حاصل ز زندگاني ما جز وبال نيست
وز روزگار بهره بجز از ملال نيست
نقش سه شش طلب مكن از كعبتين دهر
كين نقش پنج روزه برون از خيال نيست
چون منصب بزرگي و چون جاه و ملك و مال
بي وصمت تزلزل و عيب و زوال نيست
خوش خاطري كه منصب و جاه آرزو نكرد
خرم دلي كه در طلب ملك و مال نيست
از خوان ممسكان مطلب توشهٔ حيات
كان لقه پيش اهل طريقت حلال نيست
در وضع روزگار نظر كن به چشم عقل
احوال كس مپرس كه جاي سؤال نيست
چون زلف تابدادهٔ خوبان در اين ديار
هرجا كه سركشي است بجز پايمال نيست
در موج فتنهاي كه خلايق فتادهاند
فرياد رس بجز كرم ذوالجلال نيست
از غم چنان برست دل ما كه بعد از اين
در وي به هيچ وجه طرب را مجال نيست
جانم فداي خاطر صاحب دلي كه گفت:
«شيراز جاي مردم صاحب كمال نيست»
درويشي و غريبي و زحمت ز حد گذشت
زين بيش اي عبيد مرا احتمال نيست
جانا بيا كه بي تو دلم را قرار نيست
بيشم مجال صبر و سر انتظار نيست
ديوانه اين چنين كه منم در بلاي عشق
دل عاقبت نخواهد و عقلم به كار نيست
گر خواندنت مراد و گر راندن آرزوست
آن كن كه راي تست مرا اختيار نيست
ما را همين بسست كه داريم درد عشق
مقصود ما ز وصل تو بوس و كنار نيست
اي دل هميشه عاشق و همواره مست باش
كان كس كه مست عشق نشد هوشيار نيست
با عشق همنشين شو و از عقل برشكن
كو را به پيش اهل نظر اعتبار نيست
هر قوم را طريقتي و راهي و قبلهايست
پيش عبيد قبله بجز كوي يار نيست
دگر برون شدنم زين ديار ممكن نيست
دگر غريبيم از كوي يار ممكن نيست
مرا از آن لب شيرين و زلف عارض تو
شكيب و طاقت و صبر و قرار ممكن نيست
دلا بكوش مگر دامنش به دست آري
كه وصل بيطلب و انتظار ممكن نيست
من اينكه عشق نورزم مرا به سر نرود
من اينكه مي نخورم در بهار ممكن نيست
در آن ديار كه مائيم حاليا آنجا
مسافران صبا را گذار ممكن نيست
عبيد هم غزلي گاه گاه اگر بتوان
بگو كه خوشتر از اين يادگار ممكن نيست
دلي كه بستهٔ زنجير زلف ياري نيست
به پيش اهل نظر هيچش اعتباري نيست
سري كه نيست در او كارگاه سودائي
به كارخانهٔ عيشش سري و كاري نيست
ز عقل برشكن و ذوق بيخودي درياب
كه پيش زنده دلان عقل در شماري نيست
ملامت من مسكين مكن كه در ره عشق
به دست عاشق بيچاره اختياري نيست
دگر مگوي كه هر بحر را كناري هست
از آنكه بجز غم عشق را كناري نيست
ز شوق زلف بتان بيقرار و سرگردان
منم كه مثل من آشفته روزگاري نيست
اگر ز مستي و رندي عبيد را عاريست
مرا از اين دو صفت هيچ عيب و عاري نيست
در خانه تا قرابهٔ ما پر شراب نيست
ما را قرار و راحت و آرام و خواب نيست
در خلوتي كه باده و ساقي و شاهد است
حاجت به چنگ و بربط و ناي و رباب نيست
خوش كن به باده وقت حريفان كه پيش ما
عمري كه خوش نميگذرد در حساب نيست
اينك شراب اگر هوست ميكند وضو
در آفتابه كن كه در اين خانه آب نيست
ما را كه ملك فقر و قناعت مسلم است
حاجت به جود خسرو مالك رقاب نيست
همچون عبيد خانهٔ هستي خراب كن
زيرا كه جاي گنج بجز در خراب نيست
هرگز دلم ز كوي تو جائي دگر نرفت
يكدم خيال روي توام از نظر نرفت
جان رفت و اشتياق تو از جان بدر نشد
سر رفت و آرزوي تو از سر بدر نرفت
هركو قتيل عشق نشد چون به خاك رفت
هم بيخبر بيامد و هم بيخبر برفت
در كوي عشق بي سر و پائي نشان نداد
كو خسته دل نيامد و خونين جگر نرفت
عمرم برفت در طلب عشق و عاقبت
كامي نيافت خاطر و كاري بسر نرفت
شوري فتاد از تو در آفاق و كس نماند
كو چون عبيد در سر اين شور و شر نرفت
سر نخوانيم كه سودا زدهٔ موئي نيست
آدمي نيست كه مجنون پريروئي نيست
هرگز از بند و غم آزاد نگردد آن دل
كه گرفتار كمند سر گيسوئي نيست
قبلهام روي بتانست و وطن كوي مغان
به از اين قبلهام خوشتر از اين كوئي نيست
كس مرا از دل سرگشته نشاني ندهد
عجب از معتكف گوشهٔ ابروئي نيست
ميتوان دامن وصلت به كف آورد ولي
اي دريغا كه مرا قوت بازوئي نيست
هر مرض دارو و هر درد علاجي دارد
زخم تير مژه را مرهم و داروئي نيست
سر موئي نتوان يافت بر اعضاي عبيد
كه در او ناوكي از غمزهٔ جادوئي نيست
بيش از اين برگ فراق رخ جانانم نيست
بيش از اين قوت سرپنجهٔ هجرانم نيست
كردهام عزم سفر بو كه مسير گردد
ميكنم فكر و جز اين چاره و درمانم نيست
روي در كعبهٔ جان كرده به سر ميپويم
غمي از باديه و خار مغيلانم نيست
سيل گو راه در او بند به خوناب سرشك
غرق طوفان شده انديشهٔ بارانم نيست
سر اگر ميرود از دست بهل تا برود
سر سوداي سر بي سر و سامانم نيست
حسرت ديدن ياران جگرم سوخت عبيد
بيش از اين طاقت ناديدن يارانم نيست
ز من مپرس كه بر من چه حال ميگذرد
چو روز وصل توام در خيال ميگذرد
جهان برابر چشمم سياه ميگردد
چو در ضمير من آن زلف و خال ميگذرد
اگر هلاك خودم آرزوست منعم كن
مرا كه عمر چنين در ملال ميگذرد
خيال مهر تو در چشم هر سهي سرويست
كه در حواليش آب زلال ميگذرد
ز بوي زلف توام روح تازه ميگردد
سپيدهدم كه نسيم شمال ميگذرد
من و وصال تو آن فكر و آرزو هيهات
كه بر دماغ چه فكر محال ميگذرد
غلام و چاكر روي چو ماه توست عبيد
وزين حديث بسي ماه و سال ميگذرد
دوشم غم تو ملك سويدا گرفته بود
دودم ز سينه راه ثريا گرفته بود
جان را ز روي لعل تو در تنگ آمده
دل را ز شوق زلف تو سودا گرفته بود
ميديد شمع در من و ميسوخت تا به روز
زآن آتشي كه در من شيدا گرفته بود
از ديدهام خيال تو محروم گشت باز
كاطراف خانهاش همه دريا گرفته بود
ميخواست خرمي كه كند در دلم وطن
تا او رسيد لشگر غم جا گرفته بود
صبر از برم رميد و مرا بيقرار كرد
گوئي مگر كه خاطرش از ما گرفته بود
مسكين عبيد را غم عشقت بكشت از آنك
او را غريب ديده و تنها گرفته بود
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد