غزل شماره ۸۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۸۳

۳۳ بازديد


پيرانه‌سر هماي سعادت به من رسيد
وقت زوال، سايهٔ دولت به من رسيد
پيمانه‌ام ز رعشهٔ پيري به خاك ريخت
بعد از هزار دور كه نوبت به من رسيد
بي‌آسيا ز دانه چه لذت برد كسي؟
دندان نمانده بود چو نعمت به من رسيد
شد مهربان سپهر به من آخر حيات
در وقت صبح، خواب فراغت به من رسيد
صافي كه بود قسمت ياران رفته شد
درد شرابخانهٔ قسمت به من رسيد
مجنون غبار دامن صحراي غيب بود
روزي كه درد و داغ محبت به من رسيد
اين خوشه‌هاي گوهر سيراب، همچو تاك
صائب ز فيض اشك ندامت به من رسيد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد