گيتي ز يمن عاطفت شاه كامكار
خورشيد عدل گستر و جمشيد روزگار
سلطان چار ركن و سليمان شش جهت
داراي هفت كشور و معمار نه حصار
گفت آنچنانكه باز برو رشك ميبرند
جنات عدن هر نفسي صد هزار بار
اجرام شد موافق و افلاك مهربان
اقبال شد مساعد و ايام سازگار
هر ظلم از جهان چو كمان گشت گوشهگير
هم جور گشت گوشهنشين همچو گوشوار
از جور چرخ نيست كنون بر تني ستم
وز ظلم خاك نيست كنون بر دلي غبار
رفت آنكه قصد خون گوزنان كند پلنگ
با شير در نشيمن گوران كند قرار
پنهان شدند در عدم آباد جور و ظلم
تا عدل پادشاه جهان گشت آشكار
سلطان اويس شاه جهاندار تاجبخش
آن نامدار جد و پدر شاه و شهريار
شاهيكه عكس قبهٔ چتر مباركش
از ماه ننگ دارد و از آفتاب عار
رستم دليكه بازو و تيغش خبر دهند
هنگام كين ز حيدر كرار و ذوالفقار
آفاق را كه غرقهٔ طوفان فتنه بود
از موج خيز حادثه افكند بركنار
تيغش چه معجزيست كه از تاب زخم او
كوه از فزع بنالد و دريا ز اضطرار
كلكش چه مسرعيست كه هردم هزار بار
از زنگ سوي چين رود از چين به زنگبار
تقدير صائبش چو قدر گشته كامران
فرمان نافذش چو قضا گشته كامكار
اي خسرويكه حاصل دريا و نقد كان
در چشم همت تو ندارند اعتبار
نقاش صنع اطلس نه توي چرخ را
از بهر بارگاه تو كر دست زرنگار
اقبال بندهايست وفادار بر درت
در حضرت تو مانده ز اجداد يادگار
دولت مساعديست كه او را به صدق دل
با بخت كامكار تو عهديست استوار
كوه بلند مرتبه كز حلم دم زند
بحر گشاده دل كه دهد در شاهوار
تر دامنيست پيش وفاي تو سر سبرك
شوريدهايست پيش سخاي تو شرمسار
مقصود كاينات وجود شريف تست
اي كاينات را بوجود تو افتخار
روزيكه از خروش دليران رزمگاه
دريا به جوش آيد و گردون به زينهار
سرهاي سركشان شود آن روز پايمال
تنهاي پردلان، شود آن روز خاكسار
از رعد كوس در سر گردون فتد طنين
وز برق تيغ بر دل شيران فتد شرار
پيكان آب داده كند رخنه در زره
نوك سنان نيزه ز جوشن كند گذار
سرها بسان ژاله فرو ريزد از هوا
خونها بسان سيل درآيد ز كوهسار
روزي چنين كه كوه درآيد به اضطراب
از زخم تير و هيبت شمشير آبدار
گرد از يلان برآرد و افغان ز پردلان
بازوي كامكار تو در قلب كارزار
تيغت ز خون پيكر گردان در آنزمان
از كشته پشته سازد و از پشته لالهزار
شاها عبيد آنكه ز جان مدح خوان تست
هر چند قائلست به تقصير به يشمار
دارد بسي اميد به عاليجناب تو
اي هر كه در جهان به جنابت اميدوار
تا آب درگذر بود و باد در مسير
تا كوه راسكون بود و خاك را قرار
وين جرم نوربخش كه خورشيد نام اوست
چندانكه گرد مركز خاكي كند گذار
بادا هميشه جاه و جلال تو بر مزيد
بادا مدام دولت و عمر تو پايدار
پيوسته باد راي ترا يمن بر يمين
هواره باد عزم ترا يسر بر يسار
گذشت روزه و سرما رسيد عيد و بهار
كجاست ساقي ما گو بيا و باده بيار
صباح عيد بده ساغريكه در رمضان
بسوختيم ز تسبيح و زهد و استغفار
دميكه بي مي و معشوق و ناي ميگذرد
محاسب خردش در نياورد به شمار
غنيمت است غنيمت شمار و فرصت دان
«توانگري و جواني و عشق و بوي بهار»
بيا و بزم طرب ساز كن كه خوش باشد
«شراب و سبزه و آب روان و روي نگار»
بهر قدح كه دهي پر ز باده از سر صدق
دعاي دولت شاه جهان كني تكرار
جمال دنيي و دين شاه شيخ ابواسحاق
خدايگان جهان پادشاه گيتي دار
ستاره جيش قضا حمله و قدر قدرت
سپهر بخشش دريا نوال كوه وقار
مدبري كه جهان را به تيغ اوست نظام
شهنشهي كه فلك را ز عدل اوست مدار
صداي صيت شكوهش به كوه داد سكون
شهاب عزم سريعش به باد داده قرار
هم از مثر رمحش ستاره در لرزه
هم از منافع كلكش جهان پر از ايثار
چو راي ثابت او سايه بر فلك انداخت
درست مغربي مهر شد تمام عيار
كرم پناه جواديكه هست در جنبش
جهان و هرچه در او هست خوار و بيمقدار
خدايگانا آني كه با معالي تو
خطاب چرخ بود: «ليس غيره ديار»
كمينه پيك جناب تو ماه حلقه به گوش
كهينه بندهٔ امرت سماك نيزه گذار
هميشه تا كه بود ماه و مهر و كيوان را
در اين حديقهٔ زنگارگون مسير و مدار
به كامراني و اقبال باش تا بايد
ز عمر و جاه و جواني و بخت برخوردار
عدو به دام و ولي شادكام و بخت جوان
فلك مطيع و جهانت غلام و دولت يار
ميرسد نوروز عيد و ميدهد بوي بهار
باد فرخ بر جناب شاه گردون اقتدار
قهرمان چار عنصر پادشاه شش جهت
آفتاب هفت كشور سايهٔ پروردگار
شيخ ابوسحاق سلطان جهان داراي دهر
خسرو گيتي ستان جمشيد افريدون شعار
پادشاهي كاورد زخم سنانش روز رزم
دهر را در اضطراب و چرخ را در زينهار
برق خشمش بيقرار و موج قهرش بي امان
فيض جودش بي قياس و بحر لطفش بي كنار
وصف او بيرون ز هر معني كه آري در سخن
جود او افزون ز هر صورت كه آيد در شمار
ماه بر درگاه امرش مسرعي فرمان پذير
آفتاب از حسن جاهش بندهٔ خنجر گذار
پادشاها ديدهٔ اهل جهان روشن به تست
اين جهان را بزمت از كيخسرو و جم يادگار
ميزند خورشيد از راي جهانگير تو لاف
ميكند گردون به خاك آستانت افتخار
چاكرانت را ملازم بخت و دولت بر يمين
بندگانت را مقارن فتح و نصرت بر يسار
ملك ميبخشي و ميبودند شاهان ملكگير
تاج ميبخشي و ميبودند شاهان تاجدار
اطلس نه توي اين چرخ مقرنس شكل را
كردهاند از بهر عالي بارگاهت بركنار
روز رزم از بانگ رعد كوس و برق تيغ تيز
كوه را در جنبش آرد بحر را در اضطرار
قامت گردون شود چون قد چوگان خم پذير
كلهٔ شيرافكنان چون گوي گردان خاكسار
روي صحرا گردد از زخم سم اسبان ستوه
تل و هامون گردد از خون دليران لالهزار
نيزه بربايد تن مردان جنگي را ز تن
حدت پيكان كند از جوشن جانها گذار
خنجر تيز تو هامونرا كند درياي خون
آتش قهر تو از دريا برانگيزد غبار
باد عمرت بي قياس و باد عيشت بر دوام
باد بختت كامران و باد جاهت پايدار
نفخات نسيم عنبر بار
ميكند باز جلوه در گلزار
باز بر باد ميدهد دل را
شادي پار و عشرت پيرار
دست موسي است در طليعهٔ صبح
دم عيسي است در نسيم بهار
ناسخ نسخهٔ صحيفهٔ باغ
كرد منسوخ طبلهٔ عطار
روي گل زير قطرهٔ شبنم
چون عرق كرد عارض دلدار
سبزه متفون طرهٔ سنبل
سرو مجنون شيوهٔ گلنار
غرقه در جوي گشته نيلوفر
زان ميان بيدمشگ جسته كنار
تا گرد زد بنفشه طرهٔ جعد
غنچه بگشاد نافههاي تتار
سرو و سوسن ز عطف باد سحر
متمايل نه مست نه هشيار
لاله بشكفت و باده صافي شد
ساقيا خيز و جام باده بيار
فصل گل را به خرمي درياب
وقت خود را به ناي و ني خوشدار
دست در زن به دامن گل و مل
ميسرا هر دمي سنائي وار
«بعد از اين دست ما و دامن دوست
پس از اين گوش ما و حلقهٔ يار»
بر سمن نعره برگشاد تذرو
در چمن نعره بركشيد هزار
شد ز آواز طوطي و دراج
گشت از نالهٔ چكاوك و سار
باغ پر پردههاي موسيقي
راغ پر لحنهاي موسيقار
بلبل از شاخ گل به صد دستان
مدح سلطان همي كند تكرار
جم ثاني جمال دنيي و دين
ناصر شرع احمد مختار
پادشاه جهان ابواسحاق
آن جهان را پناه و استظهار
خسرو تاج بخش تخت نشين
شاه دريا نوال كوه وقار
آفتابيست آسمان رفعت
آسمانيست آفتاب شعار
چتر او را سپهر در سايه
منجقش را ستاره در زنهار
عرض از مبدعات كون و مكان
زبدهٔ حاصلات هفت و چهار
قبهٔ بارگاه ايوانش
برتر از هفت كوكب سيار
بزم را همچو حاتم طائي
رزم را همچو حيدر كرار
تيغ او چيست برق حادثهزاي
رمح او چيست ابر صاعقه بار
بيرقش شير اژدها پيكر
رايتش اژدهاي شير شكار
زويكي راي و صد هزار سپاه
زويكي مرد و صد هزار سوار
پرتو راي اوست آنكه از او
گرم گشت آفتاب را بازار
جرم خور تيره راي او روشن
عقل كف خفته بخت او بيدار
ذال با نون و دال از هجرت
راي خسرو بر آن گرفت قرار
كز پي روز بار و بزم طرب
اين عمارت بنا كند معمار
وهم چون ديد طرح او از دور
گفت از عجز يا اولي الابصار
اين چه رسميست بيكران وسعت
وين چه نقشيست آسمان كردار
عقل كل يا مهندس فلكست
بر زمين گشته بر چنين پرگار
گر كسي شرح اين بنا گفتي
عقل باور نكردي اين گفتار
ليك چون ديده ديد و حس دريافت
عقل حس را كجا كند انكار
مرحبا اي به طرح خلد برين
حبذا اي به وضع دار قرار
صحن تو جانفزا چو صحن بهشت
شكل تو دلربا چو طلعت يار
روح شايد بنات را بنا
نوح ز يبد سرات را نجار
شمشههاي تو آفتاب شعاع
سقفهاي تو آسمان كردار
طاق اعلات تا ابد ايمن
از زلازل چو گنبد دوار
نقش ديوارهاي را دايم
نصرت و فتح بر يمين و يسار
آسمان بر در تو چون حلقه
اختران تختههاش را مسمار
شايد ار زانكه آشيانه كند
نسر طائر در او پرستووار
ميكند اين عمارت عالي
همت شاه شمهاي اظهار
ايكه آثار خسروان زمين
در اقاليم ديدهاي بسيار
اين عمار نگر بديدهٔ عقل
بر تو تا كشف گردد اين اسرار
آن آثاره تدل عليه
فانظرو افانظرو اليالاثار
تا غم عشق دلبران باشد
طرب عاشقان خوش گفتار
اهل دل تا كنند پيوسته
طلب نيكوان شيرين كار
اندرين بارگاه با تعظيم
اندرين تختگاه با مقدار
سال و مه كامران و شادي كن
روز و شب عيش ساز و باده گسار
دور حكمت فزون ز حصر قياس
سال عمرت برون ز حد شمار
شد ملك فارس باز به تاييد كردگار
خوشتر ز صحن جنت و خرمتر از بهار
دولت فكند سايه بر اطراف اين مقام
اقبال كرد باز بر اين مملكت گذار
سيمرغ ز آشيان عنايت ز اوج قدس
بگشاد شاهبال سعادت بر اين ديار
باز آمد از نسايم و الطاف ايزدي
در بوستان دهر گل خرمي به بار
جانهاي غمپرست كنون گشت شادمان
دلهاي نااميد كنون شد اميدوار
كز سايهٔ عنايت سلطان تاجبخش
شاه عدو شكار جهانگير كامكار
جمشيد عهد خسرو گيتي جمال دين
«آن بيش ز آفرينش و كم ز آفريدگار
تشريف يافت صدر وزارت به فال سعد
از سايهٔ مبارك مخدوم نامدار
خورشيد آسمان وزارت عميد ملك
آن تا هزار جد و پدر شاه و شهريار
اي مشتري عطيت و ناهيد خاصيت
وي آسمان مهابت خورشيد اقتدار
اي عنصر تو زبدهٔ محصول كاينات
وي ذات تو نتيجهٔ الطاف كردگار
ابري به گاه بخشش و كاني به گاه جود
بحري به گاه كوشش و كوهي گه وقار
كلك تو مسرعيست كه هردم هزار بار
تا ملك چين بتازد و تا حد زنگبار
اين ابر را كه فيض به هر كس همي رسد
اسميست او ز بحر بنان تو مستعار
نه ابر را كجا و بنان تو از كجا
كان قطرهاي دو بخشد و اين در شاهوار
شاها در اين ميان غزلي درج ميكنم
تا باشد اين طريقه ز داعيت يادگار
گل باز جلوه كرد بر اطراف جويبار
اي ترك نازنين من اي رشگ نوبهار
از خانه دور شو كه كنون خانه دوزخست
خرگاه ساز كن كه بهشتست مرغزار
با غنچه شو مصاحب و با ياسمن نشين
با ارغوان طرب كن و با لاله مي گسار
گل ريز و مطربان بنشان انجمن بساز
يا توق خواه شيره بنه چرغتو بيار
طرف كلاه كج كن و بند كمر ببند
پائي بكوب و دست بزن كاسهاي بدار
نازان به تركتاز فرو ريز خون مي
شادان ز روي عربده بشكن سر خمار
بر خيل دل ز طرهٔ هندو گشا كمين
در ملك جان به غمزهٔ جادو فكن شكار
صوفي و كنج مسجد و سالوسي نهان
ما و شراب و شاهد و رندي آشكار
هرگز خيال روي تو از جان نميرود
امشب نيم ز روي خيال تو شرمسار
بر خستگان جفا و ستم بيش از اين مكن
آخر نگاه كن به جفاهاي روزگار
دامن ز صحبت من بيچاره در مكش
دست عبيد و دامن لطف تو زينهار
تا از فلك بتابد اجرام مستنير
تا چرخ تيز گرد كند بر مدر مدار
بادا وجود قدسيت ايمن ز حادثات
« اي كاينات را بوجود تو افتخار»
بيمن طالع فيروز و بخت فرخ فال
هماي دولت و اقبال ميگشايد بال
فراز بارگه خواجهٔ زمين و زمان
فلك مهابت مه روي آفتاب نوال
خدايگان جهان ركن دين عميدالملك
محيط مركز دولت سپهر جاه و جلال
به قهر حاسد سوز و به لطف مجلس ساز
به جود دشمن مال و به راي دشمن مال
سزد كه صدر نشينان كارخانهٔ قدس
كنند از سر تعظيم و ز سر اجلال
ثناي حضرت او بالعشي والابكار
دعاي دولت او بالغدو والاصال
اگر چه رشحهٔ فيض سخاي او باشد
خرد اميد نبندد دگر به نيل منال
جهان پناها عالي جناب حضرت تو
مقر جاه و جلالست و منبع افضال
زنور راي تو گر مقتبس شود مه و مهر
منزه آيد از وصمت محاق و زوال
بود چو بود تو سنجند خازنان درت
ترازويش فلك اطلس و زمين مثقال
ترا رسد به جهان سروري به استحقاق
ترا رسد به جهان خواجگي به استقلال
زمين به حكم شما گشت مستقيم اركان
زمان ز كلك شما گشت منتظم احوال
تصور است عدو را خيال منصب تو
«زهي تصور باطل زهي خيال محال»
در اين ميان غزلي درج ميكنم زيرا
ز جنس شعر، غزل به براي دفع ملال
رسيد موسم گل باز كز شميم شمال
دماغ دهر شود از بخور مالامال
زمين زلاله تذرويست نسترن منقار
هوا ز ابر عقابيست آتشين پر و بال
چو شانه كرد صبا جعد سنبل سيراب
بنفشه بر طرف عارض چمن زد خال
ميان صحن چمن عكس برگ گل بر جوي
چو آتشيست بر آميخته به آب زلال
غزال خرمن سنبل كشيد در آغوش
چكاو لالهٔ نعمان كشيد در چنگال
پيام گل به سوي باده ميبرد گوئي
چنين كه باد صبا ميدود به استقبال
چو شد حرارت بر شاخ ارغوان غالب
طبيب باد صبا خون گشاد از قيفال
ميان مصر چمن گل ز بامداد پگاه
چو يوسفيست كه برقع برافكند ز جمال
به باغ سوسن آزاد هر زمان گويد
غلام باد شمالم غلام باد شمال
به شادماني و دولت ببين هزاران عيد
به كامراني و عشرت بمان هزاران سال
علو قدر تو فارغ ز جور دور فلك
كمال جاه تو ايمن ز شرعين كمال
رسيد رايت منصور شاه بنده نواز
به خرمي و سعادت به خطهٔ شيراز
جهانگشاي جوانبخت شيخ ابواسحاق
خدايگان مخالف كش موافق ساز
شمار جوش سپاهش ستاره را مانند
مسير قبهٔ چترش سپهر را دمساز
گشاده دولت او كشوري به يك حركت
گرفته باز شكوهش جهان به يك پرواز
يقين كه صبح ز ايام دولت او را
هنوز صبح سعادت نميكند آغاز؟
كجاست حاسد بدبخت گو ببين و بسوز
كجاست بندهٔ مخلص بگو بيا و بناز
به كامراني چندانش زندگاني باد
كه حصر آن نكند كس به عمرهاي دراز
بيمن معدلت پادشاه بنده نواز
بهشت روي زمين است خطهٔ شيراز
فلك مهابت خورشيد راي كيوان قدر
ستاره جيش مخالف كش و موافق ساز
جهانگشاي جوانبخت شيخ ابواسحاق
زهي ز جملهٔ شاهان و خسروان ممتاز
مسير تيغ تو با سرعت قضا همراه
صرير كلك تو با حكمت قدر همراز
سماك حكم ترا چاكريست نيزه گذار
شهاب امر ترا بندهايست تيرانداز
در اين حديقهٔ زنگار نسر طاير چرخ
به بوي ريزهٔ خوان تو ميكند پرواز
فراز تخت چو تو شاه كامكار نديد
سپهر اگرچه بسي گشت در نشيب و فراز
به عهد عدل تو جز ني نميكند ناله
ز دست حادثه جز دف نميكند آواز
خدايگانا از جنس بندگان چو خداي
تو بينيازي و ما را به حضرت تو نياز
كسي كه روي بدين دولت آستان دارد
در سعادت و دولت شود برويش باز
جهان پناها بيچاره را بدين كشور
صداي صيت شما ميكشد ز راه دراز
مرا به حضرت اعلي همين وسيله بسست
كه من غريبم و شاه جهان غريب نواز
به صدق ناطقه از جان ودل زند آمين
چو بنده ورد دعاي شما كند آغاز
هميشه تا كه نباشد سپهر را آرام
مدام تا كه نباشد خداي را انباز
در تو قبلهٔ حاجات اهل عالم باد
چنانكه كعبهٔ اسلام قبلهگاه نماز
خجسته بارگه پادشاه هفت اقليم
مقر جاه و جلالست و جاي ناز و نعيم
به شكل شمسهٔ او آفتاب با تمكين
به وضع رفعت او آسمان با تعظيم
فضاي حضرت او دلگشا چو صحن چمن
هواي خرم او جانفزا چو بوي نسيم
بر آشيانهٔ او عقل و روح جسته مقام
بر آستانهٔ او فتح و نصر گشته مقيم
طوافگاه ملوك جهان حريم درش
چو قبلهگاه جهاني مقام ابراهيم
رسيد كنگرههاي بلند او جائي
كه قاصر است از او وهم دوربين حكيم
شده چو عقل مجرد زنائبات ايمن
شده چو روح مقدس ز حادثات سليم
نشسته خسرو روي زمين به كام در او
گرفته دست شراب و گشاده دست كريم
جلال دنيي و دين شير حمله شاه جهان
كه هست چاكر او آفتاب و ماه نديم
صرير كلكش چون ابر بر جهان فايض
ضمير پاكش بر خلق چون خداي كريم
خداش در همه حالي معين و ناصر باد
به حق احمد مرسل به حق نوح و كليم
عليالصباح كه سلطان چرخ آينه فام
زدود آينهٔ آسمان ز زنگ ظلام
صفاي صبح دل صادقان به جوش آمد
فروغ عكس شفق برد بر فلك اعلام
به دست خسرو خاور فتاد ملك حبش
ز شاه روم هزيمت گرفت لشگر شام
هر آن متاع كه شب را ز مشگ و عنبر بود
به زر پخته به دل كرد صبح نقره ستام
به گوش هوش من آمد خروش نوبت شاه
ز توبه خانهٔ تنهائي آمده بر بام
به سوي گلشن كروبيان نظر كردم
ضمير روشن و دل صافي و طبيعت رام
چنان نمود مرا وضع چرخ و شكل نجوم
كه خيمهايست پر از لعبتان سيماندام
گذشتم از بر شش دير و قلعهاي ديدم
يكي برهمن دانا در او گرفته مقام
به زير دست وي اندر خجسته ديداري
كه مينمود به هر كس ره حلال و حرام
گشاده زهرهٔ زهرا به ناز چهرهٔ سعد
به دوستي نظر افكنده سوي او بهرام
چو من به فكر فرو رفته و روان كرده
دبير چرخ به مدح خدايگان اقلام
عنان به خطهٔ مغرب كشيده ماه تمام
نموده عارض نوراني از نقاب غمام
دميده شعلهٔ مهر آنچنان كه پنداري
زمانه تيغ زراندود ميكشد ز نيام
ز بس تجلي نور آنزمان ندانستم
كه آفتاب كدامست و روي خواجه كدام
جهان فضل و كرم ركن دين عميدالملك
وزير شاه نشان خواجهٔ سپهر غلام
قضا شكوه قدر حملهٔ ستاره حشر
زحل محل فلك قدر آفتاب انعام
فلك ز تمشيت اوست در مسير و مدار
زمين ز معدلت اوست با قرار و قوام
جناب عالي او ملجا وضيع و شريف
حريم درگه او كعبهٔ خواص و عام
ز تاب حملهٔ او گاه كينه سست شود
دم نهنگ و دل پير و پنجهٔ ضرغام
زهي وجود شريف تو مظهر الطاف
زهي ضمير منير تو مهبط الهام
بيمن عدل و شكوه تو گشت روزافزون
شكوه و رونق ايمان و قوت اسلام
سياست تو عدو را به يك كرشمهٔ مهر
ببسته راه خرد بر مسائل اوهام
جهان پناها احوال خويش خواهم گفت
يكي به سمع رضا بشنو اي ملاذ انام
كنون دوازده سالست تا ز ملك انام
كشيد اختر سعدم به درگه تو زمام
نبود منزل من غير آستانهٔ تو
كه باد تا به ابد قبلهٔ كبار و كرام
ز نعمت تو مرا بود كامها حاصل
ز دولت تو مرا بود كارها به نظام
خجل نيم ز جنابت كه مرغ همت من
به بوي دانه نيفتاد هيچ گه در دام
طمع نكرد مرا پيش هركسي رسوا
نبرد حرص مرا پيش هر خسي به سلام
بدان رسيدهام اكنون كه بر درت شب و روز
نميتوانم بستن به بندگي احرام
ملالت آرد اگر شرح آن دهم كه به من
چه ميرسد ز جفاي سپهر بد فرجام
گهي به دست عنا ميكشد مرا دامن
گهي زبان بلا ميدهد مرا پيغام
گهي به جاي طرب غم فرستدم بر دل
گهي به جاي عرق خون چكاندم زمسام
ز رنج و درد چنان گشتهام كه يك نفسم
نه ممكنست قعود و نه ممكنست قيام
به حسن تربيت خواجه هست روزي چند
مرا اميد اجازت ز پادشاه انام
هميشه تا نبود سير ماه را پايان
مدام تا نبود دور مهر را انجام
به كام و راي تو و دوستان تو بادا
هميشه جنبش افلاك و گردش ايام
هزار قرن بزي دوستكام و دولتمند
هزار سال بمان كامران و نيكونام
معين و ناصر من لطف بينهايت تو
معين و ناصر تو ذوالجلال والاكرام
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد