دولت قرين دولت صاحبقران ماست
دنيا به كام پادشه كامران ماست
سلطان اويس آنكه صفات جلال او
بيرون ز حد وهم و خيال و گمان ماست
اي آنشهي كه گر تو بگوئي روا بود
كافاق زنده كردهٔ فيض بيان ماست
بنياد عدل محكم و بازوي دين قوي
از راي روشن و خرد خردهدان ماست
اركان ظلم و قاعدهٔ جور منهدم
از سهم تير و خنجر گيتي ستان ماست
روي زمين كه غرقهٔ طوفان فتنه بود
امروز در حمايت گرز و سنان ماست
پشت و پناه خلق جهاني به امر خلق
احسان شامل و كرم بيكران ماست
دولت ملازميست كه با ما بزرگ شد
اقبال بندهايست كه از خاندان ماست
مفتاح ملك و ضامن ارزاق مرد و زن
شمشير و تير و خامهٔ گوهرفشان ماست
آنجا كه از امور سپاهي سخن رود
نوك زبان تيغ و قلم ترجمان ماست
پير و جوان متابع تدبير ما شدند
تا راي پير تابع بخت جوان ماست
خورشيد پادشاه فلك شد از آنكه او
هر بامداد معتكف آستان ماست
اقبال پنج نوبت شاهي همي زند
اكنونكه هفت كشور عالم از آن ماست
از هر طرف كه رايت ما جلوه ميكند
تاييد هم ركاب و ظفر همعنان ماست
از فرش خاك برگذري تا فراز عرش
مردافكني كه پشت نمايد كمان ماست
هر آرزو كه خواستهايم از خداي خويش
توفيق عهد كرده كه آن در ضمان ماست
هركس كه هست در همه آفاق چون عبيد
آسوده در حمايت حفظ و امان ماست
شاها زمان فتنه و آشوب و ظلم رفت
وامروز خوشترين زمانها زمان ماست
هنگام كين ز جملهٔ دشمنكشان ما
آوازهٔ بزرگي و نام و نشان ماست
ايزد دعاي ما به كرم مستجاب كرد
زيرا دعاي جان تو ورد زبان ماست
خوشوقت عاشقي كه دمي ياريار اوست
خرم دلي كه دلبر او غمگسار اوست
من در ميان خون جگر غرقه وين زمان
تا كيست آنكه مونس او در كنار اوست
عاشق رود به شهر كسان ليك همچو ما
ميلش بجا نبيست كه شهر و ديار اوست
هر خستهٔ كه دور شد از پيش يار خود
از شهريار هر كه رسد شهريار اوست
نقش خيال قامتش از چشم ما طلب
كان سروناز برطرف جويبار اوست
ما آن نسيم، كو گذري سوي ما كند
ما خاك آن رهيم كه بر رهگذار اوست
بسيار خاست فتنه ز قد بتان ولي
اين فتنه برنخاست كه در روزگار اوست
دل باز كي به سينهٔ مجروح ما رسد
مسكين اسير سلسلهٔ مشگبار اوست
نام عبيد كي رود از ياد اهل دل
چون گفتههاي نازك او يادگار اوست
چرخ ستيزهكار بر او كي جفا كند
آخر نه پادشاه خداوندگار اوست
شاه جهان سكندر ثاني جمال دين
آن كافتاب چاكر خنجر گذار اوست
داراي هفت كشور و سلطان شش جهت
كين نه سپهر در كنف اقتدار اوست
هم جلوهگاه دولت و دين بر جناب وي
هم بارگاه فتح و ظفر در جوار اوست
آن كش ستاره نام نهي جوش جيش او
وانكش فلك خطاب كني پردهدار اوست
از هر طرف كه رايت او جلوه ميكند
نصرت نشسته گوئي در انتظار اوست
برق از شعاع خنجر او ناگهان بجست
زيرا كه شرمش از گهر شرمسار اوست
درياست تنگ حوصله و كوه سرسبك
آنجا كه بحر بخشش و كوه وقار اوست
اين چرخ را كه طارم نه پايه مينهد
ركني ز جود همت شعري شعار اوست
اي خسروي كه كلك تو آن فيض گستريست
كين بحر هفتگانه بخار بحار اوست
تيغ تو گفت من ببرم بيخ دشمنان
اقرار كرد عقل كه اين كار كار اوست
گردون كه داشت خلقي در زينهار خود
امروز چون اسيران در زينهار اوست
چرخيست دولت تو كه اجرام رام او
بازيست دولت تو كه دنيا شكار اوست
بگشاد هفت كشور دنيا به يك شكوه
راي تو كافتاب و فلك شرمسار اوست
يارب به كام وراي تو بادا مدام چرخ
چندانكه گرد مركز خاكي مدار اوست
چندانت عمر باد كه پير دبير طبع
گويند عمرهاست كه اندر شمار اوست
صباح عيد و رخ يار و روزگار شباب
خروش چنگ و لب زنده رود و جام شراب
هواي دلبر و غوغاي عشق و آتش شوق
نواي بربط و آواز عود و بانك رباب
نويد فتح صفاهان و مژدهٔ اقبال
نشان بخت بلند و اميد فتحالباب
دماغ باده گساران ز خرمي در جوش
درون مهر پرستان ز عاشقي در تاب
نشاط در دل و مي در كف و طرب در جان
نگار سرخوش و ما بيخود و نديم خراب
زهي نمونهٔ دولت زهي نشانهٔ بخت
دگر چه باشد ازين بيش عيش را اسباب
غنيمتست غنيمت شمار فرصت عيش
ز باده دست مدار و ز عيش روي متاب
به پيش خود بنشان شاهدان شيرين كار
كه با شكردهنان خوش بود سؤال و جواب
بنوش جام مياي جان نازنين عبيد
شتاب ميكند اين عمر نازنين درياب
به بزم شاه جهان عيش ران و شادي كن
خدايگان جهان آفتاب عالمتاب
جلال دولت و دين تاجبخش تخت نشين
سپهر مهر و سخا پادشاه عرش جناب
سرير بخش ممالك سنان كشور گير
جهانگشاي جوان دولت سعادت ياب
به نوك نيزه برآرد ز قعر نيل نهنگ
به زخم تير در آرد ز اوج ابر عقاب
شدست فتنه در ايام پادشاهي او
چو چشم بخت بدانديش جاه او در خواب
جهان پناها بر آستان دولت تو
سپهر حاجب بارست و مشتري بواب
ببسته خدمت صدر ترا صدور ميان
نهاده طاعت امر ترا ملوك رقاب
علو قدر تو جائيست از معارج جاه
كه وهم تيز قدم در نيايدش پاياب
به پيش بحر سخاي تو بحر جود محيط
چو پيش بحر محيطست لعمههاي سراب
مثال روي تو و آفتاب چنانك
حديث نور تجلي و پرتو مهتاب
فلك زفر تو اندوخته شكوه و جلال
خرد ز راي تو آموخته صلاح و صواب
هم از مهابت خشم تو كوه در لرزه
هم از خجالت دست تو بحر در غر قاب
چكان ز تيغ تو خون عدوست پنداري
مگر كه قطرهٔ خون ميچكد ز قطر سحاب
خدايگانا از پرتو عنايت تو
كه باد سايهٔ او مستدام بر احباب
بر آسمان تو گشتم مقيم و دولت گفت :
«نزلت خير مقام وجدت خير مآب»
هميشه تا فكند دست صبح وقت سحر
ز تاب شعلهٔ خورشيد بر سپهر طناب
طناب عمر ترا امتداد چندان باد
كه حصر آن نكند فهم تا به روز حساب
چو شقهٔ شب عنبر نثار بگشايند
در سراچهٔ نيلي حصار بگشايند
سپهر را تتق زرنگار بربندند
ز پيش پردهٔ گوهر نگار بگشايند
به زخم تيغ مقيمان خطهٔ خاور
ولايت از سپه زنگبار بگشايند
شكوفهها كه در آن لحظه چشم باز كنند
زبان به شكر نسيم بهار بگشايند
چو غنچهها كمر حسن بر ميان بندند
هزار نعره ز جان هزار بگشايند
چو بيدها به در آرند تيغها ز غلاف
چه خون كه از جگر لالهزار بگشايند
به ذوق روزهٔ يكساله شاهدان چمن
به جرعههاي مي خوشگوار بگشايند
به لطف خون ز رگ ارغوان و شاهد گل
به نوك نشتر سر تيز خار بگشايند
ميان باغ خجالت كشند لاله و گل
اگر نقاب ز رخسار يار بگشايند
هواي باغ و شميم گل و نسيم بهار
گره ز طبع من دلفكار بگشايند
مجاهزان طبيعت به دست باد صبا
هزار نافهٔ مشگ تتار بگشايند
ز بهر عرض ثنا و دعاي حضرت شاه
زبان سوسن و دست و چنار بگشايند
مدبدان فلك را چو كار در بندند
بيمن راي شه كامكار بگشايند
شكوه و باسش اگر بانگ بر زمانه زنند
زهم توالي ليل و نهار بگشايند
وگر به قهر نگاهي كنند بر افلاك
ز هفت بختي گردون قطار بگشايند
چو برق تيغ بر اعداي او زبانه زند
زبان دوست به صد زينهار بگشايند
به روز رزم غلامان او چو قهر كنند
ز حد قاهره تا قندهار بگشايند
به كينه چون كمر كارزار دربندند
به حمله صد گره از كوهسار بگشايند
هزار قلعه رويين اگر به پيش آيد
به زور بازوي خنجر گذار بگشايند
جهان پناها با آنكه تيغ و بازوي تو
مدار اين فلك بي مدار بگشايند
به لطف دست و دلت هر دمي جهاني را
زبند حادثهٔ روزگار بگشايند
مبارزان توغران روند بر سر خصم
چو شير را كه براي شكار بگشايند
همه دعاي تو يابند بر جريدهٔ من
چو روزنامه به روز شمار بگشايند
هميشه تا بد و نيك از قضاي حق دانند
چو عاقلان نظر اعتبار بگشايند
تو كامران و پياپي مدبران قضا
به روي تو، در هر اختيار بگشايند
چو صبح رايت خورشيد آشكار كند
ز مهر قبلهٔ افلاك زرنگار كند
زمانه مشعلهٔ قدسيان برافروزد
سپهر كسوت روحانيان شعار كند
خجسته خسرو سيارگان به طالع سعد
دگر عزيمت صحرا و كوهسار كند
چو خيل ترك كه بر لشگر حبش تازد
چو شاه روم كه آهنگ زنگبار كند
به زخم تيغ ممالكستان كشور گير
هزار رخنه در اين نيلگون حصار كند
جهان حراقهٔ شب را به تف گرمي صبح
ز تاب شعلهٔ خورشيد پر شرار كند
زمانه دامن افلاك را زلطف شفق
هزار لالهٔ نورسته در كنار كند
سپهر عقد ثريا نهاده بر كف دست
بدان اميد كه در پاي شه نثار كند
صفاي صبح دل عاشقان به دست آرد
نسيم باد صبا ساز نوبهار كند
رسيد موسم نوروز و گاه آن آمد
كه دل هواي گلستان و لالهزار كند
صبا فسانهٔ حوران سروقد گويد
چمن حكايت خوبان گلعذار كند
عروس گل ز عماري جمال بنمايد
به ناز جلوهكنان عزم جويبار كند
سحاب گردن و گوش مخدرات چمن
ز فيض خويش پر از در شاهوار كند
هزار عاشق دلخسته را به يك نغمه
نواي بلبل شوريده بيقرار كند
صبا به هرچه زند دم به پيش لاله و گل
روايت از نفس نافهٔ تتار كند
ز ذوق نرگس تر آب در دهان آرد
اگر نگاه در اين نظم آبدار كند
چنار دست برآورده روز و شب چون من
دعاي دولت سلطان كامكار كند
در اينچنين سره فصلي چگويم آنكس را
كه ترك بادهٔ جانبخش خوشگوار كند
كسيكه باده ننوشد چه خوشدلي بيند
دليكه عشق نورزد دگر چه كار كند
غلام نرگس آنم كه با صراحي مي
گرفته دست بتي بر چمن گذار كند
گهي به بوسهاي از لعل او شود قانع
گهي به نقطهاي از لعلش اختصار كند
گهي حكايت عيش گذشته گويد باز
گهي شكايت احداث روزگار كند
دمي ز نغمهٔ ني نالهٔ حزين شنود
دمي به ساغر مي چارهٔ خمار كند
نه همچو من كه درونم بسوزد آتش شوق
چو ياد صحبت ياران غمگسار كند
كنار من شود از خون ديده مالامال
دل رميده چو ياد ديار و يار كند
در اين غريبي و آوارگي چنين كه منم
مرا به لطف كه پرسد كه اعتبار كند
عبيد را به از اين نيست در چنين سختي
كه تكيه بر كرم و لطف كردگار كند
نه بيش در طلب مال بيثبات رود
نه اعتماد بر اين جاه مستعار كند
به آب توبه ز كار جهان بشويد دست
ز توشه درگذرد گوشه اختيار كند
به صدق روي دعا همچو جبرئيل امين
به سوي بارگه شاه و شهريار كند
مگر عنايت شاه جهان ابو اسحاق
دلش به عاطفت خود اميدوار كند
جمال دنيي و دين آنكه آسمان به لند
غبار درگه او تاج افتخار كند
يگانه حيدر ثاني كه در زمان نبرد
ز تاب حملهٔ او كوه زينهار كند
جهان پناها هركس كه بختيار بود
دعاي جان تو سلطان بختيار كند
زمانه نام تو جمشيد تاجبخش نهاد
فلك خطاب تو خورشيدكان يسار كند
خرد چو بازو و تيغ تو با خيال آرد
حديث حيدر كرار و ذوالفقار كند
به روز معركه بدخواه در برابر تو
چو روبهيست كه با شير كارزار كند
حسود جاه تو هرگه كه پايهاي طلبد
سياست تو اشارت به پاي دار كند
هزار حاتم طي را به گاه فيض سخا
به نان بحر نوال تو شرمسار كند
نه جرم در بر عفو تو نااميد شود
نه آز بر در بر تو انتظار كند
ز حد گذشت جسارت كنون همان بهتر
كه بر دعا سخن خويش اختصار كند
مدار دولت ودين بر جناب جاه تو باد
هميشه تا كه فلك بر مدر مدار كند
بقاي عمر تو چندانكه حصر نتواند
هزار سال محاسب اگر شمار كند
آمد نسيم و نكهت گل در جهان فكند
بلبل ز شوق غلغه در بوستان فكند
هم باد نوبهار دل غنچه برگشاد
هم بيد سايه بر سر آب روان فكند
شوق فروغ ظلمت گل باز آتشي
در جان زار بلبل فريادخوان فكند
صوفي صفت شكوفه بر آواز عندليب
رقصي بكرد و خرقه سوي باغبان فكند
رنگ عذار ساقي و تاب شعاع مي
آنعكس بين كه بر گل و بر ارغوان فكند
حيران بماند سوسن آزاده ده زبان
تا خود كه بند خامشيش بر زبان فكند
تا سرو سرفراز تمول نمود باز
سرها به ذوق در قدمش ميتوان فكند
بر سر نهاد نرگس سرمست جام زر
چون چشم باز كرد و نظر در جهان فكند
باد بهار و مقدم نوروز و بوي گل
آشوب عيش در دل پير و جوان فكند
چون غنچه لب به مدح شهنشاه برگشاد
ابرش هزار دانهٔ در در دهان فكند
بهر نثار دامن زر بر گرفت گل
خود را به بزم پادشه كامران فكند
سلطان جلال دين كه به نانش به گاه جود
تب لرزه بر طبيعت دريا و كان فكند
آنشاه شير حمله كه امرش كمند حكم
در گردن سپهر و زمين و زمان فكند
بر تخت شاه تا كمر سلطنت ببست
دولت كلاه شادي بر آسمان فكند
تدبير خود به دست سعادت حواله كرد
ترتيب ملك با خرد خرده دان فكند
ذرات خاك بر مه و خورشيد فخر كرد
تا چتر سايه بر سر اين خاكدان فكند
امروز نام حاتم طي در زبان خلق
صيت نوال خسرو صاحبقران فكند
شاها بيمن مدحت تو شاهوار شد
هر در كه بحر خاطر من بر كران فكند
هر كو نه خاكپاي تو شد دست نكبتش
در ورطهٔ مذلت و عجز و هوان فكند
شرح جلال قدر تو ميداد ناطقه
افلاك را ز هستي خود در گمان فكند
از جور روزگار ننالد دگر عبيد
او را چو بخت نيك بر اين آستان فكند
در موج خيز لجهٔ غم غرقه گشته بود
لطف تواش به ساحل امن و امان فكند
جاويد باد مدت عمرت كه روزگار
طرح اساس دولت تو جاودان فكند
سپيدهدم علم صبح چون روان كردند
زمهر بر سر آفاق زرفشان كردند
مدبران امور فلك ز راه ختن
به تيرگي ز حبش لشگري روان كردند
به صد لباس برآمد سپهر بوقلمون
چو صبح را تتق از ساده پرنيان كردند
چو چتر خسرو خاور خرام پيدا شد
سپاه شب بنه در كوهها نهان كردند
خروس صبح چو زد بال آتشين بر چرخ
غراب را به شب آواره ز آشيان كردند
ز آسمان چو نشان شفق پديد آمد
كنار كوه پر از تازه ارغوان كردند
مسافران سماوي به خطهٔ مغرب
هزيمت از طرف راه كهكشان كردند
ز زنگ آينهٔ صبح زان نفس شد پاك
كه تيغ مهر زراندود زرفشان كردند
مجاهزان فلك صدهزار عقد گهر
نثار چتر شهنشاه كامران كردند
كشيد تير بر اعداي دولت سلطان
مبارزان ختن روي در جهان كردند
سحر ز شعلهٔ خورشيد دشمنانش را
چو شمع آتش دلسوز در دهان كردند
در آنزمان ز سر صدق قدسيان هردم
دعاي دولت شاه از ميان جان كردند
سپهر و انجم و خورشيد توتياي بصر
ز گرد سم سمند خدايگان كردند
جمال دنيي و دين پادشاه هفت اقليم
كه بخت و دولت بر درگهش قران كردند
شهنشهي كه ز ديوان كبريا او را
خطاب شاه سلاطين انس و جان كردند
نظام خدمت او چرخ توامان بستند
كمند طاعت او طوق اختران كردند
ضمير روشن و راي مبارك او را
بر آسمان و زمين شاه قهرمان كردند
جهان پناها دست و دلت ز روي كردم
جهانيانرا تا حشر ميهمان كردند
ترا به دولت سرمد ز بامداد ازل
مدبران قضا و قدر ضمان كردند
جوان شدند ز سر چرخ پير و دهر خرف
چو التجا به چنين دولت جوان كردند
ز لطف و عنف تو رمزيكه باز ميگفتند
زبان كلك و سنان تو ترجمان كردند
چو تيغ قهر كشيدند در ازل آجال
نخست بر سر خصم تو امتحان كردند
در آنزمان كه به قدرت مهندسان قضا
بناي شش جهت و هفت آسمان كردند
علو جاه ترا شاهي زمين دادند
سپاه عدل ترا حامي زمان كردند
چو قصر قدر تو ميساختند روز ازل
حضيص پايهٔ او فرق فرقدان كردند
فراز بام جلال تو پير گردون را
چو هندوان گه و بيگاه پاسبان كردند
به عهد عدل تو افسانه گشت در افواه
حكايتي كه ز دارا و اردوان كردند
شدند غرق حيا پيش ابر احسانت
كسان كه قصهٔ دريا و وصف كان كردند
جناب جاه تو پاينده باد كز ازلش
مقر معدلت و منزل امان كردند
پيش از آن كين كار بر اين سقف مينا كردهاند
وين مقرنس قبهٔ نه توي مينا كردهاند
عقل اول را ز كاف و نون برون آوردهاند
وز عدم اوضاع موجودات پيدا كردهاند
عالم سفلي ز عقل و روح فايض گشتهاند
صورت اجرام علوي را هيولا كردهاند
اطلس زربفت را در اختران پوشيدهاند
كوه را پيراهن از اكسون و خارا كردهاند
حيز ارواح را ترتيب و تزيين دادهاند
سوي او روحانيان عزم تماشا كردهاند
اين منور سطح اخضر در ميان گستردهاند
وين مدور طاق هفت ايوان خضرا كردهاند
خير و شر در عالم كون و فساد آوردهاند
نام آدم بردهاند و ذكر حوا كردهاند
در ميان قبهٔ اين دير دولابي اساس
جرم خور تابنده چون قنديل ترساكردهاند
پيش از آن كافلاك را از انجم آيين بستهاند
واندرو خورشيد و ماه و تير و جوزا كردهاند
نقش نام شيخ ابواسحاق بن محمودشاه
سكهٔ رخسار چرخ سيم سيما كردهاند
هرچه اسباب جهانداري و قسم خسرويست
از براي حضرت سلطان مهيا كردهاند
عرشيان بر رايتش «نصر من الله» خواندهاند
قدسيان تفسير از «انا فتحنا» كردهاند
فتح و نصرت بر جناب او ملازم گشتهاند
دولت و رفعت به درگاهش تولي كردهاند
پيشكاران قضا و نقشبندان قدر
هرچه رايش زان مبرا شد تبرا كردهاند
چار عنصر پنج حس و شش جهات و هفت چرخ
بندگي درگهش طبعا و طوعا كردهاند
وصف جود شاه دريا دل مگر نشنيدهاند
آن كسان كز جهل وصف كان و دريا كردهاند
روي را زان ابلق ايام توسن طبع را
در ميان اختگان شاه طمغا كردهاند
خاص و عامش در سحرگاهان دعاها گفتهاند
وان دعاهاي سحرگاهي اثرها كردهاند
اي جهانگير آفتاب هفت كشور كز علو
بندگانت را لقب جمشيد و دارا كردهاند
آسمانها پرتوي از نور رايت بردهاند
نام او خورشيد و ماه عالم آرا كردهاند
اختران چرخ هردم از براي افتخار
خاك پايت توتياي چشم بينا كردهاند
از سر كلك تو مييابند در احياي عدل
آن روايتها كز انفاس مسيحا كردهاند
تا ابد بر تخت دولت ملك گير و تاج بخش
كين تمني عرشيان از حق تعالي كردهاند
خداي تا خم اين بركشيده ايوان كرد
در او نشيمن ناهيد تير و كيوان كرد
به دست قدرت چوگان حكم و گوي سپهر
ميان عرصهٔ ميدان صنع گردان كرد
نشاند شعلهٔ خورشيد در خزانهٔ شب
چراغ ماه ز قنديل مهر تابان كرد
به دار شش جهت انداخت مهرهٔ ايام
محل ناميه در چار طاق اركان كرد
ارادتش به عطا جسم را روان بخشيد
مشيتش به كرم خاكرا سخندان كرد
ز بهر كوكبهٔ حادثات تقديرش
هزار شعبه در كائنات پنهان كرد
ز بامداد ازل تا به انقراض ابد
زمام ملك به فرمان شاه ايران كرد
جهانگشاي جوانبخت شيخ ابواسحاق
كه آسمان لقبش پادشاه و سلطان كرد
قضا شكوه قدرقدرتي كه فرمانش
به هرچه رفت قضا امتحان فرمان كرد
خجسته قبهٔ قدرش به زير سايهٔ جود
حمايت مه تابان و مهر رخشان كرد
به هيچ دور چنين تاج بخش چشم فلك
نديد اگرچه بسي گرد خاك دوران كرد
حريم دايرهٔ امن شد چو صيد حرم
هرآنكه عزم در خسرو جهانبان كرد
كفش چوكار جهانرا حوالت بد و نيك
به تيغ تيز رو و كلك عنبرافشان كرد
هرآن قضيه كه مشكل نمود سهل آمد
هر آنحديث كه دشوار بود آسان كرد
ز عدل شاه سر خود چو مار كوفته يافت
كسيكه خانهٔ موري به ظلم ويران كرد
حديث خسرو پرويز آن مثل دارد
كه ديو را هوس منصب سليمان كرد
تو عين معجز سلطان نگر كه با سلطان
هرآنكه دعوي عصيان و قصد كفران كرد
هنوز پاي نياورده در ركاب غرور
عنان زنان به جهنم ركاب رنجان كرد
جهان پناها اقبال تا به روز شمار
چو بندگان تو با حضرت تو پيمان كرد
از آنزمانكه كمان تو كرد پشتي عدل
ستم چويا و گيان روي در بيابان كرد
چو قهر و لطف تو در كاينات كرد اثر
در آن زمان كه جهان را خداي بنيان كرد
قضا ز شعلهٔ آن آتش جهنم ساخت
قدر ز قطرهٔ اين عين آب حيوان كرد
به عهد عدل تو در پيچ و تاب ماند كسي
كه همچو زلف بتان خاطري پريشان كرد
بلند نام تو هرجا كه رفت تحسين يافت
كريم نفس تو با هركه هست احسان كرد
جهان به كام تو و دوستان جاه تو باد
كه دشمنان ترا تير چرخ قربان كرد
بقاي عمر تو چندانكه تا به روز شمار
حساب صد يك آنرا شمار نتوان كرد
دميد باد دلاويز و بوي جان آورد
نويد كوكبهٔ گل به گلستان آورد
رسيد موسم نوروز و يمن مقدم او
به سوي هر دلي از خرمي نشان آورد
شكوفه باز بخنديد و لطف خندهٔ او
نشاط با دل محزون عاشقان آورد
نسيم خسته شد و ناتوان و ميافتد
ز بسكه رخت رياحين بوستان آورد
هزاردستان در وصف روي لاله و گل
هزار نغمه و دستان به داستان آورد
غلام دولت آنم كه بر كنار چمن
نشست و بابت خود دست در ميان آورد
سپيدهدم كه صبا بهر شاهدان بهار
به عرصهٔ چمن از ابر سايبان آورد
چه ذرهاست كه بر طرهٔ بنفشه فشاند
چه آب لطف كه بر روي ارغوان آورد
ز شوق بلبل شوريده دل به گل ميگفت
بيا بيا كه فراقت مرا به جان آورد
پيام داد به باد سحر شكوفه كه خيز
بيا كه بيتو نفس بر نميتوان آورد
گل آن زمان به چمن خسرو رياحين شد
كه ره به مجلس سلطان كامران آورد
جمال دنيي ودين آنكه راي انور او
شكست در مه و خورشيد آسمان آورد
زمانه باز به پيرانه سرجوان زان شد
كه التجا به چنين دولت جوان آورد
خطاب سوسن از آنروي ميكنند آزاد
كه نام بندگي شاه بر زبان آورد
در سلامت و اقبال شد به رويش باز
هرآنكه روي بدين دولت آستان آورد
گرفت جمله جهان آفتاب از آنكه پناه
به زير سايهٔ چتر خدايگان آورد
جهان پناها عدل تو خلق عالم را
ز جور حادثه پروانهٔ امان آورد
خجسته كلك گهربار عنبر افشانت
به سائلان خبر گنج شايگان آورد
كف تو دامن آز و نياز پر در كرد
چو بخشش تو امل را به ميهمان آورد
تو عين معجز و دولت نگر كه يكسر موي
خلاف راي تو هركس كه در گمان آورد
قضا به قصد سرش تيغ از نيام كشيد
قدر به كشتن او تير در كمان آورد
عدوي تو ز فلك تاج و تخت ميطلبيد
زمانه از پي او دار و ريسمان آورد
هرآنكه سركشئي با تو كرد گردونش
به درگه تو ز ناگه به سر دوان آورد
جهان زمردي و از مردمي تهي شده بود
علو همتت آن رسم در جهان آورد
به كام خويش بمان جاودان كه بخت ترا
زمانه مژدهٔ اقبال جاودان آورد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد