غزل شماره ۱۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۸

۳۳ بازديد


سياه چرده بتم را نمك ز حد بگذشت
عتاب او چو جفاي فلك ز حد بگذشت
لطافت لب و دندان و مستي چشمش
چو مي پرستي ما يك به يك ز حد بگذشت
بلابه گفت كه از حد گذشت جور رقيب
به طنز كفت كه بي هيچ شك ز حد بگذشت
بنوش بادهٔ صافي ز دست دلبر خويش
كه بيوفائي چرخ و فلك ز حد بگذشت
عبيد را دل سنگينش امتحان كردند
عيار دوستيش بر محك ز حد بگذشت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد