غزل شماره ۱۰۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۰۱

۳۴ بازديد


شهري عشقم، چو مجنون در بيابان نيستم
اخگر دل‌زنده‌ام، محتاج دامان نيستم
شبنم خود را به همت مي‌برم بر آسمان
در كمين جذبهٔ خورشيد تابان نيستم
دور كردن منزل نزديك را از عقل نيست
چون سكندر درتلاش آب حيوان نيستم
بوي يوسف مي‌كشم از چشم چون دستار خويش
چشم بر راه صبا چون پير كنعان نيستم
گر چه خار رهگذارم، همتم كوتاه نيست
هر زمان با دامني دست و گريبان نيستم
كرده‌ام با خاكساري جمع اوج اعتبار
خار ديوارم، وبال هيچ دامان نيستم
نيست چون بوي گل از من تنگ جا بر هيچ كس
در گلستانم، وليكن در گلستان نيستم
نان من پخته است چون خورشيد، هر جا مي‌روم
در تنور آتشين ز انديشهٔ نان نيستم
گوش تا گوش زمين از گفتگوي من پرست
در سخن صائب چو طوطي تنگ ميدان نيستم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد