غزل شماره ۱۶۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۶۵

۳۵ بازديد


يارب از عرفان مرا پيمانه‌اي سرشار ده
چشم بينا، جان آگاه و دل بيدار ده
هر سر موي حواس من به راهي مي‌رود
اين پريشان سير را در بزم وحدت بار ده
در دل تنگم ز داغ عشق شمعي برفروز
خانهٔ تن را چراغي از دل بيدار ده
نشاهٔ پا در ركاب مي ندارد اعتبار
مستي دنباله‌داري همچو چشم يار ده
برنمي‌آيد به حفظ جام، دست رعشه دار
قوت بازوي توفيقي مرا در كار ده
مدتي گفتار بي‌كردار كردي مرحمت
روزگاري هم به من كردار بي‌گفتار ده
چند چون مركز گره باشد كسي در يك مقام؟
پايي از آهن به اين سرگشته، چون پرگار ده
شيوهٔ ارباب همت نيست جود ناتمام
رخصت ديدار دادي، طاقت ديدار ده
بيش ازين مپسند صائب را به زندان خرد
از بيابان ملك و تخت از دامن كهسار ده


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد