شوريده كرد شيوهٔ آن نازنين مرا
عشقش خلاص داد ز دنيا و دين مرا
غم همنشين من شد و من همنشين غم
تا خود چها رسد ز چنين همنشين مرا
زينسان كه آتش دل من شعله ميزند
تا كي بسوزد اين نفس آتشين مرا
اي دوستان نميدهد آن زلف بيقرار
تا يكزمان قرار بود بر زمين مرا
از دور ديدمش خردم گفت دور از او
ديوانه ميكند خرد دوربين مرا
گر سايه بر سرم فكند زلف او دمي
خورشيد بنده گردد و مه خوشهچين مرا
تا چون عبيد بر سر كويش مجاورم
هيچ التفات نيست به خلد برين مرا
ز حد گذشت جدائي ز حد گذشت جفا
بيا كه موسم عيشست و آشتي و صفا
لبت به خون دل عاشقان خطي دارد
غبار چيست دگر باره در ميانهٔ ما
مرا دو چشم تو انداخت در بلاي سياه
و گرنه من كه و مستي و عاشقي ز كجا
كجا كسيكه از آن چشم ترك وا پرسد
كه عقل و هوش جهاني چرا كني يغما
ز زلف و خال تو دل را خلاص ممكن نيست
كه زنگيان سياهش نميكنند رها
دلم ز جعد تو سودائي و پريشانست
بلي هميشه پريشاني آورد سودا
عبيد وصف دهان و لب تو ميگويد
ببين كه فكر چه باريك و نازكست او را
بكشت غمزهٔ آن شوخ بيگناه مرا
فكند سيب زنخدان او به چاه مرا
غلام هندوي خالش شدم ندانستم
كاسير خويش كند زنگي سياه مرا
دلم بجا و دماغم سليم بود ولي
ز راه رفتن او دل بشد ز راه مرا
هزار بار فتادم به دام ديده و دل
هنوز هيچ نميباشد انتباه مرا
ز مهر او نتوانم كه روي برتابم
ز خاك گور اگر بردمد گياه مرا
به جور او چو بميرم ز نو شوم زنده
اگر به چشم عنايت كند نگاه مرا
عبيد از كرم يار بر مدار اميد
كه لطف شامل او بس اميدگاه مرا
اي خط و خال خوشت مايهٔ سوداي ما
اي نفسي وصل تو اصل تمناي ما
چونكه قدم مينهد شوق تو در ملك جان
صبر برون ميجهد از دل شيداي ما
چتر همايون عشق سايه چو بر ما فكند
راه خرابات پرس گر طلبي جاي ما
از رخ زيباي تو قبلهگه عام را
كعبهٔ ديگر نباد دلبر ترساي ما
مردم لولي وشيم ما كه وسجده كدام
راي هزيمت گرفت عقل سبك راي ما
صوفي افسرده را زحمت ما گو مده
رو تو و محراب زهد ما و چليپاي ما
رطل گرانرا ز دست تا ننهي اي عبيد
زانكه روان ميبرد عمر سبك پاي ما
در ما به ناز مينگرد دلرباي ما
بيگانهوار ميگذرد آشناي ما
بيجرم دوست پاي ز ما دركشيده باز
تا خود چه گفت دشمن ما در قفاي ما
با هيچكس شكايت جورش نميكنم
ترسم به گفتگو كشد اين ماجراي ما
ما دل به درد هجر ضروري نهادهايم
زيرا كه فارغست طبيب از دواي ما
هردم ز شوق حلقهٔ زنجير زلف او
ديوانه ميشود دل آشفته راي ما
بر كوه اگر گذر كند اين آه آتشين
بي شك بسوزدش دل سنگين براي ما
شايد كه خون ديده بريزي عبيد از آنك
او ميكند هميشه خرابي بجاي ما
ميزند غمزهٔ مرد افكن او تير مرا
دوستان چيست در اين واقعه تدبير مرا
من ديوانه نه آنم كه نصيحت شنوم
پند پيرانه مده گو پدر پير مرا
منم و نالهٔ شبگير بدين سان كه منم
كي به فرياد رسد نالهٔ شبگير مرا
صنما عشق تو با جان بدر آيد ناچار
چون فرو رفت غم عشق تو با شير مرا
گر نه زنجير سر زلف تو باشد يكدم
نتوان داشت در اين شهر به زنجير مرا
حلقهٔ زلف تو در خواب نمودند به من
جز پريشاني از آن خواب چه تعبير مرا
ميكند سلسلهٔ زلف تو ديوانه مرا
ميكشد نرگس مست تو به ميخانه مرا
متحير شدهام تا غم عشقت ناگاه
از كجا يافت در اين گوشهٔ ويرانه مرا
هوس در بناگوش تو دارد دل من
قطرهٔ اشگ از آنست چو دردانه مرا
دولتي يابم اگر در نظر شمع رخت
كشته و سوخته يابند چو پروانه مرا
درد سر ميدهد اين واعظ و ميپندارد
كالتفاتست بدان بيهده افسانه مرا
چاره آنست كه ديوانگيي پيش آرم
تا فراموش كند واعظ فرزانه مرا
از مي مهر تو تا مست شدم همچو عبيد
نيست ديگر هوس ساغر و پيمانه مرا
دارم بتي به چهرهٔ صد ماه و آفتاب
نازكتر از گل تر و خوشبوتر از گلاب
رعناتر از شمايل نسرين ميان باغ
نازندهتر ز سروسهي بر كنار آب
در تاب حيرت از رخ او در چمن سمن
در خوي خجلت از تب او در قدح شراب
شكلي و صد ملاحت و روئي وصد جمال
چشمي وصد كرشمه و لعلي وصد عتاب
خورشيد در نقاب خجالت نهان شود
از روي جانفزاش اگر بر فتد نقاب
در حلقههاي زلفش جانهاي ما اسير
از چشمهاي مستش دلهاي ما كباب
فرياد از آن دو سنبل مشكين تابدار
زنهار از آن دو نرگس جادوي نيمخواب
هرگه كه زانوئي زند و بادهاي دهد
من جان به باد بر دهم آن لحظه چون حباب
روزيكه با منست من آنروز چون عبيد
از عيش بهرهمندم و از عمر كامياب
دلا با مغان آشنائي طلب
ز پير مغان آشنائي طلب
به كنج قناعت گرت راه نيست
ز ديوانگان رهنمائي طلب
وگر اوج قدست كند آرزو
ز دام طبيعت رهائي طلب
اگر عارفي راه ميخانه گير
و گر ابلهي پارسائي طلب
دواي دل خسته از درد جوي
نواي خود از بينوائي طلب
اگر صد رهت بشكند روزگار
مكن از خسان موميائي طلب
عبيد ار گدائي غنيمت شمار
وگر پادشاهي گدائي طلب
كرد فارغ گل رويت ز گلستان ما را
كفر زلف تو برآورد ز ايمان ما را
تا خيال قد و بالاي تو در دل بگذشت
خاطر آزاد شد از سرو خرامان ما را
ما كه در عشق تو آشفته و شوريده شديم
ميكند حلقهٔ زلف تو پريشان ما را
تا به دامان وصالت نرسد دست اميد
دست كوته نكند اشگ ز دامان ما را
در ره كعبهٔ وصل تو ز پا ننشينيم
گرچه در پا شكند خار مغيلان ما را
اي عبيد از پي دل چند توان رفت آخر
كرد سوداي تو بس بي سر و سامان ما را
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد