غزل شماره ۳۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۳۲

۳۲ بازديد


دردا كه درد ما به دوائي نميرسد
وين كار ما به برگ و نوائي نميرسد
در كاروان غم چو جرس ناله ميكنم
در گوش ما چو بانگ درائي نميرسد
راهي كه ميرويم به پايان نمي‌بريم
جهدي كه ميكنيم بجائي نميرسد
اين پاي خسته جز ره حرمان نميرود
وين دست بسته جز به دعائي نميرسد
بر ما ز عشق قامت و بالاش يك نفس
ممكن نميشود كه بلائي نميرسد
هرگز دمي به گوش گدايان كوي عشق
از خوان پادشاه صلائي نميرسد
گفتم گداي كوي توام گفت اي عبيد
سلطاني اين چنين به گدائي نميرسد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد