يار پيمان شكنم با سر پيمان آمد
دل پر درد مرا نوبت درمان آمد
اين چه ماهيست كه كاشانهٔ ما روشن كرد
وين چه شمعيست كه بازم به شبستان آمد
بخت باز آمد و طالع در دولت بگشاد
مدعي رفت و مرا كار به سامان آمد
مي بياريد كه ايام طرب روي نمود
گل بريزيد كه آن سرو خرامان آمد
از سر لطف ببخشود بر احوال عبيد
مگرش رحم بدين ديدهٔ گريان آمد
دوش عقلم هوس وصل تو شيدا ميكرد
دلم آتشكده و ديده چو دريا ميكرد
نقش رخسار تو پيرامن چشمم ميگشت
صبر و هوش من دلسوخته يغما ميكرد
شعلهٔ شوق تو هر لحظه درونم ميسوخت
دود سوداي توام قصد سويدا ميكرد
نه كسي حال من سوخته دل ميپرسيد
نه كسي درد من خسته مداوا ميكرد
پيش سلطان خيال تو مرا غم ميكشت
خدمتش تن زده از دور تماشا ميكرد
دست برداشته تا وقت سحر خاطر من
از خدا دولت وصل تو تمنا ميكرد
هردم از غصهٔ هجران تو ميمرد عبيد
باز اميد وصال تواش احيا ميكرد
دل همان به كه گرفتار هوائي باشد
سر همان به كه نثار كف پائي باشد
هجر خوش باشد اگر چشم توان داشت وصال
درد سهلست اگر اميد دوائي باشد
دامن يار به دست آر و ره ميكده گير
نشناس اينكه به از ميكده جائي باشد
هوس خانقهم نيست كه بيزارم از آن
بوريائي كه در او بوي ريائي باشد
صوفي صافي در مذهب ما داني كيست
آن كه با بادهٔ صافيش صفائي باشد
پير ميخانه از خانه برون كرد مگر
ننگ دارد كه در آن كوچه گدائي باشد
چه كند گر نكشد محنت و خواري چو عبيد
هر كه را دل متعلق به هوائي باشد
از دم جان بخش نيدل را صفائي ميرسد
روح را از نالهٔ او مرحبائي ميرسد
گوئيا دارد ز انعامش مسيحا بهرهاي
كزدم او دردمندان را دوائي ميرسد
يا مگر داود مهمان ميكند ارواح را
كز زبان او به هر گوشي صلائي ميرسد
آتشي در سينه دارد ني چو بادش ميدمد
شعلهٔ او بر در هر آشنائي ميرسد
بيدلان بر نغمهٔ او هاي و هوئي ميزنند
بينوايان را ز ساز او نوائي ميرسد
نعرهاي گر ميزند شوريدهاي در بيخودي
از پيش حالي به گوش ما صدائي ميرسد
نالهٔ مسكين عبيد است آن كه ضايع ميشود
ور نه آن ناليدن ني هم بجائي ميرسد
جوق قلندرانيم در ما ريا نباشد
تزوير و زرق و سالوس آيين ما نباشد
در هيچ ملك با ما كس دوستي نورزد
در هيچ شهر ما را كس آشنا نباشد
گر نام ما ندانند بگذار تا ندانند
ور هيچمان نباشد بگذار تا نباشد
شوريدگان ما را در بند زر نبيني
ديوانگان ما را باغ و سرا نباشد
در لنگري كه مائيم اندوه كس نبيند
در تكيهاي كه مائيم غير از صفا نباشد
از محتسب نترسيم وز شحنه غم نداريم
تسليم گشتگان را بيم از بلا نباشد
با خار خوش برآئيم گر گل به دست نايد
بر خاك ره نشينيم گر بوريا نباشد
هركس بهر گروهي دارد اميد چيزي
ما را اميدگاهي، غير از خدا نباشد
همچون عبيد ما را در يوزه عار نايد
در مذهب قلندر عارف گدا نباشد
دوش سلطان خيالش باز غوغا كرده بود
ملك جان تاراج و رخت صبر يغما كرده بود
برق شوقش از دهانم شعله ميزد هر زمان
و آتش سوداي او قصد سويدا كرده بود
ديدهام درياي خونست و من اندر حيرتم
تا خيالش چون گذر بر راه دريا كرده بود
گر چه ميزد يار ما لاف وفاداري دل
عاقبت بشكست پيماني كه با ما كرده بود
جان ز من ميخواست لعلش در بهاي بوسهاي
بيتكلف مختصر چيزي تمنا كرده بود
دردها چون دير شد نوميد روي از ما بتافت
هر كه روزي دردمندي را مداوا كرده بود
گر عبيد از عشق دم زد پيش از اين معذور دار
كين گناهي نيست كان بيچاره تنها كرده بود
چمن دل بردن آيين ميكند باز
جهان را لاله رنگين ميكند باز
نسيم خوش نفس با غنچه هر دم
حديث نافهٔ چين ميكند باز
شكوفه هر زري كاورد بر دست
نثار پاي نسرين ميكند باز
گشاده چشم خواب آلود نرگس
تماشاي رياحين ميكند باز
زمين از ابر احسان ميپذيرد
هوا را سبزه تحسين ميكند باز
عبيد از دولت خسرو در اين فصل
بناي عيش شيرين ميكند باز
مرا دليست گرفتار خطهٔ شيراز
ز من بريده و خو كرده با تنعم و ناز
خوش ايستاده و با لعل دلبران در عشق
طرب گزيده و با جور نيكوان دمساز
گهي به كوي خرابات با مغان همدم
گهي معاشر و گه رند و گاه شاهدباز
هميشه بر در ميخانه ميكند مسكن
مدام بر سر ميخانه ميكند پرواز
به روي لاله رخانش گمانهاي نكو
به زلف سرو قدانش اميدهاي دراز
شده برابر چشمش هميشه گوشهنشين
مدام در خم محراب ابروئي به نماز
اميدوار چنانم كه آن خجسته ديار
به فر دولت سلطان اويس بينم باز
معز دولت و دين تاجبخش ملك ستان
خدايگان جهان پادشاه بنده نواز
عبيد وار هر آنكس كه هست در عالم
دعاي دولت او ميكند به صدق و نياز
ميپزد باز سرم بيهده سوداي دگر
ميكند خاطر شوريده تمناي دگر
هوس سروقدي گرد دلم ميگردد
كه ندارد به جهان همسر و همتاي دگر
دوش در كوي خودم نعره زنان ديده ز دور
گشته رسواي جهان با دو سه شيداي دگر
گفت كاين شيفته را باز چه حال افتاد است
نيست جز مسكنت و عجز مداواي دگر
چاره صبر است ز سعدي بشنو پند عبيد
«سعدي امروز تحمل كن و فرداي دگر»
قصهٔ درد دل و غصهٔ شبهاي دراز
صورتي نيست كه جائي بتوان گفتن باز
محرمي نيست كه با او به كنار آرم روز
مونسي نيست كه با وي به ميان آرم راز
در غم و خواري از آنم كه ندارم غمخوار
دم فرو بسته از آنم كه ندارم دمساز
خود چه شاميست شقاوت كه ندارد انجام
يا چه صبحست سعادت كه ندارد آغاز
بينيازي ندهد دهر خدايا تو بده
سازگاري نكند خلق خدايا تو بساز
از سر لطف دل خستهٔ بيچاره عبيد
بنواز اي كرم عام تو بيچاره نواز
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد