غزل شماره ۹۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۹۴

۳۴ بازديد


در كشاكش از زبان آتشين بودم چو شمع
تا نپيوستم به خاموشي نياسودم چو شمع
ديدنم ناديدني، مدنگاهم آه بود
در شبستان جهان تا چشم بگشودم چو شمع
سوختم تا گرم شد هنگامهٔ دلها ز من
بر جهان بخشودم و بر خود نبخشودم چو شمع
سوختم صد بار و از بي‌اعتباريها نگشت
قطرهٔ آبي به چشم روزن از دودم چو شمع
پاس صحبت داشتن آسايش از من برده بود
زير دامان خموشي رفتم، آسودم چو شمع
اين كه گاهي مي‌زدم بر آب و آتش خويش را
روشني در كار مردم بود مقصودم چو شمع
مايهٔ اشك ندامت گشت و آه آتشين
هر چه از تن‌پروري بر جسم افزودم چو شمع
اين زمان افسرده‌ام صائب، و گرنه پيش ازين
مي‌چكيد آتش ز چشم گريه آلودم چو شمع


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد