دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۱۷ ۳۲ بازديد
چون سرو بغير از كف افسوس، برم نيست
از توشه بجز دامن خود بر كمرم نيست
چون سيل درين دامن صحراي غريبي
غير از كشش بحر دگر راهبرم نيست
از فرد روان خجلت صد قافله دارم
هر چند بجز درد طلب همسفرم نيست
چون آينه و آب نيم تشنهٔ هر عكس
نقشي كه ز دل محو شود در نظرم نيست
چون غنچهٔ تصوير، دلم جمع ز تنگي است
اميد گشايش ز نسيم سحرم نيست
زندان فراموشي من رخنه ندارد
در مصرم و هرگز ز عزيزان خبرم نيست
صائب همه كس ميبرد از شعر ترم فيض
استادگي بخل در آب گهرم نيست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد