من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۳

۳۱ بازديد


جفا مكن كه جفا رسم دلربائي نيست
جدا مشو كه مرا طاقت جدائي نيست
مدام آتش شوق تو درون منست
چنانكه يكدم از آن آتشم رهائي نيست
وفا نمودن و برگشتن و جفا كردن
طريق ياري و آئين دل ربائي نيست
ز عكس چهرهٔ خود چشم ما منور كن
كه ديده را جز از آن وجه روشنائي نيست
من از تو بوسه تمني كجا توانم كرد
چو گرد كوي توام زهرهٔ گدائي نيست
به سعي دولت وصلت نميشود حاصل
محققست كه دولت به جز عطائي نيست
عبيد پيش كساني كه عشق ميورزند
شب وصال كم از روز پادشاهي نيست


غزل شماره ۱۲

۳۲ بازديد


خوشا كسيكه ز عشقش دمي رهائي نيست
غمش ز رندي و ميلش به پارسائي نيست
دل رميدهٔ شوريدگان رسوائي
شكسته‌ايست كه در بند موميائي نيست
ز فكر دنيي و عقبي فراغتي دارد
خداشناس كه با خلقش آشنائي نيست
غلام همت درويش قانعم كو را
سر بزرگي و سوداي پادشاهي نيست
مراد خود مطلب هر زمان ز حضرت حق
كه بر در كرمش حاجت گدائي نيست
به كنج عزلت از آنروي گشته‌ام خرسند
كه ديگرم هوس صحبت ريائي نيست
قلندريست مجرد عبيد زاكاني
حريف خواجگي و مرد كدخدائي نيست


غزل شماره ۱۱

۳۵ بازديد


لطف تو از حد برون حسن تويي منتهاست
پيش تو نوش روان درد تو درمان ماست
عشق تو بر تخت دل حاكم كشور گشاي
مهر تو بر ملك جان والي فرمانرواست
پرتو رخسار تو مايهٔ مهر منير
چهرهٔ پرچين تو جادوي معجز نماست
نرگس فتان تو لعبت مردم فريب
غمزهٔ غماز تو جادوي معجز نماست
از تو همه سركشي وز طرف ما هنوز
روي امل بر زمين دست طمع بر دعاست
گر كشدت اي عبيد سر بنه و دم مزن
عادت خوبان ستم چارهٔ عاشق رضاست


غزل شماره ۱۵

۳۴ بازديد


ما را ز شوق يار بغير التفات نيست
پرواي جان خويش و سر كاينات نيست
از پيش يار اگر نفسي دور مي‌شوم
هر دم كه ميزنم ز حساب حيات نيست
در عاشقي خموشي و در هجر صابري
اين خود حكايتيست كه در ممكنات نيست
رندي گزين كه شيوهٔ ناموس و رنگ و بو
غير از خيال باطل و جز ترهات نيست
بگذار هرچه داري و بگذر كه مرد را
جز ترك توشه توشهٔ راه نجات نيست
از خود طلب كه هرچه طلب ميكني زيار
در تنگناي كعبه و در سومنات نيست
در يوزه كردم از لب دلدار بوسه‌اي
گفتا برو عبيد كه وقت زكوة نيست


غزل شماره ۱۴

۳۲ بازديد


دلداده را ز تير ملامت گزند نيست
ديوانه را طريقهٔ عاقل پسند نيست
از درد ما چه فكر وز احوال ما چه باك
آنرا كه دل مقيد و پا در كمند نيست
فرهاد را كه با دل شيرين تعلقست
رغبت به نوشدارو و حاجت به قند نيست
هرجا كه آتش غم دلدار شعله زد
جان برفشان به ذوق كه جاي سپند نيست
بس كن عبيد با دل شوريده داوري
بيچاره را نصيحت ما سودمند نيست


غزل شماره ۱۸

۳۲ بازديد


سياه چرده بتم را نمك ز حد بگذشت
عتاب او چو جفاي فلك ز حد بگذشت
لطافت لب و دندان و مستي چشمش
چو مي پرستي ما يك به يك ز حد بگذشت
بلابه گفت كه از حد گذشت جور رقيب
به طنز كفت كه بي هيچ شك ز حد بگذشت
بنوش بادهٔ صافي ز دست دلبر خويش
كه بيوفائي چرخ و فلك ز حد بگذشت
عبيد را دل سنگينش امتحان كردند
عيار دوستيش بر محك ز حد بگذشت


غزل شماره ۱۷

۳۲ بازديد


رميد صبر و دل از من چو دلنواز برفت
چه چاره سازم از اين پس چو چاره‌ساز برفت
سوار گشته و عمدا گرفته باز به دست
نموده روي به بيچارگان و باز برفت
به گريه چشمهٔ چشم بريخت چندان خون
كه كهنه خرقهٔ سالوسم از نماز برفت
جز از خيال قد و زلف يار و غصهٔ شوق
دگر ز خاطرم انديشهٔ دراز برفت
ز منع خلق از اين بيش محترز بودم
كنون حديث من از حد احتراز برفت
دريغ و درد كه در هجر يار و غصهٔ دهر
برفت عمر و حقيقت كه بر مجاز برفت
عبيد چون جرست ناله سود مي‌نكند
چو كاروان جرس جمله بيجواز برفت


غزل شماره ۱۶

۳۳ بازديد


ترك سر مستم كه ساغر ميگرفت
عالمي در شور و در شر ميگرفت
عكس خورشيد جمالش در جهان
شعله ميزد هفت كشور ميگرفت
چون صبا بر چين زلفش ميگذشت
بوستان در مشگ و عنبر ميگرفت
هر دمي از آه دود آساي من
آتشي در عود و مجمر ميگرفت
بوسه‌اي زو دل طلب ميكرد ليك
اين سخن با او كجا در ميگرفت
قصهٔ دردش عبيد از سوز دل
هر زمان ميگفت و از سر ميگرفت


غزل شماره ۲۰

۳۰ بازديد


مرا ز وصل تو حاصل بجز تمنا نيست
خيال زلف تو بستن خلاف سودا نيست
وفا ز عهد تو ميجست دوش خاطر من
جواب داد كه خود اين متاع با ما نيست
بسي بگفتمت ايدوست هست راي منت
دهان ز شرم فرو بسته‌اي همانا نيست
هزار بوسه ز لب وعده كرده‌اي و يكي
نميدهي و مرا زهرهٔ تقاضا نيست
چو دور دور رخ تست خاطري درياب
كه كار بوالعجبيهاي چرخ پيدا نيست
ز ميهمان خيالت چو شرمسارم از آنك
جز آب چشم و كباب جگر مهيا نيست
به طعنه گفتي كز ما دريغ داري جان
مگر مگوي خدا را عبيد از آنها نيست


غزل شماره ۱۹

۳۳ بازديد


ز سنبلي كه عذارت بر ارغوان انداخت
مرا به بيخودي آوازه در جهان انداخت
ز شرح زلف تو موئي هنوز نا گفته
دلم هزار گره در سر زبان انداخت
دهان تو صفتي از ضعيفيم ميگفت
مرا ز هستي خود نيك در گمان انداخت
كمان ابروي پيوسته ميكشي تا گوش
بدان اميد كه صيدي كجا توان انداخت
ز دلفريبي مويت سخن دراز كشيد
لب تو نكتهٔ باريك در ميان انداخت
عجب مدار كه در دور روي و ابرويت
سپر فكند مه از عجز تا كمان انداخت
ز سر عشق هر آنچ از عبيد پنهان بود
سرشگ جمله در افواه مردمان انداخت