غزل شماره ۷۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۷۰

۳۲ بازديد


طي شد زمان پيري و دل داغدار ماند
صيقل شكست و آينه‌ام در غبار ماند
چون ريشهٔ درخت كه ماند به جاي خويش
شد زندگي و طول امل برقرار ماند
خواهد گرفت دامن گل را به خون ما
اين آشيانه‌اي كه ز ما يادگار ماند
ناخن نزد كسي به دل سر به مهر ما
اين غنچه ناشكفته برين شاخسار ماند
دست من از رعونت آزادگي چو سرو
با صد هزار عقدهٔ مشكل ز كار ماند
نتوان ز من به عشرت روي زمين گرفت
گردي كه بر جبين من از كوي يار ماند
صائب ز اهل درد هم آواز من بس است
كوه غمي كه بر دلم از روزگار ماند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد