غزل شماره ۸۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۸۸

۳۳ بازديد


شرح دشت دلگشاي عشق را از ما مپرس
مي‌شوي ديوانه، از دامان آن صحرا مپرس
نقش حيران را خبر از حالت نقاش نيست
معني پوشيده را از صورت ديبا مپرس
عاشقان دورگرد آيينه‌دار حيرتند
شبنم افتاده را از عالم بالا مپرس
حلقهٔ بيرون در از خانه باشد بي‌خبر
حال جان خسته را از چشم خونپالا مپرس
برنمي‌آيد صدا از شيشه چون شد توتيا
سرگذشت سنگ طفلان از من شيدا مپرس
چون شرر انجام ما در نقطهٔ آغاز بود
ديگر از آغاز و از انجام كار ما مپرس
گل چه مي‌داند كه سير نكهت او تا كجاست
عاشقان را از سرانجام دل شيدا مپرس
پشت و روي نامهٔ ما، هر دو يك مضمون بود
روز ما را ديدي، از شبهاي تار ما مپرس
نشاهٔ مي مي‌دهد صائب حديث تلخ ما
گر نخواهي بيخبر گردي، خبر از ما مپرس


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد