ماه مصرم، در حجاب چاه كنعان ماندهام
شمع خورشيدم، نهان در زير دامان ماندهام
از عزيزان هيچكس خوابي براي من نديد
گر چه عمري شد كه چون يوسف به زندان ماندهام
هيچكس از بيسرانجامي نميخواند مرا
نامهٔ در رخنهٔ ديوار نسيان ماندهام
نيستم نوميد از تشريف سبز نوبهار
گرچه چون نخل خزان، از برگ عريان ماندهام
هر نفس در كوچهاي جولان حيرت ميزند
در سرانجام غبار خويش حيران ماندهام
جذبهٔ دريا به فكر سيل من خواهد فتاد
پا به گل هر چند در صحراي امكان ماندهام
قاف تا قاف جهان آوازهٔ من رفته است
گر چه چون عنقا ز چشم خلق پنهان ماندهام
چون سكندر تشنهلب بسيار دارم هر طرف
گر چه در ظلمت نهان چون آب حيوان ماندهام
گر چه در دنيا مرا بياختيار آوردهاند
منفعل از خويش، چون ناخوانده مهمان ماندهام
بهر رم كردن چو آهو راست ميسازم نفس
سادهلوح آن كس كه پندارد ز جولان ماندهام
ميرساند بال و پر از خوشه صائب دانهام
در ضمير خاك اگر يك چند پنهان ماندهام
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۱۶ ۳۲ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد