غزل شماره ۱۶۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۶۸

۳۵ بازديد


بهار گشت، ز خود عارفانه بيرون آي
اگر ز خود نتواني، ز خانه بيرون آي
بود رفيق سبكروح تازيانهٔ شوق
نگشته است صبا تا روانه بيرون آي
اگر به كاهلي طبع برنمي‌آيي
ز خود به زور شراب شبانه بيرون آي
براق جاذبهٔ نوبهار آماده است
همين تو سعي كن از آستانه بيرون آي
ز سنگ لاله برآمد، ز خاك سبزه دميد
چه مي‌شود، تو هم از كنج خانه بيرون آي
كنون كه كشتي مي راست بادبان از ابر
سبك ز بحر غم بيكرانه بيرون آي
دريد غنچهٔ مستور پيرهن تا ناف
تو هم ز خرقهٔ خود صوفيانه بيرون آي
ازين قلمرو كثرت، كه خاك بر سر آن!
به ذوق صحبت يار يگانه بيرون آي
ترا ميان طلبي از كنار دارد دور
كنار اگر طلبي، از ميانه بيرون آي
حجاب چهرهٔ جان است زلف طول امل
ازين قلمرو ظلمت چو شانه بيرون آي
ز خاك، يك سرو گردن، به ذوق تير قضا
اگر ز اهل دلي، چون نشانه بيرون آي
كمند عالم بالاست مصرع صائب
به اين كمند ز قيد زمانه بيرون آي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد