غزل شماره ۴۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۴۱

۳۲ بازديد


دوش لعلت نفسي خاطر ما خوش ميكرد
ديده ميديد جمال تو و دل غش ميكرد
روي زيباي تو با ماه يكايك ميزد
سر گيسوي تو با باد كشاكش ميكرد
سنبل زلف تو هرلحظه پريشان ميشد
خاطر خستهٔ عشاق مشوش ميكرد
زو هر آن حلقه بر گوشهٔ مه ميافتاد
دل مسكين مرا نعل در آتش ميكرد
تير بر سينه‌ام آن غمزهٔ فتان ميزد
قصد خون دلم آن عارض مهوش ميكرد
از خط و خال و بناگوش و لب و چشم و رخت
هر كه يك بوسه طمع داشت غلط شش ميكرد
پيش نقش رخ تو ديدهٔ خونريز عبيد
صفحهٔ چهره به خونابه منقش ميكرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد