تر از من مانده ست
 در من نمي دود نفس كام
شط ها و روزها همه بي اعتنا
 بي رحم ها روانند از پيش چشم من
 اي جذبه ها سپيد تنان كف
 برف روان اندام بي قرارتان
با مژده اطاعت دستانم
پيوند آب و آتش دارد
يك لحظه با كليد درد من
 با خط موج ها بگشاييد
 بر آب ها ترانه شب هاي شاد را
لختي براي من بسراييد
اي دختران كف
 معبود ديرياب هوس زاد را
پيغام هاي دور من اما به اشتياق
چون بر فراز روشن دريا گريختند
 دوشيزگان كف تن عريان خويش را
در بازوان تشنه گرداب ريختند
 ساحل خموش مانده و برروي سايه ام
مردي گشاده دست تمنا
 بر پهنه هاي دور
با او كتاب آبي دريا
 نقش هزار جذبه رنگين
اي مژده اطاعت دستان و زانوان
اي دختران كف
 باد از كران دور
 از آبها غبار برافشاند
جنجال مرغ ها تن درياي رام را
در تار و پود مبهوم صدها صدا كشاند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد