غزل شماره ۸۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۸۶

۳۴ بازديد


من نمي‌آيم به هوش از پند، بيهوشم گذار
بحر من ساحل نخواهد گشت، در جوشم گذار
گفتگوي توبه مي‌ريزد نمك در ساغرم
پنبه بردار از سر مينا و در گوشم گذار
از خمار مي گراني مي‌كند سر بر تنم
تا سبك گردم، سبوي باده بر دوشم گذار
كرده‌ام قالب تهي از اشتياقت، عمرهاست
قامت چون شمع در محراب آغوشم گذار
گر به هشياري حجاب حسن مانع مي‌شود
در سر مستي سري يك بار بر دوشم گذار
شرح شبهاي دراز هجر از زلف است بيش
پنبه‌اي بر لب ازان صبح بناگوشم گذار
مي‌چكد چون شمع صائب آتش از گفتار من
صرفه در گويايي من نيست، خاموشم گذار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد