نه به ز شيوهٔ مستان طريق ورائي هست
نه به ز كوي مغان گوشهاي و جائي هست
دلم به ميكده زان ميكشد كه رندان را
كدورتي نه و با يكديگر صفائي هست
ز كنج صومعه از بهر آن گريزانم
كه در حوالي آن بوريا ريائي هست
گرت به دير مغان ره دهند از آن مگذر
قدم بنه كه در آن كوچه آشنائي هست
فراغ از دل درويش جو كه مستغني است
ز هركجا كه اميري و پادشاهي هست
به عيش كوش و مپندار همچو نااهلان
كه عمر را عوض و وقت را قضائي هست
نسيم خاك مصلي و آب ركن آباد
غريب را وطن خويش ميبرد از ياد
زهي خجسته مقامي و جانفزا ملكي
كه باد خطهٔ عاليش تا ابد آباد
بهر طرف كه روي نغمه ميكند بلبل
بهر چمن كه رسي جلوه ميكند شمشاد
بهر كه درنگري شاهديست چون شيرين
بهر كه برگذري عاشقيست چون فرهاد
در اين ديار دلم شهر بند دلداريست
كه جان به طلعت او خرمست و خاطر شاد
سرم هواي وطن ميپزد وليك دلم
ز بند زلف سياهش نميشود آزاد
ز جور سنبل كافر مزاج او افغان
ز دست نرگس جادو فريب او فرياد
غنيمتست غنيمت شمار فرصت عيش
كه تن ضعيف نهاد است و عمر بيبنياد
بگير دامن ياري و هرچه خواهي كن
بنوش بادهٔ صافي و هرچه بادا باد
به سوي باد و ني ميل كن كه ميگويند
« جهان بر آب نهاده است و آدمي بر باد»
خوشست ناز و نعيم جهان ولي چو عبيد
« غلام همت آنم كه دل بر او ننهاد »
دردا كه درد ما به دوائي نميرسد
وين كار ما به برگ و نوائي نميرسد
در كاروان غم چو جرس ناله ميكنم
در گوش ما چو بانگ درائي نميرسد
راهي كه ميرويم به پايان نميبريم
جهدي كه ميكنيم بجائي نميرسد
اين پاي خسته جز ره حرمان نميرود
وين دست بسته جز به دعائي نميرسد
بر ما ز عشق قامت و بالاش يك نفس
ممكن نميشود كه بلائي نميرسد
هرگز دمي به گوش گدايان كوي عشق
از خوان پادشاه صلائي نميرسد
گفتم گداي كوي توام گفت اي عبيد
سلطاني اين چنين به گدائي نميرسد
ترا كه گفت كه با ما وفا نشايد كرد
دروغ گفت چه باشد چرا نشايد كرد
غلام لعل لب تست جان شيرينم
چنين حكايت شيرين كجا نشايد كرد
به بوسه قصد لبت كردم از ميان چشمت
به غمزه گفت نشايد هلا نشايد كرد
ميان موي و ميان تو نكته باريكست
در آن ميان سخن از لب رها نشايد كرد
هزار سال تنم گر ز تن جدا ماند
هنوز مهر تو از جان جدا نشايد كرد
حديث درد دل مستمند و سينهٔ ريش
حكايتي است كه در سالها نشايد كرد
مگر عبيد به جان با لبم مضايقه كرد
كه اين به مذهب اصحابنا نشايد كرد
ساقيا باز خرابيم بده جامي چند
پختهاي چند فرو ريز به ما جامي چند
صوفي و گوشهٔ محراب و نكونامي و زرق
ما و ميخانه و دردي كش و بدنامي چند
باده پيش آر كه بر طرف چمن خوش باشد
مطربي چند و گلي چند و گل اندامي چند
چشم و لب پيش من آور چو رسد باده به من
تا بود نقل مرا شكر و بادامي چند
باده در خانه اگر نيست براي دل ما
رنجه شو تا در ميخانه بنه گامي چند
در بهاي مي گلگون اگرت زر نبود
خرقهٔ ما به گرو كن بستان جامي چند
ذكر سجاده و تسبيح رها كن چو عبيد
نشوي صيد بدين دانه بنه دامي چند
دلم ز عشق تبرا نميتواند كرد
صبوري از رخ زيبا نميتواند كرد
غم از درون دل من برون نميآيد
كه ترك مسكن و ماوي نميتواند كرد
بروي خوب مرا ديده روشنست ولي
به هيچ وجه مهيا نميتواند كرد
برفت دوش خيالش ز چشم من چه كند
مقام بر لب دريا نميتواند كرد
به صبر كام توان يافتن وليك چه سود
چو صبر در دل ما جا نميتواند كرد
عبيد گه گهي از بهر مصلحت ميگفت
كه توبه ميكند اما نميتواند كرد
دوش اشگم سر به جيحون ميكشيد
دل بدان زلفين شبگون ميكشيد
ناتوان شخص ضعيفم هر زمان
اشگ ريزان ناله را چون ميكشيد
گاه اشگش سوي صحرا ميدواند
گاه آهش سوي گردون ميكشيد
ناگهان خيل خيالش بر سرم
لشگر از بهر شبيخون ميكشيد
ديد آن چشم بلابين دمبدم
تا گريبان جامه در خون ميكشيد
آستين بر زد خيالش تا به روز
رخت از آن دريا به هامون ميكشيد
غمزهاش تيري كه ميزد بر عبيد
لعل او پيكانش بيرون ميكشيد
گرم عنايت او در بروي بگشايد
هزار دولتم از غيب روي بنمايد
نظر به گلشن روحانيون نيندازم
سرم به پايهٔ كروبيان فرو نايد
وگر به حال پريشان ما كند نظري
ز روي لطف بر احوال ما ببخشايد
به پيش خاطرم ار كاينات عرضه كنند
ز كبر دامن همت بدان نيالايد
توان در آينهٔ آن جمال جان ديدن
گرش به صيقل توفيق زنگ بزدايد
ورم ز پيش براند به جور حكم اوراست
پسند دوست بود هرچه دوست فرمايد
عبيد را كرمش تا نوازشي نكند
دلش ز غم نرهد خاطرش نياسايد
نقش روي توام از پيش نظر مينرود
خاطر از كوي توام جاي دگر مينرود
تا بديدم لب شيرين تو ديگر زان روز
بر زبانم سخن شهد و شكر مينرود
عارض و زلف دو تا شيفته كردند مرا
هرگزم دل به گل و سنبل تر مينرود
مستي و عاشقي از عيب بود گو ميباش
«در من اين عيب قديم است و بدر مينرود»
دوستان از مي و معشوق نداريديم باز
«كه مرا بي مي و معشوق بسر مينرود»
غم عشقش ز دل خستهٔ بيچاره عبيد
گوشهاي دارد از آنجا به سفر مينرود
دوش لعلت نفسي خاطر ما خوش ميكرد
ديده ميديد جمال تو و دل غش ميكرد
روي زيباي تو با ماه يكايك ميزد
سر گيسوي تو با باد كشاكش ميكرد
سنبل زلف تو هرلحظه پريشان ميشد
خاطر خستهٔ عشاق مشوش ميكرد
زو هر آن حلقه بر گوشهٔ مه ميافتاد
دل مسكين مرا نعل در آتش ميكرد
تير بر سينهام آن غمزهٔ فتان ميزد
قصد خون دلم آن عارض مهوش ميكرد
از خط و خال و بناگوش و لب و چشم و رخت
هر كه يك بوسه طمع داشت غلط شش ميكرد
پيش نقش رخ تو ديدهٔ خونريز عبيد
صفحهٔ چهره به خونابه منقش ميكرد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد