با ما نكرد آن بت سركش وفا هنوز
آخر نشد ميانهٔ ما ماجري هنوز
ما خستگان در آتش شوقش بسوختيم
وان شوخ ديده سير نگشت از جفا هنوز
بعد از هزار درد كه بر جان ما نهاد
رحمت نكرد بر دل مسكين ما هنوز
از كوي دوست بيخود و سرگشته ميرويم
دل خسته بازمانده و چشم از قفا هنوز
بوسيست خونبهاي من و لعل او مرا
صد بار كشت و ميندهد خونبها هنوز
دل در شكنج طرهٔ پر پيچ و تاب او
مانده است در كشاكش دام بلا هنوز
مسكين عبيد در غم عشقش ز جان و دل
بيگانه گشت و يار نشد آشنا هنوز
وصل جانان باشدم جان گو مباش
در جهان جز فكر جانان گو مباش
ساكن خلوت سراي انس را
گلشن و بستان و ايوان گو مباش
ما كجا اسباب دنيا از كجا
مور را ملك سليمان گو مباش
چون ز يزدان هرچه خواهي ميدهد
خلعت و انعام سلطان گو مباش
ما گدايانيم ما را چون عبيد
مال و جاه حكم و فرمان گو مباش
در اين چنين سره فصلي و نوبهاري خوش
خوشا كسيكه كند عيش با نگاري خوش
كنار جوي گزين گوش سوي بلبل دار
كنون گه هست به هر گوشهاي كناري خوش
گرت به دست فتد دامني كه مقصود است
بگير دامني كوهي و لالهزاري خوش
بيا به وصل دمي روزگار ما خوش كن
به شكر آنكه ترا هست روزگاري خوش
به رغم مدعيان در فراق او هركس
به پرسدم كه خوشي گويمش كه آري خوش
مرا ز صحبت ياري گريز ممكن نيست
هزار جان عزيزم فداي ياري خوش
دل عبيد نگردد شكار غم پس از اين
گرش به دام افتد چنان نگاري خوش
بييار دل شكسته و دور از ديار خويش
درماندهايم عاجز و حيران به كار خويش
از روزگار هيچ مرادي نيافتيم
آزردهايم لاجرم از روزگار خويش
نه كار دل به كام و نه دلدار سازگار
خونين دلم ز طالع ناسازگار خويش
يكدم قرار نيست دلم را ز تاب عشق
در آتشم ز دست دل بيقرار خويش
از بهر آنكه ميزند آبي بر آتشم
منت پذيرم از مژهٔ سيلبار خويش
ديوانه دل به عشق سپارد عبيدوار
عاقل به دست دل ندهد اختيار خويش
اي ترك چشم مستت بيمار خانهٔ دل
زلف تو دام جانها خال تو دانهٔ دل
آنجا كه ترك چشمت شست جفا گشايد
تير بلا نيايد جز بر نشانهٔ دل
خونابهٔ سرشكم ريزند مردم چشم
از آستانهٔ تو تا آسمانهٔ دل
دل اوفتاده عاجز بر آستانهٔ تو
تا عاجز اوفتادم بر آستانهٔ دل
دارد عبيد مسكين دائم هواي عشقت
هم در ميانهٔ جان هم در ميانهٔ دل
نه بر هرخان و خاقان ميبرم رشگ
نه بر هر مير و سلطان ميبرم رشگ
نه دارم چشم بر گنجور و دستور
نه بر گنج فراوان ميبرم رشگ
نه ميانديشم از دوزخ به يك جو
نه بر فردوس و رضوان ميبرم رشگ
نه بر هر باغ و بستان مينهم دل
نه بر هر قصر و ايوان ميبرم رشگ
ز من چرخ كهن بستد جواني
بر آن ايام و دوران ميبرم رشگ
چو رنج ديگرم بر پيري افزود
به حال هركسي زان ميبرم رشگ
چو دردم ميشود افزون در آن حال
بر آن كو ميدهد جان ميبرم رشگ
عبيد از درد مينالد شب و روز
بر آن كو يافت درمان ميبرم رشگ
ما سرير سلطنت در بينوائي يافتيم
لذت رندي ز ترك پارسائي يافتيم
سالها در يوزه كرديم از در صاحبدلان
مايهٔ اين پادشاهي زان گدائي يافتيم
همت ما از سر صورت پرستي در گذشت
لاجرم در ملك معني پادشائي يافتيم
پرتو شمع تجلي بر دل ما شعله زد
اين همه نور و ضيا زان روشنائي يافتيم
صحبت ميخوارگان از خاطر ما محو كرد
آن كدورتها كه از زهد ريائي يافتيم
پيش از اين در سر غرور سرفرازي داشتيم
ترك سر كرديم و زان زحمت رهائي يافتيم
گرچه آسيب فلك بشكست ما را چون عبيد
از درونهاي بزرگان موميائي يافتيم
حال خود بس تباه ميبينم
نامهٔ دل سياه ميبينم
يوسف روح را ز شومي نفس
مانده در قعر چاه ميبينم
خط طومار عمر ميخوانم
همه واحسرتاه ميبينم
در دل بيقرار مينگرم
ناله و سوز و آه ميبينم
ره دراز است و دور من خود را
همه بيزاد راه ميبينم
پايمردي كه دست او گيرد
محض لطف اله ميبينم
عذر خواه عبيد بيچاره
كرم پادشاه ميبينم
گوئي آن يار كه هر دو ز غمش خستهتريم
با خبر نيست كه مادر غم او بيخبريم
از خيال سر زلفش سر ما پرسود است
اين خيالست كه ما از سر او درگذريم
با قد و زلف درازش نظري ميبازيم
تا نگويند كه ما مردم كوته نظريم
دل فكنده است در اين آتش سودا ما را
وه كه از دست دل خويش چه خونين جگريم
عشق رنجيست كه تدبير نميدانيمش
وصل گنجيست كه ما ره به سرش مينبريم
جان ما وعدهٔ وصلست نه اين روح مجاز
تو مپندار كه ما زنده بدين مختصريم
آه و فرياد كه از دست بشد كار عبيد
يار آن نيست كه گويد غم كارش بخوريم
منم اسير و پريشان ز يار خود محروم
غريب شهر كسان و ز ديار خود محروم
به درد و رنج فرومانده و ز دوا نوميد
نشسته در غم و از غمگسار خود محروم
گزيده صحبت بيگانگان و نااهلان
ز قوم و كشور و ايل و تبار خود محروم
ز روزگار مرا بهره نيست جز حرمان
مباد هيچكس از روزگار خود محروم
ز آه سينه بسوزم اگر شوم نفسي
ز سيل اين مژهٔ سيل بار خود محروم
ز هر بدي كه به من ميرسد بتر زان نيست
كه ماندهام ز خداوندگار خود محروم
اميد هست عبيد آنكه عاقبت نشوم
ز لطف و رحمت پروردگار خود محروم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد