غزل شماره ۹۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۹۱

۳۴ بازديد


پيش از خزان به خاك فشاندم بهار خويش
مردان به ديگري نگذارند كار خويش
چون شيشهٔ شكسته و تاك بريده‌ام
عاجز به دست گريهٔ بي‌اختيار خويش
از وقت تنگ، چون گل رعنا درين چمن
يك كاسه كرده‌ايم خزان و بهار خويش
انجم به آفتاب شب تيره را رساند
دارم اميدها به دل داغدار خويش
سنگ تمام در كف اطفال هم نماند
آخر جنون ناقص ما كرد كار خويش !
دايم ميانهٔ دو بلا سير مي‌كند
هر كس شناخته است يمين و يسار خويش
صائب چه فارغ است ز بي‌برگي خزان
مرغي كه در قفس گذراند بهار خويش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد