جوقي قلندرانيم بر ما قلم نباشد
بود و وجود ما را باك از عدم نباشد
سلطان وقت خويشم گرچه زروي ظاهر
لشگر كشان ما را طبل و علم نباشد
مشتي مجردانيم بر فقر دل نهاده
گر هيچمان نباشد از هيچ غم نباشد
در دست و كيسهٔ ما دينار كس نبيند
بر سكهٔ دل ما نقش درم نباشد
جان در مراد يابي در حلقهاي كه مائيم
رندان بينوا را نيل و بقم نباشد
چون ما به هيچ حالي آزار كس نخواهيم
آزار خاطر ما شرط كرم نباشد
در راه پاكبازان گو لاف فقر كم زن
همچون عبيد هر كو ثابت قدم نباشد
وداع كعبهٔ جان چون توان كرد
فراقش بر دل آسان چون توان كرد
طبيبم ميرود من درد خود را
نميدانم كه درمان چون توان كرد
مرا عهديست كاندر پاش ميرم
خلاف عهد و پيمان چون توان كرد
به كفر زلفش ايمان هركه آورد
دگر بارش مسلمان چون توان كرد
مرا گويند پنهان دار رازش
غم عشقست پنهان چون توان كرد
گرفتم راز دل بتوان نهفتن
دواي چشم گريان چون توان كرد
عبيد از عشق اگر ديوانه گردد
بدين جرمش به زندان چون توان كرد
ز سوز عشق من جانت بسوزد
همه پيدا و پنهانت بسوزد
ز آه سرد و سوز دل حذر كن
كه اينت بفسرد آنت بسوزد
مبر نيرنگ و دستان پيش او كو
به صد نيرنگ و دستانت بسوزد
به دست خويشتن شمعي نيفروز
كه در ساعت شبستانت بسوزد
چه داري آتشي در زير دامان
كز آن آتش گريبانت بسوزد
دل اندر وصل من بستي و ترسم
كه ناگه تاب هجرانت بسوزد
ندارد سودت آنگاهي كه يابي
عبيد آن نامسلمانت بسوزد
دلم زين بيش غوغا بر نتابد
سرم زين بيش سودا بر نتابد
ز شوقت بر دل ديوانهٔ ماست
غمي كان سنگ خارا بر نتابد
غمت را گو بدار از جان ما دست
كه اين ويرانه يغما بر نتابد
بيا امشب مگو فردا كه اينكار
دگر امروز و فردا بر نتابد
سرت در پاي اندازيم چون زلف
اگر زلفت سر از پا بر نتابد
عبيد از درد كي يابد رهائي
چو درد دل مداوا بر نتابد
عليالصباح كه نرگس پياله بردارد
سمن به عزم صبوحي كلاله بردارد
چكاوك از سرمستي خروش در بندد
ز شوق بلبل دلخسته ناله بردارد
به صد جمال درآمد عروس گل به چمن
صباش دامن گلگون غلاله بردارد
وجوه قرض ميم هست ليك ميترسم
كه ميفروشم نام از قباله بردارد
خنك نسيم بهاري كه در جهد سحري
ز روي چون گل ساقي كلاله بردارد
خوشا كسي كه در آن دم به بانك بلبل مست
ز خواب ناز نشيند پياله بردارد
عبيدوار بزن پنج كاسه مي كان مي
ز پيش دل غم پنجاه ساله بردارد
عاشق شوريده ترك يار نتوانست كرد
صبر بيدل كرد و بيدلدار نتوانست كرد
جان چو با عشق آشنا شد از خرد بيگانه گشت
همدمي زين بيش با اغيار نتوانست كرد
راستي را حق به دستش بود انكارش مكن
مدعي را محرم اسرار نتوانست كرد
نام سرمستان عاشق پيش مستوران نگفت
هيچكس منصور را به ردار نتوانست كرد
نفس كافر سالها كوشيد و چندان كازمود
ترك معشوق و مي و زنار نتوانست كرد
زاهد از محراب بيرون رفت و در ميخانه جست
تا قيامت روي در ديوار نتوانست كرد
التماس بوسهاي كردم از او تن در نداد
خاطر ما خوش بدين مقدار نتوانست كرد
دوش بر رخسار زردم ديد و چندان كاب زد
بخت خواب آلود را بيدار نتوانست كرد
اي عبيد ار غافلي از عشق انكارش مكن
هيچ عاقل عشق را انكار نتوانست كرد
پيوسته چشم شوخت ما را فكار دارد
آن ترك مست آخر با ما چكار دارد
با زلف بيقرارش دل مدتي قرين شد
اين رسم بيقراري زو يادگار دارد
خرم كسي كه با تو روزي به شب رساند
يا چون تو نازنيني شب در كنار دارد
رشگ آيدم هميشه بر حال آن سگي كو
بر خاك آستانت وقتي گذار دارد
با ما دمي نسازد وصلت به هيچ حالي
بيچاره آن كه ياري ناسازگار دارد
شوريدگي و مستي فخر عبيد باشد
نادان كسي بود كو زين فخر عار دارد
ناگاه هوش و صبر من آن دلربا ببرد
چشمش به يك كرشمه دل از دست ما ببرد
بنمود روي خوب و خجل كرد ماه را
بگشاد زلف و رونق مشگ ختا ببرد
تاراج كرد دين و دل از دست عاشقان
سلطان نگر كه مايهٔ مشتي گدا ببرد
جان و دلي كه بود مرا چون به پيش او
قدري نداشت هيچ ندانم چرا ببرد
ميداد عقل دردسري پيش از اين كنون
عشقش درآمد از درم آن ماجرا ببرد
سوداي زلف او همه كس ميپزد ولي
اين دولت از ميانه نسيم صبا ببرد
گفتيم حال عجز عبيد از براي او
نگرفت هيچ در وي و باد هوا ببرد
خرم آن كس كه غم عشق تو در دل دارد
وز همه ملك جهان مهر تو حاصل دارد
جور و بيداد و جفا كردن و عاشق كشتن
زيبد آنرا كه چنين شكل و شمايل دارد
عاشق دلشده را پند خردمند چه سود
رند ديوانه كجا گوش به عاقل دارد
مبتلائيست كه اميد خلاصش نبود
هركه بر پاي دل از عشق سلاسل دارد
تا دم بازپسين غرقهٔ درياي غمش
مدعي باشد اگر چشم به ساحل دارد
هركه خواهد كه كند از تو مرادي حاصل
حاصل آنست كه انديشهٔ باطل دارد
ميكشد ساعد سيمين تو ما را و عبيد
ميل بوسيدن سرپنجهٔ قاتل دارد
باز ترك عهد و پيمان كرده بود
كشتن ما بر دل آسان كرده بود
دشمنانم بد همي گفتند و او
گوش با گفتار ايشان كرده بود
زلف مشكينش پريشان گشته بود
بس كه خاطرها پريشان كرده بود
تا شنيدم آتشي در من فتاد
آنكه بي ما عزم بستان كرده بود
نالهٔ دلسوز ما چون گوش كرد
رحمتي در كار ياران كرده بود
گفت با بيچارگان صلحي كنيم
بخت ما بازش پشيمان كرده بود
خاطرش ناگه برنجيد از عبيد
بيگناهي كان مسلمان كرده بود
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد