غزل شماره ۱۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۳

۳۲ بازديد


جفا مكن كه جفا رسم دلربائي نيست
جدا مشو كه مرا طاقت جدائي نيست
مدام آتش شوق تو درون منست
چنانكه يكدم از آن آتشم رهائي نيست
وفا نمودن و برگشتن و جفا كردن
طريق ياري و آئين دل ربائي نيست
ز عكس چهرهٔ خود چشم ما منور كن
كه ديده را جز از آن وجه روشنائي نيست
من از تو بوسه تمني كجا توانم كرد
چو گرد كوي توام زهرهٔ گدائي نيست
به سعي دولت وصلت نميشود حاصل
محققست كه دولت به جز عطائي نيست
عبيد پيش كساني كه عشق ميورزند
شب وصال كم از روز پادشاهي نيست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد