غزل شماره ۱۶۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۶۷

۳۶ بازديد


يارب آشفتگي زلف به دستارش ده
چشم بيمار بگير و دل بيمارش ده
تا به ما خسته دلان بهتر ازين پردازد
دلي از سنگ خدايا به پرستارش ده
چاك چون صبح كن از عشق گريبانش را
سر چو خورشيد به هر كوچه و بازارش ده
از تهيدستي حيرت زدگان بي‌خبرست
دستش از كار ببر، راه به گلزارش ده
سرمهٔ خواب ازان چشم سيه مست بشو
شمع بالين ز دل و ديدهٔ بيدارش ده
تا مگر با خبر از صورت عالم گردد
به كف آيينه‌اي از حيرت ديدارش ده
نيست از سنگ دلم، ورنه دعا مي‌كردم
كز نكويان، به خود اي عشق سر و كارش ده
صائب اين آن غزل مرشد روم است كه گفت
اي خداوند يكي يار جفا كارش ده


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد