غزل شماره ۹۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۹۲

۳۳ بازديد


از هر صدا نبازم، چون كوهٔ لنگر خويش
بحر گران وقارم، در پاس گوهر خويش
شمع حريم عشقم، پرواي كشتنم نيست
بسيار ديده‌ام من، در زير پا سر خويش
از خشكسال ساحل، انديشه‌اي ندارم
پيوسته در محيطم، از آب گوهر خويش
دريافت مرغ تصوير، معراج بوي گل را
ما رنگ گل نديديم، از سستي پر خويش
روزي كه در گلستان، انشاي خنده كرديم
ديديم بر كف دست، چون شاخ گل سر خويش
دولت مساعدت كرد، صياد چشم پوشيد
در كار دام كرديم، نخجير لاغر خويش
غافل نيم ز ساغر، هر چند بي‌شعورم
چون طفل مي‌شناسم، پستان مادر خويش
كردار من به گفتار، محتاج نيست صائب
در زخم مي‌نمايم، چون تيغ جوهر خويش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد