هرگز كسي به خوبي چون يار ما نباشد
مه را نظير رويش گفتن روا نباشد
موئي چنان خميده چشمي چنان كشيده
در چين به دست نايد و اندر ختا نباشد
با او هميشه ما را جز لاله در نگيرد
با ما هميشه او را جز ماجرا نباشد
گر حال من نپرسد عيبش مكن كه هرگز
سوداي پادشاهي حد گدا نباشد
ما كشتگان عشقيم همچون عبيد ما را
عقلي سليم نبود صبري بجا نباشد
ز كوي يار زماني كرانه نتوان كرد
جز آستانهٔ او آشيانه نتوان كرد
كسي كه كعبهٔ جان ديد بيگمان داند
كه سجدهگاه جز آن آستانه نتوان كرد
مرا به عشوهٔ فردا در انتظار مكش
كه اعتماد بسي بر زمانه نتوان كرد
ترا كه گفت كه با كشتگان راه غمت
اشارتي به سر تازيانه نتوان كرد
به پيش زلف تو بر خال بوسه خواهم زد
ز ترس دام سيه ترك دانه نتوان كرد
فسرده صوفي ما را كه ميبرد پيغام
كه ترك شاهد و چنگ و چغانه نتوان كرد
مرا به مجلس واعظ مخوان و پند مده
فريب من به فسون و فسانه نتوان كرد
بخواه باده و با يار عزم صحرا كن
چو گل به باغ رود رو به خانه نتوان كرد
مكن عبيد ز مستي كرانه فصل بهار
كه عيش خوش به چمن بيچمانه نتوان كرد
مرديم و يار هيچ عنايت نميكند
واحسرتا كه بخت عنايت نميكند
در پيش چشم او لب او ميكشد مرا
وان شوخ چشم بين كه حمايت نميكند
چندانكه عجز حال بر او عرضه ميكنم
در وي به هيچ نوع سرايت نميكند
پيش كسي ز شكر و شكايت چه دم زنم
كانديشهاي ز شكر و شكايت نميكند
در حق بندگان نظر لطف گاهگاه
هم ميكند وليك به غايت نميكند
تا گفتهام دهان تو هيچست از آن زمان
با ما ز خشم هيچ حكايت نميكند
بلبل صفت عبيد به هرجا كه ميرسد
غير از حديث عشق روايت نميكند
لعل نوشينش چو خندان ميشود
در جهان شكر فراوان ميشود
قد او هرگه كه جولان ميكند
گوئيا سرو خرامان ميشود
پرتو رويش چو ميتابد ز دور
آفتاب از شرم پنهان ميشود
قصهٔ زلفش نميگويم به كس
زانكه خاطرها پريشان ميشود
من نه تنها ميشوم حيران او
هركه او را ديد حيران ميشود
گرچه ميگويد كه بنوازم ترا
تا نگه كردي پشيمان ميشود
با عبيد ار نرم ميگردد دلت
كارهاي سختش آسان ميشود
هركه را شاهي عالم آرزوست
بندهٔ درگاه سلطان ميشود
شاه اويس آن خسرو دريا دلي
كافتابش بندهٔ فرمان ميشود
خسروي كز كلك گوهربار او
كار بي سامان به سامان ميشود
سعادت روي با دين تو دارد
غنيمت خانهٔ زين تو دارد
زهي دولت زهي طالع زهي بخت
كه شب پوش و عرقچين تو دارد
چه مقبل هندويي كان خال زيباست
كه مسكن لعل شيرين تو دارد
قبا گوئي چه نيكي كرده باشد
كه در بر سرو سيمين تو دارد
صبا دنيا معطر كرده گوئي
گذر بر زلف پر چين تو دارد
بسي ديدم پريرويان در آفاق
نديدم كس كه آئين تو دارد
به عالم هركسي را كيش و ديني است
عبيد بينوا دين تو دارد
بي روي يار صبر ميسر نميشود
بيصورتش حباب مصور نميشود
با او دمي وصال به صد لابه سالها
تقرير ميكنيم و مقرر نميشود
گفتم كه بوسهاي بربايم ز لعل او
مشكل سعادتيست كه باور نميشود
جز آنكه سر ببازم و در پايش اوفتم
دستم به هيچ چارهٔ ديگر نميشود
افسرده دل كسي كه ز زنجير زلف او
ديوانه مينگردد و كافر نميشود
عشقش حكايتيست كه از دل نميرود
وصفش فسانهايست كه باور نميشود
تا بوي زلف يار نميآورد صبا
از بوي او دماغ معطر نميشود
ساقي بيار باده كه هر لحظه عيش خوش
بيمطرب و پياله و ساغر نميشود
گفتي به صبر كار ميسر شود عبيد
تدبير چيست جان برادر، نميشود
سپيدهدم به صبوحي شراب خوش باشد
نوا و نغمهٔ چنگ و رباب خوش باشد
بتي كه مست و خرابي ز چشم فتانش
نشسته پيش تو مست و خراب خوش باشد
سحرگهان چو ز خواب خمار برخيزي
خيال بنگ و نشاط شراب خوش باشد
ميان باغ چو وصل نگار دست دهد
كنار آب و شب ماهتاب خوش باشد
شمايل خوش جانان به خواب ديدم دوش
اميد هست كه تعبير خواب خوش باشد
عبيد اين دو سه بيتك به يك زمان گفته است
گرش تو گفت تواني جواب خوش باشد
كجا كسيكه مرا مژدهٔ چمانه دهد
عليالصباح به من بادهٔ شبانه دهد
ز دوستان و عزيزان كه باشد آنكه مرا
نشان به كوي مغان و مي مغانه دهد
خوشا كسيكه چو رندان ز خانه وقت سحر
بدر گريزد و تن در شرابخانه دهد
غلام دولت آنم كه هرچه بستاند
به شمع و شاهد و چنگ و دف و چغانه دهد
ز غم پناه به مي بر كه مي به خاصيت
نتيجه عيش خوش و عمر جاودانه دهد
مرو به عشوهٔ زاهد ز ره كه او دايم
فريب مردم نادان بدين فسانه دهد
به اعتقاد شنو پند سودمند عبيد
كه او هميشه ترا پند عاقلانه دهد
باد صبا جيب سمن برگشاد
غلغل بلبل به چمن در فتاد
زنده كند مردهٔ صد ساله را
باد چو بر گل گذرد بامداد
زمزم مرغان سخندان شنو
تا نكني نغمهٔ داود ياد
موسم عيشست غنيمت شمار
هرزه مده عمر و جواني به باد
وقت به افسوس نشايد گذاشت
جام مي از دست نبايد نهاد
تا بتوان خاطر خود شاددار
نيست بدين يك دو نفس اعتماد
خاك همانست كه بر باد داد
تخت سليمان و سرير قباد
چرخ همانست كه بر خاك ريخت
خون سياووش و سر كيقباد
انده دنيا بگذار اي عبيد
تا بتوان زيست يكي لحظه شاد
شرم دار ايدل از اين دهر رهائي تا چند
بيخودي تا به كي و بيهده رائي تا چند
نيست كار تو به سامان و كيائي به نوا
غره گشتن به چنين كار و كيائي تا چند
با چنين مال و بقائي و متاعي كه تراست
لاف قاروني و دعوي خدائي تا چند
تن مقيم حرم و دل به خرابات مغان
كرده زنهار نهان زير عبائي تا چند
دنيي و آخرتت هر دو هوس ميدارد
يك جهت باش چو مردان دو هوائي تا چند
ضامن نفس گر اينست بدين راضي شو
غم درويشي و بيبرگ و نوائي تا چند
از در رحمت حق جوي گشايش چو عبيد
بر در بستهٔ مخلوق گدائي تا چند
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد