غزل شماره ۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۷

۳۳ بازديد


دانسته‌ام غرور خريدار خويش را
خود همچو زلف مي‌شكنم كار خويش را
هر گوهري كه راحت بي‌قيمتي شناخت
شد آب سرد، گرمي بازار خويش را
در زير بار منت پرتو نمي‌رويم
دانسته‌ايم قدر شب تار خويش را
زندان بود به مردم بيدار، مهد خاك
در خواب كن دو ديدهٔ بيدار خويش را
هر دم چو تاك بار درختي نمي‌شويم
چو سرو بسته‌ايم به دل بار خويش را
از بينش بلند، به پستي رهانده‌ايم
صائب ز سيل حادثه ديوار خويش را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد