در خود نميبينم كه من بي او توانم ساختن
يادل توانم يك زمان از كار او پرداختن
من كوي او را بندهام كورا ميسر ميشود
بر خاك غلطيدن سري در پاي او انداختن
چون شمع هجران ديدهاي بايد كه تا او را رسد
با خنده گريان زيستن يا سوختن يا ساختن
هرگز نبايد خواب خوش در چشم من تا ناگهان
خيل خيالش صف زنان نارد برويش تاختن
در حسرتم تا يكزمان باشدكه روزي گرددم
كز دور چندان بينمش كورا توان بشناختن
هر دم عبيد از خوي او بايد شكايت كم كنم
عادت ندارد يار ما بيچارگان بنواختن
دلا باز آشفته كاري مكن
چو ديوانگان بيقراري مكن
گرت نيست دردي، غنيمت شمار
ورت هست فرياد و زاري مكن
چو كارت ز عشقست و بارت ز عشق
شكايت ز بي كار و باري مكن
نگارا نگارا جدائي ز ما
خدا را اگر دوست داري مكن
اگر چشم سرمست اوديدهاي
دگر دعوي هوشياري مكن
ز جور و جفا هرچه ممكن بود
بكن ترك پيمان و ياري مكن
عبيد ار سر عشق داري بيا
در اين راه جز جانسپاري مكن
باز فكند در چمن، بلبل مست غلغله
گشت ز جنبش صبا دختر شاخ حامله
عطر فروش باغ را لحظه به لحظه ميرسد
از ره صبح كاروان از در غيب قافله
مست شده است گوئيا كز سر ذوق مينهد
خرده و خرقه در ميان غنچهٔ تنگ حوصله
نافه گشا شده صبا غاليه سا نسيم گل
وه كه چه نازنين بود گلرخ عنبرين كله
مست شبانه در چمن جلوهكنان چو شاخ گل
گوش به بلبل سحر خواسته جام و بلبله
اي بت نازنين من دور مشو ز پيش من
خوش نبود ميان ما فصل بهار فاصله
بوسه كه وعده كردهاي ميندهي و بنده را
در ره انتظار شد پاي اميد آبله
ما و شراب و ناي و دف صوفي و كنج صومعه
شغل جهان كجا و ما ما ز كجا و مشغله
دور خرابيست و گل خيز عبيد و عيش كن
دور فلك چو با كسي مينكند مجادله
اي عاشقان رويت بر مهر دل نهاده
زنجيريان مويت سرها به باد داده
جان را به كوي جانان چشم خوشت كشيده
وز بند غصه دل را ابروي تو گشاده
با عشق جان ما را سوزيست در گرفته
با اشگ چشم ما را كاريست اوفتاده
تا چشم نيم مستت وسمه نهد بر ابرو
چون دل خلاص يابد زان زلف وانهاده
از وصف آنزنخدان من سادهدل چه گويم
يارب چه لطف دارد آن نازنين ساده
ما را ز ننگ هستي جز مي نميرهاند
صوفي مباش منكر كز باده نيست باده
بخت عبيد و وصلت، اين دولتم نباشد
در خواب اگر خيالت بينم زهي سعاده
خدايا تو ما را صفائي بده
به ما بينوايان نوائي بده
در گنج رحمت به ما برگشا
وزان داد هر بينوائي بده
همه دردناكان درماندهايم
حكيمي به هريك دوائي بده
سگ كوي رندان آزادهايم
در آن كوچه ما را سرائي بده
بلائيست اين نفس كافر عبيد
گرش ميتواني سزائي بده
مباركست نظر بر تو بامداد پگاه
چه نيكبخت كسي كش به روي تست نگاه
زهي طراوت رخ چشم بد ز روي تو دور
زهي حلاوت لب لااله الالله
خطاب سرو به قد تو : خادم و عبيد
حديث گل بر روي تو : عبده و فداه
به زلف پرشكنت رشتهٔ اميد دراز
ز سرو ناز قدت دست آرزو كوتاه
كرشمه ميكني و عقل ميشود حيران
به راه ميروي و خلق ميروند از راه
خوشا كه زلف تو گيرم به خواب خوش هرشب
خوشا كه روي تو بينم به كام دل هر ماه
به پيش قاضي عشاق در قضيهٔ عشق
عبيد را رخ زرد است و اشگ سرخ گواه
مرا دليست ره عافيت رها كرده
وجود خود هدف ناوك بلا كرده
ز جور چرخ ستم ديده و رضا داده
ز خوي يار جفا ديده و وفا كرده
به كار خويش فرو رفته مبتلي گشته
به درد عشق مرا نيز مبتلي كرده
هر آنچه داشته از عقل و دانش و دين
ز دست داده و سر در سر هوي كرده
گهي ز بيخردي آبروي خود برده
گهي ز بيخبري قصد جان ما كرده
به قول و عهد بتان غره گشته وز سر جهل
خيال باطل و انديشهٔ خطا كرده
عبيد را به فريبي فكنده از مسكن
ز دوستان و عزيزان خود جدا كرده
افتاده بازم در سر هوائي
دل باز دارد ميل بجائي
او شهرياري من خاكساري
او پادشاهي من بينوائي
بالا بلندي گيسو كمندي
سلطان حسني فرمانروائي
ابروكماني نازك مياني
نامهرباني شنگي دغائي
زين دلنوازي زين سرفرازي
زين جو فروشي گندم نمائي
بي او نبخشد خورشيد نوري
بي او ندارد عالم صفائي
هرجا كه لعلش در خنده آيد
شكر ندارد آنجا بهائي
هر لحظه دارد دل با خيالش
خوش گفتگوئي خوش ماجرائي
گوئي بيابم جائي طبيبي
باشد كه سازم دل را دوائي
دارد شكايت هركس ز دشمن
ما را شكايت از آشنائي
چشم عبيد ار سيرش ببيند
ديگر نبيند چشمش بلائي
خوش بود گر تو يار ما باشي
مونس روزگار ما باشي
روزكي همنشين ما گردي
شبكي در كنار ما باشي
ما همه بندگان حلقه بگوش
تو خداوندگار ما باشي
همچو سگ ميدويم در پي تو
بو كه ناگه شكار ما باشي
غم نگردد به گرد خاطر ما
گر دمي غمگسار ما باشي
تا دل بيقرار ما باشد
در دل بيقرار ما باشي
تا منم بندهٔ توام چو عبيد
تا توئي شهريار ما باشي
بدين صفت سر و چشمي و قد و بالائي
كسي نديد و نشان كس نميدهد جائي
چنين شكوفه نخندد به هيچ بستاني
چنين بهار نيايد به هيچ صحرائي
ز شست زلف تو هر حلقهاي و آشوبي
ز چشم مست تو هر گوشهاي و غوغائي
كجا ز حال پريشان ما خبر دارد
كسي كه با سر زلفش نپخت سودائي
ز شوق پرتو رويت كه شمع انجمن است
مرا ز غير چو پروانه نيست پروائي
خيال وصل تمني كنم همي در خواب
چه دلپذير خيالي چه خوش تمنائي
خرد به ترك توام راي زد وليك عبيد
خلاف پيش تو مردن نميزند رائي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد