غزل شماره ۳۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۳۷

۳۲ بازديد


نقش روي توام از پيش نظر مي‌نرود
خاطر از كوي توام جاي دگر مي‌نرود
تا بديدم لب شيرين تو ديگر زان روز
بر زبانم سخن شهد و شكر مي‌نرود
عارض و زلف دو تا شيفته كردند مرا
هرگزم دل به گل و سنبل تر مي‌نرود
مستي و عاشقي از عيب بود گو ميباش
«در من اين عيب قديم است و بدر مي‌نرود»
دوستان از مي و معشوق نداريديم باز
«كه مرا بي مي و معشوق بسر مي‌نرود»
غم عشقش ز دل خستهٔ بيچاره عبيد
گوشه‌اي دارد از آنجا به سفر مي‌نرود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد