غزل شماره ۴۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۴۳

۳۳ بازديد


مبند دل به حياتي كه جاوداني نيست
كه زندگاني ده روزه زندگاني نيست
به چشم هر كه سيه شد جهان ز رنج خمار
شراب تلخ كم از آب زندگاني نيست
ز شرم موي سفيدست هوشياري من
وگرنه نشاهٔ مستي كم از جواني نيست
جدا بود شكر و شير، همچو روغن و آب
درين زمانه كه آثار مهرباني نيست
ز صبح صادق پيري چه فيض خواهم برد؟
مرا كه بهره بجز غفلت از جواني نيست
برون ميار سر از زير بال خود صائب
كه تنگناي فلك جاي پرفشاني نيست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد