اي بر در تو دولت و اقبال پاسبان
وي خاك آستانهٔ تو كعبهٔ امان
هركس كه همچو حلقه برين در ملازمست
او را اسير و حلقه بگوشند انس و جان
وانكس كه بر در تو نگردد كليد دار
در تخته بند بسته بود چون كليد دان
خرم دريكه باز شود هر سحرگهي
بر درگه خجستهٔ سلطان كامران
خورشيد ملك سايهٔ يزدان جمال دين
داراي دهر خسرو گيتي جم زمان
شاهي كه اطلس تتق زرنگار چرخ
مانند پرده مينهدش سر بر آستان
بادا هميشه بر در دولت سراي او
تاييد و بخت و دولت و اقبال را قران
به فر معدلت خسرو زمين و زمان
بسيط خاك چو خلد برين شد آبادان
سپهر بخشش دريا عطاي كوه وقار
قضا شكوه قدر قدرت زمانه توان
جهانگشاي جوانبخت شيخ ابواسحق
كه آفتاب توانست و مشتري احسان
حرام گشت بر ابناي دهر فتنه و ظلم
پناه يافت جهان در حريم امن و امان
هماي چترش تا سايه بر جهان انداخت
خلاص يافت خلايق ز حادثات زمان
به رزم و بزم چو برخيزد و چو بنشيند
بيمن طالع و تدبير پير و بخت جوان
به يك شكوه بگيرد به يك زمان بدهد
از اين كنار جهان تا بدان كنار جهان
علو همتش افزون ز كارگاه يقين
عروج جاهش بيرون ز دستگاه گمان
زهي بلند جنابي كه حشمت خورشيد
چو شمسهاي بودت بر كنار شادروان
گرفته سايهٔ چتر تو از ازل ميثاق
ببسته سايهٔ قدر تو با ابد پيمان
چو در شعاعهٔ خورشيد نور جرم سها
چو بر تجلي راي تو آفتاب نهان
نسيم لطف تو گر بر حجيم جلوه كند
شود زبانهٔ آتش چو چشمهٔ حيوان
سموم قهر تو گر بگذرد به سوي بهشت
به يك شراره بسوزد خزاين رضوان
ز زخم تيغ تو ملك عدوت ويرانست
در او نشسته حسودت چو بوم در ويران
صرير كلك ترا روزگار در تسخير
مسير تيغ ترا كاينات در فرمان
به بارگاه تو چون بندگان كمر بسته
هزار چون جم و دارا و رستم دستان
جهان پناها در زحمتم ز دور فلك
تو داد بخشي و داد من از فلك بستان
ملول گشتم از اين اختران بيهده گرد
به جان رسيدم از اين روزگار بيسامان
به چشم مرحمتي سوي حال بنده نگر
مرا ز منت اين چرخ سفله باز رهان
هميشه دولت و اقبال تا شوند قرين
مدام زهره و برجيس تا كنند قران
قران فتح و ظفر بر جناب جاه تو باد
كه آفتاب بلندي و سايهٔ يزدان
سپيدهدم كه شهنشاه گنبد گردان
كشيد تيغ و بر اطراف شرق گشت روان
سپهر غاليه سا و صبا عبير آميز
شمال مجمره گردان نسيم مژده رسان
ز بهر مقدم سلطان چرخ پرتو صبح
به سوي عرصهٔ خاور كشيد شاد روان
طلوع كرده ز مشرق طلايهٔ خورشيد
چو از بلاد حبش پادشاه تركستان
بيمن دولت و اقبال شاه بنده نواز
مرا به جانب كرمان كشيد بخت عنان
نظر گشادم و ديدم خجسته مملكتي
مقر جاه و جلال و مقام امن و امان
سواد او چو خم زلف حور عنبربار
هواي او چو دم باد صبح مشگ افشان
به هر طرف كه روي سبزههاي او خرم
به هر چمن كه رسي غنچههاي او خندان
ز آب صافي او غبطه ميخورد كوثر
به لطف روضهٔ او رشگ ميبرد رضوان
فضاي او همه پر باغ و راغ و گلشن و كاخ
زمين او همه پر ياسمين و پر ريحان
گذشته تارك ايوانهاي عالي او
ز اوج منظر برجيس و طارم كيوان
به اعتدال چنان فصلهاي او نزديك
كه ايمنست در او برگ گل ز باد خزان
عجب نباشد اگر مرده زنده گرداند
نسيم چون كند اندر فضاي او جولان
نظر به قلعهٔ او كن كه از بلندي قدر
نه دست وهم بدو ميرسد نه پاي گمان
هم آستانهٔ او گشته با سپهر قرين
هم آستانهٔ او كرده با ستاره قران
ز شكل طاق و رواقش نشانهاي شبديز
ز وضع كنگرههايش نمونهاي هرمان
همه خلايق او آنچنانكه خلق خورند
قسم به جان كريمان خطهٔ كرمان
همه وضيع و شريفش غريق ناز و نعيم
زيمن معدلت خسرو زمين و زمان
جلال دولت و دين پادشاه هفت اقليم
كه آفتاب بلند است و سايهٔ يزدان
سكندر آينه جمشيد جاه و فرخ روز
فلك سرير و ملك خلق و آفتاب احسان
جهانگشاي جوان بختيار دولت يار
بلند مرتبهٔ تاج بخش ملك ستان
ستاره لشگر و خورشيد راي و كيوان قدر
قضا شكوه قدر حملهٔ زمانه توان
هماي همت او طاير همايونست
كه روز و شب همه بر سدره ميكند طيران
به زور تيغ بگيرد جهان مكن تعجيل
كه روزگار درازست و شهريار جوان
بلند مرتبه شاها ز عدل شامل تو
خلاص يافت جهان از طوارق حدثان
زمين به بازوي طبع تو ميشود آباد
فلك به پشتي جاه تو ميكند دوران
اگر نه حلم تو دادي قرار دنيا را
كجا شدي كرهٔ خاك مستقيم اركان
ز جود و داد تو منسوخ گشت يكباره
عطاي حاتم طائي و عدل نوشروان
ز شعر خويش سه بيتم به ياد ميآيد
در اين قصيده همي آورم كنون به ميان
به عهد عدل تو جز ني نميكند ناله
ز دست حادثه جز دف نميكند افغان
به خواب امن فرو رفت چشمهاي زره
ز گوشمال امان يافت گوشهاي كمان
فلك به جاه تو خرم چنانكه جان به خرد
جهان به جود تو قايم چنان كه تن به روان
جهان پناها من آن كسم كه از دل پاك
گشادهام به ولاي تو در زمانه زبان
ثنا و مدح تو خواهم بر وضيع و شريف
دعاي جان تو گويم به آشكار و نهان
مرا هميشه سلاطين عزيز داشتهاند
ز ابتداي صبا تا به اين زمان و اوان
ز حضرت تو همان چشم تربيت دارم
كه ديدهام ز بزرگان و خسروان جهان
هميشه تا نبود دور مهر را انجام
مدام تا نبود سير ماه را پايان
به كامراني و دولت هزار سال بزي
به شادماني و عشرت هزار سال بمان
هماي چتر ترا آفتاب در سايه
نفاذ امر ترا كاينات در فرمان
گوئيا خلد برينست اين همايون بارگاه
يا حريم كعبه يا فردوس يا ايوان شاه
پيشگاه حضرتش گردنكشانرا بوسه جاي
بر غبار آستانش پادشاهان را جباه
چون ستاره در شعاع شمس پنهان ميشود
چون فروغ شمسههايش بنگرد خورشيد ماه
گر تفرجگاه جنات نعيمت آرزوست
چشم بگشا تا ببيني جنت بياشتباه
واندر او تخت سليمان دوم داراي دهر
شاه گيتيدار جمشيد فريدون دستگاه
آفتاب هفت كشور خسرو مالك رقاب
سايهٔ حق شيخ ابواسحق بن محمودشاه
خسروان را درگه والاي او اميد گاه
بارگاه عاليش گردن فرازان را پناه
مشگ تاتاري شود چون پاش بوسد خاكرا
سرو گردد گر از آنحضرت نظر يابد گياه
مثل او سلطان نيابد در جهان وين بحث را
هر كجا دعوي كنم از من نخواهد كس گواه
چشم بد دور از جنابش باد و بادا تا ابد
دولتش باقي جهان محكوم و ياري ده اله
اي دوش چرخ غاشيه گردان جاه تو
خورشيد در حمايت پر كلاه تو
شاه جهان سكندر ثاني جمال دين
اي برتر از شهان جهان دستگاه تو
تا چشم دشمنان شود از بيم او سفيد
سر بر فراخت پرچم گيسو سياه تو
در دعوي سعادت دنيا و آخرت
نزديك عقل داد و كرم بس گواه تو
در معرضي كه جيش تو بر خصم چيره شد
خورشيد تيره گشت ز گرد سپاه تو
تو جان عالمي و علي سهل جان جان
تو در پناه خالق و او در پناه تو
تا در پي همند شب و روز و ماه و سال
بادا خجسته روز و شب و سال و ماه تو
اي آسمان جنيبه كش كبرياي تو
وي آفتاب پرتوي از نور راي تو
داراي دهر آصف ثاني عميد ملك
اي صد هزار حاتم طائي گداي تو
خورشيد نورگستر و مفتاح دولتست
راي رزين و خاطر مشگلگشاي تو
خواهد فلك كه حكم كند در جحهان ولي
كاري مسيرش نشود بيرضاي تو
بحر محيط را كه عطا بخش مينهند
غرق خجالتست ز فيض عطاي تو
پيش از وجود انجم و اركان نهاده بود
گنجور بخت گنج سعادت براي تو
روز نبرد چونكه پريشان كند صبا
گيسوي پرچم علم سدره ساي تو
گرد از يلان برآرد و افغان ز پردلان
از گرد راه بازوي معجز نماي تو
شاها من آنكسم كه شب و روز كردهام
از روي اعتقاد سر و جان فداي تو
كس را دگر ندانم و جائي نباشدم
چون آستانهٔ در دولت سراي تو
صد سال اگر به فارس توقف بود مرا
وجه معاش من نبود جز عطاي تو
غير از ثناي تو نبود شغل ديگرم
كاري نباشدم به جهان جز دعاي تو
روزم بود خجسته و كارم بود به كار
هرگه كه بامداد ببينم لقاي تو
آنكس توئيكه همچو منت صدهزار هست
وانكس منم كه نيست مرا كس به جاي تو
چندانكه رهنماي بني آدمست عقل
بادا سعادت ابدي رهنماي تو
اي كاخ روحپرور و اي قصر دلگشاي
چون روضه دلفريبي و چون خلد جانفزاي
هم شمسهٔ تو غيرت خورشيد نوربخش
هم برگهٔ تو خجلت جام جهان نماي
فرخنده درگه تو شهانراست سجدهگاه
عالي جناب تو ملكانراست بوسه جاي
در كنه وصف تو نرسد عقل دور بين
بر قدر بام تو نرود وهم دور پاي
زان سايهٔ هماي همايون نهادهاند
كز سايهٔ تو ميطلبد فرخي هماي
چون گلشن بهشتسرا بوستان تست
شادي فزاي و خرم و جانبخش و دلرباي
از بلبلان مدام پر از ساز زير و بم
وز مطربان هميشه پر از بانگ چنگ و ناي
تا بزمگاه شاه جهان گشتهاي شدست
از روي فخر كنگرههايت سپهر ساي
خورشيد ملك و سايهٔ يزدان جمال دين
سلطان عدل گستر و شاه خجسته راي
هم مانده پيش همت او ابر بيگهر
هم گشته پيش دست و دلش بحر و كان گداي
اي شكوهت خيمه بر بالاي هفت اختر زده
هيبت بانگ سياست بر شه خاور زده
شيخ ابواسحق سلطانيكه از شمشير او
مهر لرزانست و مه ترسان و گردون سرزده
دولت اقبال در بالاي چترت دائما
همچو مرغابي سليماني پر اندر پر زده
هر كجا صيت تو رفته خطبهها آراسته
هر كجا نامت رسيده سكهها بر زر زده
روز اول مشتري چون ديد فرخ طالعت
در جهانگيري به نامت فال اسكندر زده
بندگانت پايه بر عرش معلي ساخته
پاسبانانت علم بر طارم اخضر زده
هركجا فيروز بختي شهرياري صفدري
از دل و جان لاف خدمتكاري اين در زده
از قبولت هركه او چوگان دولت يافته
گوي در ميدان اين ايوان مينا در زده
مطربان بزم جان بخشت به هر آوازهاي
طعنهها بر نغمهٔ ناهيد خنياگر زده
ابر دستت بر جهان باران رحمت ريخته
برق تيغت درنهاد دشمنان آذر زده
هركجا شه عزم كرده همچو فراشان ز پيش
دولتنجا سايبان افراخته چادر زده
با سپاهت هركه يك ساعت به پيكار آمده
از دو پيكر زخمها يا بيش بر پيكر زده
هم سماك رامحش صد تير در دل دوخته
هم شهاب رايتش صد تير بر مغفر زده
داده هر روز آستانت را چو شاهان بوسها
هر سحر كز جيب گردون جرم خور سر بر زده
تا ابد نام تو باقي باد و نام دشمنت
همچو مرسوم منش ناگه قلم بر سر زده
در اين مقام فرحبخش و جاي روحفزاي
بخواه باده و بر دل در طرب بگشاي
به عيش كوش و حيات دو روزه فرصت دان
چو برق ميگذرد عمر، كاهلي منماي
به دستگيري ساغر خلاص شايد يافت
ز جور وهم زمين گرد آسمان پيماي
به پايمردي گلگونه ميتوان رستن
ز دست حادثهٔ روزگار محنت زاي
طريق زهد نه راهست گرد هرزه مگرد
حديث توبه نه كار است زان سخن بازآي
شراب خوار، به بزم خدايگان جهان
به كام عيش و طرب راه عمر ميپيماي
جهان فيض و كرم ركن دين عميدالمللك
كه باد تا به ابد در پناه لطف خداي
فروغ رايش چون آفتاب عالمگير
اساس جاهش مانند قطب پا بر جاي
تجلت من سمات الاماني
تباشير المسرة والامان
و صبح النحج لاح وهب سحرا
نسيم الانس موصوب الجنان
واضحي الروض مخضرا فبادر
الي الاقداح من كف القيان
نهان چون زاهدان تا كي خوري مي
چو رندان فاش كن راز نهاني
بزن مطرب نواي ارغنوني
بده ساقي شراب ارغواني
ادر كاسا و لاتسكن و عجل
ودع هذا التكاسل والتواني
معتقة لدي الحكماء حلت
علي نغم المثالث والمثاني
غم فردا نخور ديگر تو خوش باش
منت ميگويم آن ديگر تو داني
مجوي از عهد گردون استواري
مخواه از طبع دنيا مهرباني
مده وقت طرب يكباره از دست
دوباره نيست كس را زندگاني
مينوشين ز دست دلبري گير
كه در قد و خدش حيران بماني
يضاهي خده وردا طريا
تبسم ثغره كالا قحواني
ز حالش هوشياران كرده مستي
ز چشمش برده مستان ناتواني
چو گل افسانه در مجلس فروزي
چو بلبل شهره در شيرين زباني
خرد گويد چو آري در كنارش
نديدم كس بدين نازك مياني
زمان عشرتست و بزم خسرو
سليمان دوم جمشيد ثاني
ابواسحق سلطان جوانبخت
كه برخوردار بادا از جواني
شكوه افزاي تخت كيقبادي
سرير افروز بزم خسرواني
فريدون حشمتي در تاج بخشي
سكندر رقعتي در كامراني
به اقبالش فلك را سربلندي
به دورانش جهان را شادماني
كند پيوسته بر ايوان قدرش
زحل چوبك ز ني مه پاسباني
همش تاييد و نصرت لايزالي
همش اقبال و دولت آسماني
همايون سايهٔ چتر بلندش
چو خورشيد است در كشورستاني
هميشه كوتوال دولت او
كند بر بام گردون ديدهباني
خجسته كلك او در گنج پاشي
مبارك دست او در زر فشاني
گهربار است چون ابر بهاري
درم ريز است چون باد خزاني
به عهد عدل سلطان جوان بخت
كه او را ميرسد فرمان رواني
نجونا من تطرق حادثات
عفو نامن بليات الزماني
ثناي شاه كار هركسي نيست
مقرر بر عبيد است اين معاني
هميشه تا بدين فيروزه گون كاخ
كند خورشيد تابان قهرماني
ظفر با موكب او همعنان باد
كه بروي ختم شد صاحبقراني
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد