غزل شماره ۵۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۵۱

۳۹ بازديد


آزادهٔ ما برگ سفر هيچ ندارد
جز دامن خالي به كمر هيچ ندارد
از سنگ بود بي‌ثمري دست حمايت
آسوده درختي كه ثمر هيچ ندارد
از عالم پرشور مجو گوهر راحت
كاين بحر بجز موج خطر هيچ ندارد
بيهوده مسوزان نفس خويش چو غواص
كاين نه صدف پوچ، گهر هيچ ندارد
خرسند به فرمان قضا باش كه اين تيغ
غير از سرتسليم، سپر هيچ ندارد
آسوده درين غمكده از شورش ايام
مستي است كه از خويش خبر هيچ ندارد
يك چشم زدن غافل ازان جان جهان نيست
هر چند دل از خويش خبر هيچ ندارد
خواري به عزيزان بود از مرگ گرانتر
انديشهٔ سر شمع سحر هيچ ندارد
هر چند ز پيوند شود نخل برومند
پيوند درين عهدهٔ ثمر هيچ ندارد
صائب ز نظر بازي خورشيد عذاران
حاصل بجز از ديدهٔ‌تر هيچ ندارد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد