غزل شماره ۴۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۴۱

۳۶ بازديد


مدتي شد كز حديث اهل دل گوشم تهي است
چون صدف زين گوهر شهوار آغوشم تهي است
از دل بيدار و اشك آتشين و آه گرم
دستگاه زندگي چون شمع خاموشم تهي است
خجلتي دارم كه خواهد پرده‌پوش من شدن
گر چه از سجادهٔ تقوي بر و دوشم تهي است
سرگذشت روزگار خوشدلي از من مپرس
صفحهٔ خاطر ازين خواب فراموشم تهي است
گفتگوي پوچ ناصح را نمي‌دانم كه چيست
اينقدر دانم كه جاي پنبه در گوشم تهي است!
گرچه دارم در بغل چون هاله تنگ آن ماه را
همچنان از شرم، جاي او در آغوشم تهي است


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد