غزل شماره ۱۶۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۶۳

۳۳ بازديد


عقده‌اي نگشود آزادي ز كارم همچو سرو
ز يربار دل سرآمد روزگارم همچو سرو
محو نتوان ساختن از صفحهٔ خاطر مرا
مصرع برجستهٔ باغ و بهارم همچو سرو
خاطر آزادهٔ من فارغ است از انقلاب
دربهار و در خزان بر يك قرارم همچو سرو
تا به زانو پايم از گرد كدورت در گل است
گر چه دايم در كنار جويبارم همچو سرو
آن كهن گبرم كه از طوق گلوي قمريان
بر ميان صد حلقهٔ زنار دارم همچو سرو
خجلت روي زمين از سنگ طفلان مي‌كشم
بس كه از بي‌حاصليها شرمسارم همچو سرو
ميوهٔ من جز گزيدنهاي پشت دست نيست
منفعل از التفات نوبهارم همچو سرو
كوه را از پا درآرد تنگدستيها و من
سال‌هاشد خويش را بر پاي دارم همچو سرو
نارسايي داردم از سنگ طفلان بي نصيب
ورنه از دل شيشه‌ها در بارم دارم همچو سرو
بس كه خوردم زهر غم، چون ريزد از هم پيكرم
سبزپوش از خاك برخيزد غبارم همچو سرو
با هزاران دست، دايم بود در دست نسيم
صائب از حيرت عنان اختيارم همچو سرو


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد