غزل شماره ۳۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۳۶

۳۴ بازديد


مهرباني از ميان خلق دامن چيده است
از تكلف، آشنايي برطرف گرديده است
وسعت از دست و دل مردم به منزل رفته است
جامه‌ها پاكيزه و دل‌ها به خون غلتيده است
رحم و انصاف و مروت از جهان برخاسته است
روي دل از قبلهٔ مهر و وفا گرديده است
پردهٔ شرم و حيا، بال و پر عنقا شده است
صبر از دلها چو كوه قاف دامن چيده است
نيست غير از دست خالي پرده‌پوشي سرو را
خار چندين جامهٔ رنگين ز گل پوشيده است
گوهر و خرمهره در يك سلك جولان مي‌كنند
تار و پود انتظام از يكديگر پاشيده است
هر تهيدستي ز بي شرمي درين بازارگاه
در برابر ماه كنعان را دكاني چيده است
تر نگردد از زر قلبي كه در كارش كنند
يوسف بي‌طالع ما گرگ باران‌ديده است
در دل ما آرزوي دولت بيدار نيست
چشم ما بسيار ازين خواب پريشان ديده است
برزمين آن كس كه دامان مي‌كشيد از روي ناز
عمرها شد زير دامان زمين خوابيده است
گر جهان زير و زبر گردد، نمي‌جنبد ز جا
هر كه صائب پا به دامان رضا پيچيده است


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد