غزل شماره ۹۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۹۷

۳۳ بازديد


روزگاري شد ز چشم اعتبار افتاده‌ام
چون نگاه آشنا از چشم يار افتاده‌ام
دست رغبت كس نمي‌سازد به سوي من دراز
چون گل پژمرده بر روي مزار افتاده‌ام
اختيارم نيست چون گرداب در سرگشتگي
نبض موجم، در تپيدن بيقرار افتاده‌ام
عقده‌اي هرگز نكردم باز از كار كسي
در چمن بيكار چون دست چنار افتاده‌ام
نيستم يك چشم زد ايمن ز آسيب شكست
گوييا آيينه‌ام در زنگبار افتاده‌ام
همچو گوهر گر دلم از سنگ گردد، دور نيست
دور از مژگان ابر نوبهار افتاده‌ام
من كه صائب كار يكرو كرده‌ام با كاينات
در ميان مردم عالم چه كار افتاده‌ام؟


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد