دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۱۷ ۳۴ بازديد
پيش از خزان به خاك فشاندم بهار خويش
مردان به ديگري نگذارند كار خويش
چون شيشهٔ شكسته و تاك بريدهام
عاجز به دست گريهٔ بياختيار خويش
از وقت تنگ، چون گل رعنا درين چمن
يك كاسه كردهايم خزان و بهار خويش
انجم به آفتاب شب تيره را رساند
دارم اميدها به دل داغدار خويش
سنگ تمام در كف اطفال هم نماند
آخر جنون ناقص ما كرد كار خويش !
دايم ميانهٔ دو بلا سير ميكند
هر كس شناخته است يمين و يسار خويش
صائب چه فارغ است ز بيبرگي خزان
مرغي كه در قفس گذراند بهار خويش
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد