غزل شماره ۳۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۳۴

۳۲ بازديد


باد بهار مرهم دلهاي خسته است
گل موميايي پر و بال شكسته است
شاخ از شكوفه پنبه سرانجام مي‌كند
از بهر داغ لاله كه در خون نشسته است
وقت است اگر ز پوست بر آيند غنچه‌ها
شير شكوفه زهر هوا را شكسته است
زنجيريي است ابر كه فرياد مي‌كند
ديوانه‌اي است برق كه از بند جسته است
پايي كه كوهسار به دامن شكسته بود
از جوش لاله بر سر آتش نشسته است
افسانهٔ نسيم به خوابش نمي‌كند
از نالهٔ كه بوي گل از خواب جسته است؟
صائب بهوش باش كه داروي بيهشي
باد بهار در گره غنچه بسته است


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد